جلوۀ روی تو شوری به سر انداخته است ، عالمی در خم ابروی تو دل باخته است

ز ابتدایِ کار، آخِر را ببین          تا نباشی تو پشیمان یوم دین

حکیمان  و عارفان همواره آدمیان را به سرانجام کار توجه داده اند و آنان را توصیه کرده اند که پیش از اتمام کار و فرصت ها و فراهم آمدن ناکامی ها و پشیمانی ها از همان ابتدا پایان کار را نظاره کنید و قبل از آتکه به نتیجه ناگوار فعالیت ها بنگری و نادم گردی چاره  اندیشی کن و از زیان بیشتر و بیشتر پیشگیری نما. اعتقاد به معاد و توجه به اصل پایان کار و روز حساب انسان را از افتادن در ورطه هلاکت باز می دارد، مد نظر داشتن این وعده حق الهی موجب می شود که آدمی اعمال و گفتار خود را مورد مداقه و نظارت و مراقبت قرار دهد تا در انتهای حیات با دستی پر به دیار حشر و معاد وارد شود و به ندامت و پشیمانی دچار نگردد.

این بیت از مثنوی ناظر به آیه شریفه 40 سوره مومنون است که می فرماید: زود باشد که پشیمان شوند.

عارفان و حکیمان از انحا که باطن افعال را می بینند عاقبت اندیش می شوند و از همان ابتدای هر اندیشه و فعلی به فرجام آن نظر می کنند و در حقیقت در آینه صافی شده جان خویش می نگرند و همه ی فرآیندها را یکجا ملاحظه می کنند و چون چنین است راه خطا نمی پیمایند و پشیمان نمی شوند. خردمندان و عاقلان پیش از وقوع وقایع ناگوار نوحه و ناله می کنند و بی خردان در پایان کار به سر و روی خود می زنند و ناله ی ندامت سر می دهند:

                   عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند             جاهلان آخِر به سر بر می زنند

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/22ساعت 13:30  توسط شاهد  | 

هر كسي را بهرِ كاري ساختند          ميل آن را در دلش انداختند

بر اساس اين قانون هر يك از انسان ها تعلقاتي دارند و انگيزه هاي گوناگوني در وجود آنان غليان مي كند. هر يك از اين تعلقات در وجود آدمي به لحاظ اولويت هاي آن انسان داراي مراتبي هستند و اهميت آنها بستگي به ميزان علاقه فرد به آن پديده و يا خواسته و يا حال او دارد و به تعبير ديگر هر انساني در آن كاري كه به آن علاقمند است وارد مي شود و در آن حرفه و پيشه توانايي و مهارت مي يابد و با كساني كه در آن مقوله ورود نكرده اند تفاوت جدي پيدا مي كند و در آن خبره مي شود و چون بر آن كار تسلط و اشراف يافت آن فعاليت را به آساني و به خوبي انجام مي دهد. 

بنابراين هر كسي را براي كاري ساخته اند و ميل به آن را در دل او انداخته اند و به همين دليل هم افراد گوناگون حرفه و كسب مختلفي را بر مي گزينند و راه و روش متناسب با علاقه خود را دنبال مي كنند. چنانچه در انسان تمايل و رغبتي نباشد دست و پاي او براي رسيدن به آن مطلوب در مسير كار رو تلاش به حركت در نمي آيد، همانند خار و خسي كه بدون وجود و حركت آب و باد  حركت نمي كند و جنبش نمي نمايد. در حقيقت جان آدميان از آنجا كه نظر به آسمان دارد و با حضرت حق احساس خويشي و نزديكي مي كند همواره به آنجا مي نگرد و عليرغم همه ي حجاب هايي كه به واسطه ي وابستگي هاي زميني بر جان او كشيده مي شود باز هم نيم نگاهي به ديار غيب و ديدار يار دارد. 

                  آن چنــــان كه عاشقي بر ســـروري          عاشق است، آن خواجه بر آهنگري 

                    دست و پا، بي ميل كي جنبان شود         خـار و خس بي آب و بادي كي رود 

                  گـــر ببيني ميـــل خود ســـوي سَما           پَرّ دولت بر گشــــــا همچــون هُمـــا  

                   ور ببيني ميل خــــود ســـــوي زمين          نوحه مي كن، هيچ منشين از حَنين 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/11ساعت 21:40  توسط شاهد  | 

فال بَد رنجور گرداند همي          آدمي را كه نبودستش غَمي

يكي از حالات آدميان كه امروزه از جهات علم روان شناسي نيز اثبات شده است اين كه انسان چنانچه خيال انديش گردد و فال بَد بزند و خود را دچار مخمصه اي تصور كند به همان حال مبتلا مي شود، مولانا با استفاده از اين اصل رواني براي شرح موضوع و هم و خيال و آثار آن در وجود آدميان مي پردازد و آن را عامل گرفتاري انسان مي داند. او مي گويد: چنانچه آدمي تصور كند كه غمگين و اندوهناك است و يا به بيماري و تب دچار شده است بيمار و اندوهگين مي شود. در اين خصوص روايتي نيز از رسول خدا(ص) وارد شده است كه ايشان فرموده اند : اگر تظاهر به بيماري كنيد، بيمار مي شويد : 

