X
تبلیغات
جمال حق - هزار قانون زندگی (از مثنوی معنوی)
جلوۀ روی تو شوری به سر انداخته است ، عالمی در خم ابروی تو دل باخته است

سَروَری چون شد دماغت را نَدیم            هر که بشکستت شَود خصمِ قدیم

کسانی که به مقام تهذیب و رها شدن از خصلت های حیوانی و من طبیعی دست نیافته باشند هرگز نباید هوای سَروَری و بزرگی در سر بپرورانند، چرا که اینان در اَنانیت خود غوطه میخورند و به اعتبار غلبه ی هواها قدرت را دوست می دارند و آن را در جهت مطامع خود بکار می گیرند و ستم بیشه می کنند و به جای اصلاح امور مردم و خدمت به آنان مروج فساد می شوند و خیانت می کنند .سعه صدر و کظم غیض و حلم و گذشت برای همگان زیبنده و برای حاکمان و صاحبان قدرت بسی زیبنده تر و اساساً جزیی از الزامات قدرت است. چنانچه قدرت و هوای سروری و شهوت تسلط جویی به احوال آدمیان خوشایند جلوه کند تکبر و غرور و منیت بر انان غالب می شود و در چنین شرایطی اگر کسی با اینگونه خودخواهی های ریاست طلبان مخالفت کند آن ها شکست خود را در آن مخالفت می بینند و منتقد و مخالفت کننده را دشمن خونی و دیرینه خود می پندارند و کمر به حذف او می بندند و هم خود و هم دیگران را به نابودی می برند.

در طول تاریخ چه بسیار بوده اند افراد غیر مهذبی که قدرت طلبی آنان را مست خودخواهی ها کرده است و به طور عام و خاص بر جان و مال و آبروی انسان ها تسلط یافتند و چه ستم ها که روا نداشتند و چه آتش ها که نیفروختند و چه خون ها که نریختند و چه ویرانی ها که نیافریدند.

جلال الدین در همین رابطه می گوید:

همینکه یک نفر بر خلاف  خلق و خوی و روش اینگونه آدمیان سخن بگوید، آتش کینه ها افروخته می شود و دشواری ها فراهم می آید:

                         چون خلاف خوی تو گوید کسی              کینه ها خیزد تو را با او بسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/10ساعت 16:46  توسط شاهد  | 

سَروَری زهرست جز آن روح را              کـــو بُـــوَد تریاق لانی زِ ابتــــدا

یکی از بزرگترین دلایلی که همواره انسانهای الهی افراد کم بضاعت و رشد نایافته و غیر تعالی یافته را از حضور در مصادر قدرت بر حذر داشته اند همین معنا بوده است که آنان قدرت و بزرگی و سروری و سلطانی و فرمانروایی بر دیگران را برای کسانی که بر خود طبیعی و نفس اماره ی خویش تسلط نیافته اند را سمّی مهلک و زهری کُشنده می دانند، قدرت و تیغ بُرّان در دست تهذیب ناشدگا ن و خود خواهان و خود محوران نه تنها برای صاحبان آن به لحاظ هویت انسانی تباه کننده است و شخصیت آنان را نابود می کند و آنان را تا مرحله ی من حیوانی به سقوط می کشاند ، بلکه احاطه افراد غیر مهذب بر جوامع بشری جز ظلم و جهل و بی عدالتی و خون ریزی و چپاول و غارت ارمغانی برای انسان ها نخواهند داشت، اینکه بسیاری از بزرگان علمی و معنوی ما در طول تاریخ از نزدیک شدن به کرسی های قدرت گریزان بوده اند بیانگر آن است که نوعی خوف پنهانی این گروه از انسانها را نگران می داشته است، در حقیقت سَروَری و بزرگی کسانی را شایسته است که از هوای نفسانی و خصلت های من طبیعی فراتر رفته باشند و توانایی نفی خودخواهی های خود را در درون خود پرورش داده باشند، اینکه در اعتقادات شیعه عدل و علم از ویژگی های اصلی حاکمان دانسته شده است ناظر به همین معنا ست. ملکه عدل جامعه را به سوی عدالت می برد وشاخصه علم جهل را از جوامع می زداید .

تنها انسانهایی که در اثر مجاهدت و ریاضت نفس قدرت تسلط بر خویش را یافته باشند شایستگی در دست داشتن قدرت و حکومت را پیدا می کنند و آنان که خود را از زندان نفس اماره رهانیده باشند و به مقامات معنوی دست یافته باشند می توانند هدایت دیگران را عهده دار شوند ورنه :

               چو پیمبر نیستی پس رَو به راه                   تا رسی از چاه روزی سوی جاه

تریاق لان : زهردان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/03ساعت 16:28  توسط شاهد  | 

قُوّت حق بود مَر بابیل را                وَرنه مُرغی چون کُشد مرپیل را

این بیت از مثنوی ما را به قانونی فوق قوانین عادی و جاری متوجه می سازد  و به داستان حمله ی پیل سواران ابرهه به کعبه معظمه و هجوم مرغانی که شن و سنگ ریزد در منقار داشتند و بر خیل پیل سواران مسلح حمله ور شدند و به امر حق شن ها بر آنان باریدند و همه را از پای درآوردند و کعبه را از آسیب معاندان ایمن کردند اشاره می کند و می گوید : قدرت و توانایی مرغان و بابیلان از سوی حضرت حق جاری می شد که مرغان ضعیف الجثه با سنگ ریزه های اندک می توانستند سپاه بزرگ پیل سواران را مغلوب سازند وگرنه در مقام مقایسه این پرندگان کوچک کجا و آن فیل های عظیم الجثه و سواران مسلح کجا؟

در این قانون نکته ظریف و مهم دیگری نیز مستتر است و آن اینکه، هرگاه حق بی دفاع بماند و کسانی میدان دار دفاع از حق نباشند، حق پناهگاه محکمتری می یابد و خدای متعال که صاحب حق و حق کل است، خود به تنهایی عهده دار حفظ مصادیق حق می شود و با فراهم کردن مددهای غیبی و عوامل غیر عادی به حمایت از حق بر می خیزد و در مقابل چشمان حیرت زده ی حق ستیزان شکست را نصیب آنان می کند، مولانا با بهره گیری از این قاعده در حقیقت ما را به نیروهای غیبی و قدرت لایزال حضرت حق آگاهی می دهد و با استفاده از آیات مبارک سوره ی اصحاب فیل پناهگاه حق را خدای سبحان معرفی می نماید و می گوید : سپاه نیرومند ابرهه را گروهی از مرغکان ضعیف درهم کوبیدند تا نشانه و نمادی باشد برای آنانکه صلابت و قدرت حق را منکرند و باید دریابند که خداوند قدیر و قدرتمند است و هرگاه اراده کند قهاریت خود را در سیمای پرنده گانی ضعیف و کم توان اینگونه به نمایش می گذارد :

لشکری را مرغکی چندی شکست             تا بدانی کان صلابت از حق است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/03ساعت 16:4  توسط شاهد  | 

بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ

خدای حکیم در سورۀ مبارکه  نور آیه 24 قرآن کریم می فرماید : زنان بدکار و ناپاک شایسته مردان زشت کار و نا پاکند و همچنین زنان پاکدامن و نیکو کار لایق مردانی با چنین ویژگی ها هستند و........ مولانا با بهره گیری از این قاعدۀ قرآنی آن را به پدیده و صفت زشت وناپسند دروغ و دروغ گوئی تسری داده و می گوید : دروغ که از زشتی و پلیدی های خلق و خوی بعضی از آدمیان است ، پیرامون کسانی فراهم می آید و در وجود آنان نهادینه می شود و به انبوهی و انباشت می گراید و تا آنجا به پیش می رود که شخصیت آنان مرکز خوی دروغ می شود و همواره دروغی بر دروغی تازه می افزاید و کار به جائی می رسد که خلاصی از این صفت ناشایست و غیر انسانی به سادگی میسر نمی شود جلالدین در جای دیگری با استفاده از این قانون جاری در جاذبه های متقابل می گوید:

در جهان هر چیز ، چیزی می کشد کفر کافر را و مُرشد را رشد

تجربه نشان می دهد که اولین دروغ مقدمه ای برای دروغ پردازی های بعدی خواهد بود ، و انسان دروغگو به ناچار برای راست نشان دادن دروغ نخستین به انواع دروغهای تازه متوسل می شود و این تسلسل همچنان ادامه می یابد و آدمی را در باتلاق دروغ فرو می برد . دروغ علاوه بر اینکه گناهی بزرگ محسوب می شود شخصیت انسان را منهدم می کند و جان او را تباه می سازد ، باطن انسان دروغگو همواره متلاطم و مضطرب و ناپایدار است بخشی از افسردگی ها که آدمیان را به تیرگی کشانده است و زندگی را بر آنان سخت و ناگوار ساخته است از عوارض دروغ  سرچشمه می گیرد. اساسا" انسان دروغگو به اوهام دچار می شود و چنین می پندارد که دائما" کسانی  همواره در تعقیب او هستند و لذا چنین فردی رخسار دلنشین ارامش را نمی بیند . رشد پدیده زشت دروغ در میان انسان ها نه تنها آثار مخرب فردی در پی دارد  بلکه عوارض اجتماعی آن در کاستن ارزشهای اخلاقی جامعه و تزریق روح بی اعتمادی و سست کردن قوام اجتماعات و غبار آلوده شدن فضای فرهنگی زندگ بسی بیش از آثار فردی آن است . عواقب فردی دروغ فروکوفتن شخصیت و فراهم کردن نا آرامی ها و کشمکش های فرد با خود و اطرافیان است و آثار نا مطلوب آن در اجتماعات بشری موجبات فرو نشاندن فرهنگ انسانی و ترویج روح بی اعتمادی و شکستن حرمت ها ، و ایجاد دعواها و پرشدن دادگاه ها و تشدید روح اختلاف و عقب ماندن جامعه از تعالی اخلاقی و کمال الهی را فراهم می کند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/21ساعت 15:2  توسط شاهد  | 

چون که در معده شود پاکت پلید قفل نِه بر حلق و پنهان کن کلید

در این بیت مولانا با تمثیلی به بیان آثار آلودگی های باطنی می پردازد و می گوید چنانچه انسان در درون معده خود با انواع پلیدی ها و سموم خطر ناک مواجه باشد ، هر چند بکوشد که از غذای مطبوع  و سالم استفاده کند تلاش او بی نتیجه است و به اعتبار معده سم آلود غذای پاک و سالم نیز در اندرون معده با پلیدی ها می آمیزد و از آثار سوء آن اجزای بدن را متاثر و متاذی می سازد. در واقع معدۀ آلوده هر نوع تغذیه سالم و مطلوب و مقوی را آلوده می کند و آن غذا نه تنها مطلوبیت خود را ازدست می دهد بلکه به ضد آن مبدل می شود و آسیب زیان را دو چندان می کند . موضوع در احوال باطنی و تغذیه جان نیز بر همین منوال است و چنانچه پلیدی های  ناشی از جولان نفس در وجود باطنی انسان به وسیله مجاهدت و ممارست در پاک نگهداشتن دل و با استفاده از ابزار تقوی زدوده نشود غذای جان نیز طعم وبوی تازه می گیرد و به آلودگی می گراید و چراغی می شود در دست دزدی که کالای گزیده می برد و اینجاست که عارفان می گویند علم توحید هم حجاب دل می شود و به جای تنویر جان آن را مکدر و تیره می کند .در چنین شرایطی چه در احوال ظاهری و چه در احوال باطنی بستن حلق و قفل نهادن بر گلوامری تحسین بر انگیز و مصلحت اندیشانه است . باطن پلید هر نوع دریافتنی صاف وپاک را به رنگ خود همانندسازی می کند و لذا مولا نا به بستن این در و پنهان کردن کلید آن سفارش می کند و می گوید تا وضعیت چنین است و این بیماری باقیست راه چاره همانا بسته نگهداشتن حلق و غذای پاک را آلوده نکردن است و لذا خوردن آنگاه مجاز شمرده می شود و بر آن تأکید می گردد که اندرون از پلیدی ها تطهیر شود تا نور حق در آن استقرار یابد . در این شرایط است که هر آنچه خورده شود ولو ناپاک و آلوده بوسیلۀ پالایشگاه درون جلا می یابد و به طهارت و نور مبدل می شود :

هر که دروی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورَد ، او را حلال


+ نوشته شده در  جمعه 1392/12/09ساعت 16:47  توسط شاهد  | 

گر بگویی احولی را مه یکیست گویدت این دو ست و در وحدت شکیست

احول در لغت به معنای گژ چشم و دو بین است و به کسانی اطلاق می شود که به علت نقیصه ای که در چشم خود دارند اشیاء را دوتا می بینند . حکیمان و عارفان در سخنان و تشبیهات خود از پدیدۀ احولی برای روشن کردن مقصود خود و نشان دادن نقص چشم باطنی استفاده کرده اند . مولانا در این بیت می گوید : به فردی که با این بیماری و علت در چشم خود مواجه است چنانچه بگوئی ماه موجود در آسمان یکی است ، او این سخن را از تو نمی پذیرد و خواهد گفت که دو ماه در آسمان است و اگر شک و تردید وجود دارد در یکی دیدن ماه است نه در دو تا دیدن آن این قاعده در احوال باطنی نیز صادق است و کسانی که کژ اندیش اند و قلب و دلشان  به مرض احولی دچار شده است از درک حقایق عاجزند و لذا در اصل حقیقت دچار شک می شوند و به علت همان کژ بینی همواره در این حال باقی می مانند و دریافت آنان از واقعیت وارونه می شود و کژ پنداری و احولی خود را راست می پندارند و آن را به آسانی پذیرا می شوند و چشم کج بین آنان حقایق را پیش نگاهشان کج و نادرست جلوه گر می کند:

گفت اینک راست ، پذرفتم به جان کژ نماید راست  در پیش کژان


+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/12/04ساعت 17:44  توسط شاهد  | 

مار شهوت را بکُش در ابتدا            وَرنه اینک گشت مارت اژدها

 در اصطلاح شهوت نوعی شدت نیز نهفته است، در رفتار به صورت زیاده خواهی و فزون طلبی و پای از گلیم بیرون بردن تجلی می کند. با توجه به این نکته در مقام تعیین دایره و محدوده شهوت لازم است که نیازهای طبیعی آدمی از طریق صحیح و سالم و با خودداری از افراط و تفریط اشباع شود رفع طبیعی غرائز نه تنها مذموم نیست بلکه همواره بزرگان دین و اولیاء اخلاق تعطیل و سرکوب کردن نیازهای طبیعی را نامطلوب دانسته اند و آثار ناگواری بر آن مترتب می دانند. بنابراین پر واضح است که مقصود مولانا از کشتن مار شهوت در حقیقت کشتن زیاده خواهی هاست، چرا که اساساً نیازهای طبیعی مار و عقرب نیستند که اهتمام به کشتن آنها الزام  آور باشد، بلکه در اینجا آنچه مورد نظر جلال الدین است همان گستاخی نفس اماره است که به علت سیری ناپذیری که دارد همواره از دایره طبیعی خارج می شود و به مار گزنده و تباه کننده مبدل می گردد.

مولانا در حقیقت هشدار می دهد که مراقب باشید که مار شهوت در وجود شما سر بر نکشد و اگر چنین شد در همان مرحله ی ابتدایی آن را چاره کنید و مار نفس را به مارگیر بسپارید و گرنه بر اثر همان خصلت گستاخی وسیری نا پذیری که دارد کم کم به اژدها تبدیل می شود و همه ی وجود انسان را در سیطره نفوذ خود می گیرد و در این مرحله هلاک آن تقریباً ناممکن خواهد شد. در حقیقت غفلت از مهار نفس اژدها آفرین است . و اژدها از نادیده گرفتن مار سرکشیده از اماره فزون طلب پرورش می یابد.

بنابراین هر کس که مار گزنده ی نفس را کوچک پندارد و آن را چون موری ببیند گرفتار می شود و اینجاست که آدمی نیازمند درمان این بیماری دل است و باید خود را به صاحبدلان عرضه کند و از آنان احوال خود را استفسار کند و از عارفان داروی درد خود را جویا شود و در حقیقت همواره با محک آنان خود را بیازماید تا از جاده تعادل خارج نشود.

        لیک هر کس مور بیند مارِ خویش            تو ز صاحبدل کن استفسار خویش

+ نوشته شده در  جمعه 1392/12/02ساعت 22:5  توسط شاهد  | 

چون ز عادت گشت محکم خوی بُد                خشم آید بر کسی کَت وا کَشد

 خوی و خصلت آدمیان بر دوگونه اند، خصلت ها و یا صفات ممدوح و پسندیده که نشان آن پذیرا شدن عقول هوشیار جمعی انسان هاست که عمدتاً بوسیله ی انبیاء و اولیاء الهی که زشتی ها و زیبایی ها را می شناسند تعریف و تبیین شده است و آن دیگری که مذموم و ناپسند است آن دسته از صفات مردمان است که خرد جمعی آدمیان آن را به نیکی بر نمی تابد و از ناحیه اولیاء حق به رذیلت و زشتی از آن یاد شده است.

حالات و رفتارها چه مثبت و چه منفی در اثر استمرار و تکرار استحکام می یابد و به عادت ها مبدل می شود و تا آنجا پیش می رود که به صورت طبیعت ثانوی در وجود انسان آشکار می گردد. در روایتی از معصوم(ع) آمده است که : العاده طبع ثان : عادت طبیعت دوم انسان است و راندن و دور کردن عادت ها کاری بس دشوار و شکننده است.

مولانا در این بیت می گوید: چنانچه خوی ناشایست انسان در سیطره عادت محکم و استوار شد و به طبیعت دوم مبدل گردید، فرار از چنگال ان سخت و گاهی ناممکن است و چنان با وجود آدمی ممزوج می شود که اگر ناصح و مصلحی بخواهد صاحب این خصلت ها را نصیحت کند و او را از تکرار و استمرار زشتی ها بازدارد مورد غضب و خشم صاحب آن واقع می شود و چه بسا آتش خشم او دامنش را بگیرد و هستی اش را مورد مخاطره قرار دهد.

عادت ها در وجود انسان آنچنان استوار می شوند که قبح و زشتی آن ها نادیده انگاشته می شود و دارنده عادات را در مقابل مصلحان قرار میدهد.

این قاعده در امور فردی و جمعی نیز صادق و اجتماعات بشری هم چنانچه به عادت های ناشایست دچار شوند کار مصلحان را با دشواری و مقاومت مواجه می کنند، مصداق قرآنی آن همانا داستان قوم لوط است که عادت بسیار زشت خود را امری موجه می دانستند و در مقابل رسول حق به مقابله برخواستند و هدایت های نبی خدا را بر نتافتند و به غضب الهی گرفتار آمدند.

                چون خلافِ خوی تو گوید کسی            کینه ها خیزد تو را با او بسی

+ نوشته شده در  جمعه 1392/12/02ساعت 12:29  توسط شاهد  | 

چون پیمبر نیستی، پس رَو به راه              تا رسی از چاه روزی سوی جاه

 چاه نفس از عمیق ترین و ظلمانی ترین پرتگاه در مسیر کمال انسان هاست، عارفان همواره نفس اماره را به چاهی پر ژرفا و تیره و تار تشبیه کرده اند که چنانچه آدمی خود را با تأسی به انبیاء و اولیاء الهی از این سیاهی هول انگیز رهائی نبخشد او هرگز طعم گوارای کمال را نخواهد چشید.

مولانا در این بیت به همه انسانها هشدار می دهد و می گوید : برای دست یافتن به معنویت اصیل و جاه و جلال و شکوه جان بیش از دو راه متصور نیست، یک راه آن است که آدمی به مقام نبوت دست یابد و با بهره گیری مستقیم از وحی الهی خود و دیگران را به مراتب صعود و کمال هدایت نماید و راه دوم آنکه انسان به راه روندگانی برود که آنان قله ی بلند معرفت را در نور دیده  و از چاه هولناک نفس بیرون جسته  و در فضای بیکران ملکوت به پرواز درآمده باشتد.
اینک ای انسان که برای تو دست یافتن به مقام پیامبری میسر نیست بکوش تا در راه رفتگان راه گام برداری و از چاه نفس و تعلقات آن خود را رهاسازی
         

    تــو رعیت باش چــون سلطــان نـه یی              خود مَران چون مرد کشتیبان نه یی


چنانچه به مقام سلطانی دست نیافتنه ای و امیر نفس خویش نگشته ای، در زمره ی طالبان و رعایای سلطان باش و اگر به دانش ومهارت و هنر ناخدایی و کشتی بانی مجهز نیستی، به جمع مسافران کشتی بپویند و به همین سیاق چون در فن کسب و کار و تجارت تسلط نداری، به بزک کردن دکان، مپرداز بلکه خود را خموشانه و طالبانه به دست هدایت استاد وکشتیبان بسپار و تسلیم امر ولی خدا شو تا چونان خمیر در دایره اراده اولیاء آنگونه پرورش یابی و به مقام پختگی و کمال برسی که حضرت حق پذیرای تو باشد .

            چون نه یی کامـل دُکان تنهـا مَگیر         دست خوش می باش، تا گردی خمیر

            اَنصِتُوا را گوش کن، خاموش باش        چــون زبان حــق نگشتـی گوش باش

اَنصِتوا = خاموش باشید

+ نوشته شده در  جمعه 1392/11/25ساعت 12:35  توسط شاهد  | 

هان و هان ترک حسد کن با شهان             وَرنه ابلیسی شویی اندر جهان

 حسد یکی از صفات زشت و رذیله ای است که همواره آدمیان در مضان تهدید خود قرار داده و در طول تاریخ ویران گر شخصیت انسان ها بوده است، این صفت ناشایست در همه ی فرهنگ ها و اجتماعات بشری مورد ذم واقع شده و حتی آنان که خود در آن گرفتارند بر زشتی آن اذعان کرده اند. این ویژگی نادرست و تباه کننده آن قدر جدی و ویران گر است که در جریان آفرینش آدم، گریبان فرشته ی عابد و محبوب حق را گرفت و ابلیس را به ایستادگی در مقابل فرمان حق وا داشت و بندگی و طاعت شش هزار ساله او را به یکباره مورد هبط قرار داد و او را مطرود و مغضوب خدای کریم ساخت.

ریشه ی این نافرمانی شیطان تجلی صفت حسادت او نسبت به آفریده محبوب و مطلوب خداوند و خلیفه ی آفریدگار جهان بود. شیطان برتری ها و فضیلت های این نماد ولی الهی را برنتابید و با این استدلال که من از جنس آتش و آدم از جنس خاک است و چرا خاک باید به جایگاه دست یابد و همه فرشتگان باید در پیشگاه عظمت و فضیلت های او سجده کنند از اجرای دستور خدای رحیم سر باز زد و خود را برای ابد به دوری از رحمت الهی گرفتار کرد. حسادت همچون زنگاری که فلزات را می خورد و نابود می کند، جان آدمی را تیره می سازد و کم کم از جلا و نورانیت آن می کاهد و تا بدانجا پیش می رود که به کلی آنرا تیره و تار می نماید.

مولانا اساس مخالفت با اولیای الهی و ستیزه  با مظاهر صفات حق را حسادت می داند وبه حاسدان توصیه می کند، برای اینکه به این بلیه سخت گرفتار نیایند و خود را تباه نکنند و ابلیس گونه به چاه مقابله با امر حق نیفتند، جان خود را از این پدیده ای که سوهان روح آدمی است بیالایند و این زشتی را از خود برانند، چرا که جولان این صفت علاوه بر اینکه غضب الهی را به دنبال دارد بیش از آنکه به حسادت شونده آسیب بزند ء حان و دل و شخصیت حسد کننده را ویران و تباه می کند و چون خوره ای بر وجود او مسلط می شود و همواره چون زخمی مزمن و بی درمان هستی او را چرکین و نابود می سازد.

انسان حسود همواره در درون، خود را می خورد و نا آرامی در وجود خویش افزون می کند و درد و رنج پنهانی دائما او را می آزارد و جانش را به تیرگی سوق می دهد. اهمیت این خطر به حدیست که خدای عزیز در قرآن کریم پیامبر خود را برای رهائی از شر حاسدا ن به پناه گرفتن به رب فلق فرا خونده است.

                                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/24ساعت 10:8  توسط شاهد  | 

مس اگـــر از کیمیا قابل نبُد               کیمیا از مس، هرگز مس نشد

در گذشته های دور شیمی دانان که از دانش ترکیب و تجزیه پدیده ها برخوردار بودند و آن را علم کیمیا می نامیدند بسیار کوشیدند تا اکسیری بسازند که بوسیله ترکیب آن با فلزات کم بها و از جمله مس آن ها را به طلا و اشیا پرقیمت مبدل سازند.
مولانا با اشاره به این کوشش بی ثمر می گوید: اگر مس که فلزی کم ارزش است استعداد و قابلیت طلا شدن را در خود نداشته باشد و نتواند از طریق استفاده از قابلیت های کیمیا خود را به جایگاهی بالاتر و پربها دگرگون کند در حقیقت عیب از خود اوست و ناتوانی آن در بهره گیری از اکسیر مبدل کننده از اعتبار و موقعیت اکسیر نمی کاهد وارزش آن همچنان پابرجاست.
از نگاه مولانا حقایق جاری در این عالم و انبیا و اولیا حق و حکیمان و عارفان در حقیقت کیمیاگران این جهانند آنان از قوت و قدرت مبدل کردن انسان ها از منطقه من طبیعی به مقام رفیع من الهی برخوردارند و به همین دلیل هم ابدال خوانده می شوند و این آدمیانند که باید در وجود خود طلب و استعداد کیمیا شدن را آزاد سازند و خود را در اتباط با آن کیمیاگران هستی قرار دهند و به طلا مبدل شوند.
اگر چنین نشد و انسان ها خود را در معرض این حقایق قرار ندادند آن گوهرهای ناب همچنان در جهان جاری خواهند بود و از قدر و منزلت آنان کاسته نمی شود کیمیا همواره کیمیاست. اولیا الهی سفیران وحی و حکمت های حقند و اساسا ماموریت آنان تحول مس به کیمیا در جهان آدمیان است وچنانچه آن مس طالب نشد و در مسیر آنان قرار نگرفت و مستعد پذیرای جوهر حقیقت نگردید  جایگاه آنان کما کان محفوظ است و از مقام بلند انسان کامل بودنشان نمی کاهد.
                     آفتابی که بتابد بر جهان         بهر خفاشی کجا گردد نهان

اگر خفاش طالب نور خورشید نباشد و چشمان خود را بر آن فرو بندد آفتاب عالمتاب همچنان نو را فشانی می کند و هرگز بواسطه روی گرداندن خفاش به محاق تاریکی نمیرود وخواص نورانیت خود را ازدست نمی نهد.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/11/18ساعت 18:33  توسط شاهد  | 

زان سبب آدم بُوَد مسجودشان               جان او افزون تر است از بودشان

این بیت و بسیاری از ابیات مشابه ناظر به آیات قرآن کریم درباب خلقت آدم (ع) و کیفیت آن و فرمان حضرت حق به ملائک و سجدۀ آنان براوست،آیات مربوط به این موضوع آفرینش انسان را به صورت نمادین تبئین کرده است وعظمت و شکوه جان و روح آدمی را با آن دستور سمبلیک به نمایش نهاده است،مولانا علت اصلی صدور این فرمان را ارزش والا و اعتبار الهی انسان می داند و می گوید به سبب این که جان انسان که نفخه خدای کریم است به اعتبار همان نفخه بودنش فراتر وافزونتر ازجان وجایگاه ملائکه شناخته می شود،لذا چنین دستوری پذیرفته و مطاع است، براساس آموزه های وحی تنها موجودی که بصورت مستقیم از طریق دمیده شدن روح حق جان گرفته و حیات یافته ،انسان است.جلاالدین با بهره گیری از این قاعده اولیاء الهی را برجایگاه افزونتر می نشاند ودر مراحل تکامل روحی ،به آنان راکه در مراتب فرودین قرار دارند به تمسک به ریسمان مستحکم وجود انبیاء و اولیاء حق سفارش و راه رشد را از مسیر برگزیدگان خدای رحمان ترسیم می کند،ایشان همچنین جان و دل صاحب دلان را بالاتر از مقام فرشتگان می داندو به همین دلیل سجده کردن ملائک در پیشگاه انسان کامل را امری عقلانی و عادی می شمارد وآن را حیرت انگیز نمی داند:

وز مَلَک جان خداوندان دل                           باشد افزون تو تحیّر رابهل

مولانا در بیت دیگری در مقام مقایسه انسان و مَلَک برآمده و آدمی را به گُل و ملائک را به خارهای پیرامون آن تشبیه کرده و سجده گُل بر خار را از لطف و عدل و احسان حضرت حق خارج می داند و معتقد است انسان بیش از هر موجود دیگری استعداد و ظرفیت خدایی شدن را دارد و به همین دلیل هم باید موجود برتر عالم هستی دانسته شود:

کی پسند د عدل و لطف کردگار                             که گُلی سجده کند درپیش خار

بهل = رها کُن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/10ساعت 23:18  توسط شاهد  | 

آتش   ابراهیم   را   نَبَود   زیان          هر که نمرودی است گو می ترس از آن

 این بیت از مثنوی به داستان شیخ الانبیاء حضرت ابراهیم (ع) اشاره دارد که بی پروا در خرمن آتش نمرود در آمد و از شدت نورانیت خود آن آتش سوزان را به گلستان پر طراوت و زیبا مبدل ساخت. مولانا جان شیفتگان حق و انبیاء و اولیاء الهی را از جنس نور میداند و ابلیسان و نمرودیان که در اوج کبر و غرور و جهل و فزون خواهی و حق ناشناسی سیر می کنند را از جنس آتش و ظلمت می شمارد و غلبه بر آتش را تنها به وسیله  نور میسر می داند و جای دیگر در مثنوی می گوید :
 
                        در تو نمرودی است آتش در مرو            رفت خواهی اول ابراهیم شو
 
بنابراین این کسانی که وجود مادی و معنویشان به نور الهی منور است و به دریای لایزل حضرت حق متصل شده اند قادرند که خود را در معرض شعله های سوزان آتش قرار دهند و از آسیب آن مصون باشند.
این نکته حکمت آمیز مورد توجه است که آتش افروزان که شرار نفس اماره را شعله ور می کنند و خود و خلق را در آن می افکنند بی تردید در آتش قهر خدای سبحان خواهند سوخت.
آنان که بر مرکب چموش نفس آتش افروز می نشینند از جنس آتشند و گسترش آتش همواره به وسیله ی آتش رخ می دهد.
نفس انسان در منطقه ی من حیوانی از خواص نار برخوردار است و لذا عارفان نمرود را نماد نفس شرر خیز معرفی می کنند و جون نار را یارای سوزاندن نور نیست ابراهیم را سمبل نور حق می دانند که می تواند به سلامت از آتش فروزان نمرود بگذرد.
ابراهیم خلیل نماد عقل و جان فرا رفته از خاک است و روح انسان همواره بر شاهراه حقیقت می رود و چنانچه از حصار زندان تن خاکی رهایی یابد به حقیقت عینی می رسد. شاید راز معاد انسان که جسمانی است ناظر بر این نکته است که عذاب الهی روح او را در بر نمی گیرد.
 
             نفس نمرود است و عقل و جان خلیل            روح در عین است و نفس اندر دلیل
 
+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/05ساعت 21:40  توسط شاهد  | 

دیدن دیده ، فزاید نطق را          نطق در دیده ، فزاید صدق را

عین الیقین یکی از مراحل سه گانه کمال انسان است. انسان آنچه را که با چشمان خود می نگرد موجبات افزایش باور او را فراهم می کند و به دنبال این باور عینی جوهر صدق در گفتار و رفتار فراهم می آید. جلالدین می گوید : همینکه چشم انسان پدیده ها می بیند قدرت ناطقه او بارور می شود و برای بیان آنچه دیده است به سخن و کلام روی می آورد و نیروی کلام در او شکل می گیرد و همینکه نطق از دیدن فراهم شد زمینه  افزایش صداقت در نگاه کردن و دیدن را فزونی می بخشد و این دو مکمل یکدیگر می شوند دیدن بیان را به دنبال می آورد و بیان حقایق صدق در نگاه را تقویت می کند . و نفس صداقت و پاکی در کلام سایر حواس آدمی را بیدار می کند و ذوق و شوقی در حواس انسان پدیدار می شود ، همینکه حواس آدمی با ذوق که عبارت از لذت وجدانی است در آمیخت و همراه شد قوۀ تمیز حق و باطل آشکار می گردد و مطلوب از نامطلوب باز شناخته می شود و همینکه حواس درونی به بیداری رسید استعدادهای درون آدمی شکوفه می دهد :
 
صدق ، بیداری هر حس می شود          حس ها را ذوق مونس می شود
  
چنانچه یکی از حواس باطنی انسان بیدار شود سایر حواس درونی نیز هوشیاری می یابند و کم کمک آدمی را از قیود طبیعت آزاد می کنند:
 
چون یکی حس در روش بگشادیند          ما بقی حس ها همۀ مُبَدل شوند
 
چون یکی حس غیر محسوسات دید          گشت غیبی بر همه حس ها پدید
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/03ساعت 1:42  توسط شاهد  | 

گر نبيني سيرِ آب از خاك ها            چيست بر وِي نو به نو خاشاك ها

در اين بيت مولانا جريان دائمي ارواح آدميان و حركت جوهري و معنوي در عالم هستي را به جويبارهاي جاري در طبيعت تشبيه مي نمايد و به آنان كه سيرِ جان و روح را ناديده مي انگارند و آن را منكر مي شوند متذكر مي شود و مي گويد : اگر به علت نارسايي بينايي، جريان اب را در اندرون و بطن جويبارها نمي بينيد، آيا خس و خاشاك متحرك و روان شده بر روي آب را هم نمي بينيد؟ و نمي نگريد كه اين پديده هاي خشك و بي جان چگونه به حركت در آمده اند؟
اگر از درك جان ناتوانيد و آن را نمي شناسيد و در انديشه ي شما نمي گُنجد آيا آثار وجود روح و جان در انديشه و تحرك اجسام و فعل و انفعلات اجزاي بدن آدميان را رؤيت نمي كنيد؟ آيا اين كه تصورات و خيالات و تجليات فكري كه بطور مستمر و دمادم در وجود انسان ها پديدار مي شود بيانگر آن نيست كه جويبار جان در پس اين صورتها در جريان است و هر دم تازه هايي را متجلي مي كند؟
جلال الدين در بيت ديگري مي گويد: اگر جريان حيات و جوهر سيال و فعال جان و آب حيات را در نمي يابي و گذر آب از جوي را مشاهده نمي كني، به گياهان و سبزه هاي روئیده در مجاورت آب جاري در نگر تا ازوجود آن جریان جاری آگاهي يابي و اين را نيز بدان كه هر قدر جريان آب افزونتر و پر خروش تر جاري شود آن صورت ها و خاشاك مانده بر آب با تندي بيشتري بر روي جوي جريان مي يابد.
روح آدمي نيز چنين است و به ميزاني كه جان قوتي تر و شكوفاتر مي شود قشرهاي ظاهري حجاب هاي روح و صفات ناپسند وجود انسان با سرعت بيشتري زدوده مي شوند. و حقيقت جان زودتر و بيشتر آشكار مي گردد.

                       گر نبيني  رفتن  آب  حيات          بنگر اندر جوي اين سَيرِ حيات
                       آب چون انبه تر  آيد  در گذر         زو  كُند قشر  صُور  زودتر  گذر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/02ساعت 9:10  توسط شاهد  | 

پس بیفزا حاجت ای محتاج زود                تا بجوشد در کرم دریای جود

 بی تردید خدای سبحان غنی باالذات و الله الصمد است و چنین محبوب و معشوق بی نیازی قدرت رفع نیازها را خواهد داشت، او همچنین کریم بالذات است و با کریمان کارها دشوار نیست. انسان موجودی است که سراسر وجودش در بسط نیازها غوطه ور است، چنین موجودی به میزانی که نیازهای حقیقی خود را از خواسته های کذب و خیال باز شناسد و از طریق جان اعلای خود آنها را از حضرت حق طلب کند به اعتبار غنی و کریم بودن خدای عزیز به خواسته هایش دست می یابد، بی نیازی از خلق اوج نیازمندی به خدای رحمان است.
جلال الدین افزودن بر نیازها و زیاده خواهی در این وادی را توصیه می کند و می گوید : ای انسان که هر آینه محتاج عطای خداوندگار خویشی، بر مطالبات خود از این بحر فیاض الهی بیفزا و در مسیر کمال از آن کمال مطلق مدد خواه باش تا دریای جود و بخشش حق بجوشد و تو را نیز دریایی کند و بی نیاز گرداند. مولانا گدایان نشسته بر سر راه آدمیان را مثال می زند و طلب کردن آنان را دلیل نیاز آنان می داند، از ویژگی برجسته گدایان این است که هرگز نیاز خود را پنهان نمی کنند و تاکنون کسی ندیده است که انسان نیازمندی بگوید که : ای انسان ها به من کمک کنید چرا که من مال و اموال فراوان دارم و سفره من گسترده است. بر این مبنا نیاز آدمی را به میدان طلب می کشاند و طلب او را به پیشگاه مطلوب می رساند :
 
                     این   گدایان  بر  رَه   و  هر  مبتلا            حاجت   خود   می نماید   خلق    را
                     هیچ گوید نان دهید ای مردمان؟            کی مرا ما ل است و انبار است و خوان
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/10/29ساعت 11:56  توسط شاهد  | 

زانکه بی حاجت خداوند عزیز                   می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز

 یکی از قوانین محکم که رابطه ی انسان با حضرت حق را استوار می کند و درخواست های آدمی را به ادای حاجت می رساند، همان است که خدای سبحان خود آن را در قرآن کریم به روشنی بیان فرموده است : (اُدعونی اَسَتجِب لَکُم)
بخواهید تا شما را اجابت کنم، این آیه ی کریمه به خوبی چگونگی یاری گرفتن انسان از پروردگار جهانیان را آشکار می سازد، انسان موجودی ضعیف و نیازمند است و خواستن و طلب کردن از ویژگی های ذاتی اوست، خواستن و چه چیزی را خواستن و از چه مرجعی خواستن از اهمیت فراوانی برخوردار است، مولانا جلال الدین با استفاده از این کلام الهی و با بیان این بیت می گوید : خداوند عزیز و ارجمند به هیچ انسانی پیش از طلب و اعلام نیاز چیزی را عطا نمی کند، این حقیقت آنگاه در زندگی انسان ظاهر می شود که آدمی به اندیشه و خرد مجهز می شود و به نیازهای تازه ای برای خود آگاهی می رسد .
خواستن، پس از احساس نیازها به ظهور می رسد و از این رهگذر به حضرت بی نیاز متوجه می شود و حاجت خود را از آن قدرت لایزال درخواست می کند و او را به یاری خود فرا می خواند. خداوند متعال آدمیان را به دعا و اعلام نیاز خود دعوت می کند. خدای متعال بارها در قرآن کریم بر وفای به عهد و میعاد خود تاکید و تصریح فرموده است. نکته ی اساسی آن است که خدای عزیز دعا و طلب کردن را آنگاه می شنود و پاسخ می گوید که از ژرفای جان و دل برخاسته باشد، البته معارض و مغایر نبودن خواسته های انسان با دیگر قوانین و قواعد جاری در هستی از دیگر شروط پذیرش دعاست.
جلال الدین در این موضوع از دایره خواسته های انسان نیز فراتر می رود و جهان هستی را نیازمند اجزای خود می داند و می گوید: چنانچه برای تکمیل چرخه حیات هستی به کره ی زمین نیاز نبود رب العالمین آن را و دیگر کرات را نمی آفرید و اگر کره ی خاکی و لرزان زمین برای ثبات و استقرار به کوه ها نیازمند نمی شد آن کوه ها نیز آفریده نمی شدند:
               گر  نبودی  حاجتِ   عالم، زمین                  نافریدی هیچ رب العالمین
               وین زمین مضطرب، محتاج کوه                  گر نبودی نافریدی پر شکوه 
       
+ نوشته شده در  جمعه 1392/10/20ساعت 11:12  توسط شاهد  | 

 آن چنان کس را که کوته بین بُوَد           در تلُّون غرق و، بی تمکین بُوَد

 
 یکی از موانع بزرگ رشد و پویایی مادی و معنوی بشر که در همه ی ادوار تاریخ جای پای آن یافت می شود و موجبات عقب افتادگی فکری و شکوفایی انسان را فراهم کرده است، کوته بینی و تنگ نظری افراد و به ویژه منش تنگ نظرانه صاحبان قدرت و مکنت بوده است. مولانا تزلزل روانی و تلُّون و رنگ به رنگ شدن و بی ثباتی در افکار و عمل انسان ها را ناشی از کوته بینی آنان می داند و اینگونه افراد را به موش تشبیه می کند که در زیر خاک مسکن گزیده و دایره ای محدود برای خود ساخته و با تنگ چشمی معاش خود را از روزنه های تنگ و تاریک پیرامون خود جستجو می کند، موش صفتان، تنگ نظران و کوته اندیشانی هستند که جز خود را نمی بینند و جز به مادیات و لذات ناشی از خود محوری و خودخواهی نمی اندیشند و در حقیقت در خاک تن فرو رفته اند و از جهان معنا و احوال باطن که فضای لایتناهی را می سازد غافل مانده اند.
عالمان ظاهربین و دارندگان علوم تقلیدی نیز از این مقوله اند، اینان نیز همچون موش به روزنه ها و راههایی آگاهی می یابند لکن همه در زیر خاک و حول محور من طبیعی شکل می گیرد و از خاک فراتر نمی روند.انسانی که همه همت او بزرگداشت من طبیعی خویش است در حقیقت در دالانهای های تاریک تن سفر می کند ودر تیرگی ها گم می شود.
 
        موش گفتم زانکه در خاک است جاش            خاک باشد موش را جای معاش
         راه ها داند  ولی در زیر خاک                           هر طرف او خاک را کرده ست چاک
 
تمکین : قبول کردن . پذیرفتن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/18ساعت 22:37  توسط شاهد  | 

حکمت دنیا فزاید ظن و شک          حکمت دینی برد فـوق فلک

عارفان و از جمله مولانا در تعالیم خود به تفکیک علوم ظاهری و حصولی با علوم باطنی و شهودی پرداخته و این دو مقوله را از یکدیگر مجزا دانسته اند. جلال الدین علوم دنیوی را  بی بهره از نور حق و زایندۀ شک و تردید می داند. و حکمت الهی و دانش شهودی و دریافت های ناشی از جان پاک و دل نورانی را مسبب پرواز انسان به اوج آسمان ها می شناسد که همواره یقین و آرامش جان را به دنبال دارد.
 
مولانا عالمان نامنزه را تباهکاران حیله گری می داند که خود را از صاحبدلان برتر می شمارند و همواره به مکر اندیشی و نیرنگ بازی مشغولند و رنج فراوان می برند تا بتوانند راه های نوین تبهکاری را بیاموزند و به دیگران نیز بیاموزانند.
 
زوبـعــان زیــرک آخــر زمــان          برفزوده خویش بر پیشینیان
 
حیله آموزان جگرها سوخته          
فعـل ها و مکـرها آمـوخـتـه
 
در حالی که علوم ظاهری موجبات غرور صاحب خود را فراهم می کنند و او را بر مرکب چموشی می نشانند که هر دم به زمینش می زند.
 
زوبع: شیطان، حقیر
جگر سوخته: رنج فراوان برده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/10/12ساعت 18:41  توسط شاهد  | 

    شاه آن باشد که از خود شَه بُوَد                    نه به مخزن ها و لشکر شه شود

در یک جمله عربی گفته شده است که : (شرف المکان بالمکین) در این جمله ی حکیمانه به این موضوع بنیادی و مهم تصریح شده است که مسند ها و جایگاههای اجتماعی و حکومتی و مسئولیت ها به خودی خود فاقد اعتبار و ارزش ذاتی هستند و اعتبار و اهمیت موقعیت ها و کرسی ها  به اعتبار و صلاحیت و روش و منش آن کسی است که بر مصدر امور می نشیند در حقیقت آن مقام و جایگاه سازمانی و حکومتی با تصدی انسانی شایسته و دارای اصالت و ارزش انسانی معتبر و ارزشمند می شود و این آدمیان صاحب صلاحیت و ارزشمند و خدا گونه هستند که به مسند ها شرافت و ارزش می دهند.

اساساً این تنها خدای سبحان است که به حق و به شایستگی مسند نشین اداره جهانیان است و با این مبنا تنها کسانی صلاحیت استقرار بر کرسی های اداره امور اجتماعات و ملت ها و سرنوشت آنان را دارند که توانسته باشند این ویژگی الهی یعنی استعداد خلیفه الهی خود را به منصه ظهور رسانده باشند و به صفات حق تخلق یافته و اندیشه و فعلشان خدائی شده باشد.

مولانا با بهره گیری از این قاعده اصیل می گوید: شاه و سلطان آن است که این جوهر ذاتی را در خود شکوفا کرده  و به لحاظ کسب فضیلت ها و کمالات انسانی و الهی به جایگاه رفیع ولایت حق دست یافته باشد. بی تردید بزرگترین شاخصه دست یابی به چنین مقام بلندی در گام نخست نفی خود و خودخواهی های نفسانی انسان است که او را به مرتبه ولایت می نشاند.

بر اساس نگاه مولانا پادشاهی از وجود ذاتی انسان شکوفا می شود و کسب چنین مقامی به اعتبار فراهم کردن خزانه ها و سپاه و لشکر میسر نمی شود، به بیان دیگر شاهی که به اعتبار ارزشهای ذاتی خود به مقام سلطانی رسیده باشد سلطنت او همانند عزّ و مُلک دینِ رسول ِمکرمِ اسلام(ص) ابدی و جاودانه و ماندگار خواهد بود.

                     تا بماند شاهیِ او سَرمَدی             همچو عِزّ مُلکِ دینِ احمدی
 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/28ساعت 22:3  توسط شاهد  | 

فکر آن باشد که بگشایـد رهی          راه آن باشد که پیش آید شهی

خیالبافی و تکیه بر اوهام و تصورات، از آفات زندگی انسان است. برخی افراد ناکامی ها و شادکامی های خود را مرور می کنند و نام اندیشه بر آن می گذارند! مولانا می گوید: وجه تمایز فکر با خیال آن است که فکر، گره از کارهای فرو بسته می گشاید و راه گشای زندگی انسان است. و منظور از راه، مسیری است که انسان را به دیار پادشاه حقیقی که همان حضرت حق تعالی است رهنمون می سازد. برخی از آدمیان همواره علی الظاهر سر در گریبان خود فرو برده و در حال خیالپردازی و اوهام سازی و مرور ذهنیات بی اثر فرو می شوند و غافلانه باور می کنند که به اندیشه و فکر کردن مشغولند؛ در حالی که هیچ پاسخی به پرسشهای خود نمی دهند و راهی نمی گشایند و اوضاع همچنان به حال اول باقیست؛ در صورتیکه جوهر فکر و اندیشه و تفاوت آن با وهم و خیال در آن است که راهی به شاهی گشوده شود و موانع و مضاربه نفع مقصد مطلوب برگرفته است. اندیشۀ حقیقی موانع این راه را بر می دارد و ملاقات با شاه جهان را میسر می سازد. به تعبیر دیگر، اندیشه باید در جهت گشودن راه برای دست یابی به حقیقت باشد.
  
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/24ساعت 17:31  توسط شاهد  | 

تا ز لالا  می گـریـزی وصل نیست          زانکه لالا را ز شاهد فصل نیست

در زمان قدیم به مربیان سالخورده ای که وظیفۀ تعلیم و تربیتِ بزرگ زادگان را به عهده داشتند، لالا یا لَلِه می گفتند. برخی از کودکانی که برای تربیت به این پیران تجربت اندیش سپرده می شدند، مجذوب تعلیمات لالا نمی شدند و از محضر او می گریختند و لذا کم مایه و بی سواد بار می آمدند. جلال الدین می گوید: تا وقتی  که از لالایان و مربیان گریزان باشی، به دانایی و کمال نمی رسی و شاهد وصال را در آغوش نمی گیری؛ چرا که پیرانِ مربی با شاهدان و زیبارویان پیوسته اند و لازم و ملزوم یکدیگر می باشند. انسان باید ظرفیت درک و پذیرش حقیقت را در خود بپروراند تا از وصال به کمال باز نماند. آنان که تاب و توان حضور در محضر اولیای الهی را ندارند، به وصال زیبارویان دست نخواهند یافت. مولانا می گوید: نازک دلانِ زودرنجی که سختی صبر را بر نمی تابند، خوبرویان را در نمی یابند.
 
تو چه دانی ذوق صبر ای شیشه دل          خاصه صـبـر از بـهـر آن نـقـش چـگـل
 
چِگِل: یکی از شهرهای معروف ترکستان قدیم که مردم آن به زییایی معروف بوده اند.
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/15ساعت 9:21  توسط شاهد  | 

هـر کـه دیــد الله را او اللهـی اسـت          هر که دید آن بحر را آن ماهی است

مولانا سالکان طریق توحید را کسانی می داند که نظر به دریای حضور الهی داشته باشند. ماهی بدون آب زنده نیست و عارف بالله نیز خارج از دریای عشق و معرفتِ حضرت حق حیات ندارد. هر که در تمام لحظات عمر و فراز و فرودهای زندگی نظر به خداوند بدوزد، فردی الهی است.
 
ماهی همین که چشم باز کند، دریا را می بیند. انسان الهی نیز چنان چشم جانش گشوده شده که هیچ چیزی جز خداوند را در نظام هستی مشاهده نمی کند. انسان سالک برای هیچ یک از پدیده های هستی اصالت ذاتی قائل نیست و می داند که همۀ حیات، تجلی اسماء و صفات الهی است. او چنان در دریای حقیقت شناور شده که جز حضرت حقتعالی وجودی را نمی شناسند و تمام اندیشه و  رفتارش ناظر به حق است.
 
+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/09ساعت 21:21  توسط شاهد  | 

هرچه اندیشی پذیرای فنـاست          آنکه در اندیشه ناید آن خداست

چه بسا انسان ها که در خیالات و ذهنیات خود خدایی را خلق می کنند که هیچ شباهتی به ذات پاک باری ندارد. مولانا در این بیت آدمیان را متوجه این نکتۀ مهم می کند که اندیشه و ذهن از پدیده های فناپذیرند و لذا ظرفیت درک آن وجود فناناپذیر را ندارند. انسان هر تصویری که در اندیشۀ خود از خدا بسازد و او را هرگونه که تصور کند، مطمئناً خدا نیست؛ چرا که خداوند فراتر از اندیشه هاست. اگر چه هر مخلوقی به گونه ای جلوه ای از صفات خالق خود را متجلی می سازد، اما خالق همواره ورای مخلوقات است. تصورات را به جای خداوند نشاندن خطایی بس بزرگ است. و شاید یکی از معانی الله اکبر نیز همین باشد که خداوند از هر آنچه تصور کنید، بزرگتر است. مولانا می گوید: گستاخی و نافرمانی فرومایگان از آن روست که خود را مقیم یک خانۀ بدون صاحبخانه می دانند. وگرنه چگونه ممکن است انسان به خانه ای که صاحب آن را می شناسد و به عظمت و قداست او واقف است، راه یابد و به خود اجازه دهد که بر ساحت آن بزرگ اسائه ادب روا دارد؟
 
بر در این خانه گستاخی ز چیست؟          گر همی دانند کاندر خانـه کیست؟

ابلهانی که بنای مساجد را گرامی می دارند و تعظیم شعائر می کنند ولی دل صاحبخانه را می آزارند و به صاحبدلان جسارت و اهانت می کنند، بدین خاطر است که خانه را خالی از صاحبخانه می دانند.
 
ابلهان تعظیم مسجد می کنند          در خرابی اهل دل جِد می کنند
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/03ساعت 23:20  توسط شاهد  | 

بی تماشای صفت های خدا          گر خورم نان در گلو مانـد مرا

عارفان، پدیده های گوناگون عالم را تجلّیات صفات خداوند می دانند و در کل هستی جلوۀ جمال محبوب را می بینند و پیغام او را می شنوند. مردان الهی در همه چیز نشان حضرت حق را می یابند و لذا غذای جسم و جانشان همواره لذیذ و گواراست. مولانا می گوید: عارفان اگر در نعمت های الهی جلوۀ معشوق را نبینند و آن را نشانه ای از طرف  او ندانند، خود را از این مواهب محروم می کنند و بهره گیری از دنیا را بدون یاد خالق و پروردگار آن، خوار و مذموم می شمارند.

چون گوارد لقمه بی دیدار او؟          بی تماشای گـل و گـلـزار او؟

جلال الدین کسانی را که به استفاده از نعمت های خداوند مشغولند در حالی که از ولی نعمت خود غافلند، به چهارپایان تشبیه کرده است.
 
جـز بـر امـیــد خـدا زیـن آب و خـور          کی خورد یک لحظه الّا گاو و خر؟
 
+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/25ساعت 18:1  توسط شاهد  | 

تا نه ای ایمن تو مـعـروفـی مجو          رو بشوی از خوف پس بنمای رو

شهرت طلبی و نام جویی یکی از بزرگترین موانع در مسیر رشد اخلاقی و کمال معنوی انسان است. شیفتگان شهرت همواره در اضطراب آوازۀ نام خود به سر می برند. و لذا هرگز طعم شیرین آرامش را نمی چشند. جلال الدین می گوید: ای انسان! تا به مرتبۀ بلند ایمان و اطمینان قلبی نرسیده ای و از دغدغه های منطقۀ "منِ طبیعی" رهایی نیافته ای، به شهرت و معروفیت میندیش. ای انسان! تا آلودگی ها از آینۀ روح خود نشسته ای، روی نمایان مکن که زشت روییِ تو بر دیگران آشکار خواهد شد. بدا به حال کسی که قبل از خودسازی و سیر در کمالات روحی به شهرت دست یابد. چنین فردی پایان ناگواری خواهد داشت و در جهان آخرت گرفتار آثار سوء بلندآوازگی خود خواهد شد.
 
در جـهـان مـعـروف بُـد عـلـیـای او          گشت معروفی بعکس ای وای او
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/08/08ساعت 12:26  توسط شاهد  | 

ای خُنُک جانی که عیب خویش دید          هر که عیبی گفت آن بـر خود خرید

یکی از آفات رشد معنوی و تکامل اخلاقی انسان این است که به جای اینکه خود را بکاود و در مسیر رفع عیوب و نقایص خود گام بردارد، از اصلاح شخصیت خود غافل شده  و به عیب جویی از دیگران بپردازد. مولانا در این بیت می گوید: خوشا به حال آنکه عیوب خویش بشناسد و از کسانی که عیب افراد را بر زبان می رانند درس بگیرد و با شنیدن عیوب دیگران بلافاصله خودکاوی کند و آن احوال را در اندرون خود بجوید و برای رفع آنها بکوشد.
 
 زانکه نیم او ز عـیـبـسـتـان بُدست          وآن دگر نیمش ز غیبستان بُدست
 
چرا که وجود آدمی از دو بخش مادیات و معنویات تشکیل شده و از آنجا که عناصر مادی دارای محدودیت ها و کاستی های فراوان هستند، انسان نیز از عیب و نقص مبرا نیست. نیمۀ غیبی و ملکوتیِ آدمی او را به صفات کمالیه فرا می خواند و به مبدا و منشا هستی متوجه می سازد. ولی نیمۀ مادی، او را زمینی و خاکی می خواهد. 
  
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/08/05ساعت 17:33  توسط شاهد  | 

بر محک زن کار خود ای مرد کار          تا نـسـازی مسـجـد اهـل ضـرار

اگر انسان افکار و اعمال خود را با ترازو و محک صالحان نسنجد، چنان به وادی گمراهی در می افتد که به نام مسجد که جایگاه عابدان و عارفان است، بنای نفاق و اختلاف در می افکند. انسان موجودی است برخوردار از کاستی های فراوان؛ و اگر بخواهد خود را کامل بپندارد و تنها به داشته های خود متکی باشد، به خطا و گمراهی دچار می شود. انبیا و اولیای الهی که از خود رهیده و به عقل کل رسیده اند، برای آدمیان بهترین محک تشخیص حق از باطل  هستند. اندیشه و عمل آن بزرگان از بند تعلقات نفسانی رها شده و آنچه از آنان صادر می شود عین حقیقت است. و لذا سایر انسان ها برای در امان ماندن از بلایای نفسانی باید خود را با ترازو و معیار آنان سنجش کنند.
 
غالباً آدمیان بجای آنکه در اندیشۀ اصلاح عیوب خود باشند، از نقایص و اشتباهات خود غافل می شوند و در صدد عیب جویی از دیگران بر می آیند. این افراد در حقیقت مسجد ضرار بنا می کنند، در حالی که می پندارند به بندگی خداوند مشغولند.
 
پس بر آن مسجد کُنان تسـخـر زدی          چون نظر کردی تو خود زیشان بُدی
 
 مسجد ضرار: مسجدی بود که منافقان ساخته بودند و حق تعالی به تخریب آن فرمان داد.
+ نوشته شده در  جمعه 1392/08/03ساعت 13:57  توسط شاهد  | 

آنکه گوید جمله حق اند احمقی است          وآنکه گوید جمله باطل او شقی است 

حق و باطل در این دنیا چنان در هم آمیخته اند که تشخیص آنها همواره با نسبیت و عدم قطعیت همراه است. لذا افرادی که گفتار و رفتار همه را بر حق و درست می شمارند، به بیراهه می روند. و آنان که همه را باطل می پندارند نیز زندگی خود تباه می سازند. افکار و افعال آدمیان با حق و باطل، درست و نادرست، زیبا و زشت ممزوج و مختلط است و جز معصومین و اولیای الهی که مستثنی هستند، کسی را نمی توان بطور مطلق حق یا باطل دانست؛ بلکه هر  کس نسبتی با حق و باطل دارد. مولانا می گوید: گاه در زندگیِ انسان حق و باطل چنان در هم می آمیزند که تشخیصشان از یکدیگر، مستلزم داشتن درک عمیق و بصیرت فراوان است. 
 
در روایات ما تعلقات دنیوی به مار خوش خط و خالی تشبیه شده که ظاهری زیبا و فریبنده اما باطنی زهرآگین و کشنده دارد. جلال الدین با استفاده از این تشبیه می گوید: گاهی یک مار سمی در چشم آدمی همچون مال و ثروت جلوه گر می شود. به گونه ای که اگر دیدگانِ بصیرت خود نگشاید و از خواب غفلت در نیاید، چه بسا مار را به جای مال بر گیرد و جان خود را بر سر این تشخیص اشتباه از دست بدهد. 
 
می نمایـد مـار انـدر چـشـم، مـال          هر دو چشم خویش را نیکو بمال
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/07/28ساعت 22:5  توسط شاهد  | 

تا نباشد راست کـی باشد دروغ؟          آن دروغ از راست می گیرد فروغ

 وجود یک پدیدۀ تقلبی بیانگر آن است که اصل آن پدیده در عالم وجود دارد. به عنوان مثال اگر سکۀ طلای واقعی در میان نباشد، تقلبیِ آن نیز وجود نخواهد داشت. و یا اگر سخن راستی وجود نداشته باشد، دروغ نیز جایگاهی نخواهد داشت. دروغ و تقلب نشان دهندۀ وجود حقایقی هستند که تبهکاران با سوء استفاده و وارونه کردن آن حقایق، رفتار و گفتار خود را موجّه جلوه می دهند و اعتماد انسان ها را جلب می کنند. فریب کاران از اعتماد مردم به یک حقیقت بهره می گیرند و تقلبی آن حقیقت را به جای اصلی جا می زنند تا به اهداف شوم خود برسند. مولانا با استفاده از این قاعده می گوید: دروغ از صداقت و راستی سرچشمه می گیرد؛ یعنی همۀ کسانی که فریب شیادان را می خورند و جنس تقلبی را به جای اصلی می خرند، بر این خیال هستند که آنچه دریافت می کنند واقعی و اصل است. در حالی که آنچه شربت پنداشته اند، زهر آلود و مهلک است.
 
بر امید راست کژ را می خرند          زهر در قندی رود آنگه خورند
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/22ساعت 11:6  توسط شاهد  |