                             قول پيغمبر قبولُه يفرَضُ          اِن تمارَضتم لَدَينا  تمرَضُوا 

موضوع اين قانون به داستاني مربوط مي شود كه كودكان مكتب خانه از سخت گيري هاي استاد و معلم رنجيده مي شوند و تصميم مي گيرند كه به طريقي از درس و بحث و كلاس خلاصي يابند و لذا با مشورت يكديگر به اين نتيجه مي رسند كه چون استاد به كلاس درس وارد شد به او بگويند كه چرا رنگ شما پريده و به اين ترتيب در او القاء بيماري كنند و معلم را به وهم و خيال مبتلا سازند و به او بباورانند كه تو دچار بيماري شدي و بدين روش به تعطيل كلاس درس و بحث موفق شوند، كودكان چنين كردند و استاد نيز به دام وهم و خيال در افتاد و چون خود را بيمار پنداشت به خانه بازگشت و در بستر بيماري خوابيد و گلیم بر خود پیچید وخود را بیمار یافت: 

                     همچنين تا وهم او قُوّت گرفت          ماند اندر حال خود بس در شگفت 

                      گشت اُستا سست از وهم و ز بيم        بر جَهيــــد و مي كشانيد او گليـم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 19:27  توسط شاهد  | 

عقلِ جُزوي، آفتش وهم است و ظن            زانــكه در ظلمـــات شــد او را وطن

عارفان و حكيمان و همچنين جناب مولانا عقل را به جزئي و كلي دسته بندي مي كنند و عقل جزئي را نا كارآمد و عقل حسابگر مي دانند و انسان را به عقل كلي و بي افول و كارآمد سفارش مي كنند، جلال الدين در اين بیت ضمن اذعان به عقل جزئي آفت عقل در اين مرتبه را وهم و گمان معرفي مي نمايد و دليل اين نقيصه را سكنا گزيدن آن در تاريكي ها ی ناشي از وهم و خيال مي داند. ايشان براي اثبات اين مدعا به ذكر مثالي متوسل مي شود و مي گويد : اگر فردي بر روي زمين صاف و عادي حركت كند پهناي قدم او بيش از نيم متر نيست و بي آنكه بيمي به خود راه دهد در عرض نيم متري زمين به آساني عبور مي كند و راه مي پيمايد و به وسواس و وهم و ترس دجار نمي شود در حالي كه اگر همان فرد بر سر ديوار بلندي كه عرض آن دو متر هم باشد راه برود به وهم و گمان مبتلا مي شود و تعادل خود را از دست مي دهد و علاوه بر استيلاي خوف و خيال ممكن است از ديوار سقوط كند. 

اين اضطراب و نگراني كه در حقيقت منطقي به نظر نمي رسد از آنجا ناشي مي شود كه دل به لرزه مي اُفتد و نگران مي شود و اين نگراني به وهم و ترس مبدل مي گردد و او را بر زمين مي زند. مولانا اين مثال را براي شناخت اهميت وهم و گمان در وجود آدمي بيان مي كند و دقت در شناخت اين پديده در وجود انسان را پر اهميت مي شمارد : 

                       بر زمين گر نيم گز راهي بُوَد         آدمي بي وهم ايمن مي رود 

                      بر ســــرِ ديوار عالي گر روي          گر دو گز عرضش شود كژ مي شوي 

                      بلكه مي اُفتي ز لرزه دل به وهم       ترسِ وهمي را نكو بنگر، بفهم 

گز = ذِراع- واحد سنجش طول= حدود نيم متر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/29ساعت 11:59  توسط شاهد  | 

تو به هرحالي كه باشي مي طلب            آب مي جُو  دايماً  اي خشك لب

مولانا احوال آدميان را به دو صورت تبيين مي كند، ايشان مي گويد: آدمي يا اهل طلب و جستجو و تلاش براي به دست آوردن است و يا اينكه به خواست خود دست پيدا كرده و مطلوب خود را يافته است و بر اثر رسيدن به مطلوب به وجد و طرب درآمده است. جلال الدين در اين بيت حال آدميان را به حال انسان عطش زده و تشنه لب تشبيه مي كند كه براي رفع تشنگي خود طالبانه به هر سوي مي رود و از هر جا مي جويد تا عطش خود را فرو نشاند، ايشان لب خشكيده انسان را گواه دست يافتن به آب مي داند و مي گويد : سرانجام لب خشكيده به سرچشمه آب حيات ميرسد و مراد خود را حاصل مي كند. 

در حقيقت خشكي لب و حس تشنگي پيغامي است كه از سوي آب ارسال شده است و از طرف آب تشنه لب را آگاه مي سازد كه اين نگراني و اضطراب تو سرانجام تو را به آب گوارا مي رساند. مولانا طلبكاري را جنبش و پويش مباركي مي داند و طلب در راه حقيقت را عامل برداشتن موانع در اين راه مي داند و طلب را به بانگ خروسي تشبيه مي كند كه هنگام سحر با نواي خود وقوع صبح را خبر مي دهد. جديت در طلب از نگاه مولانا به حدي است كه نداشتن اسباب و آلات طلب را مانعي براي دست كشيدن از طلب نمي داند و جوئيدن در راه حضرت حق را نيازمند آلت خاصی نمي شناسد. 

                          كآن لب خشكد گواهي مي دهد             كو به  آخِر در سرِ مَنبَع  رسد 

                      خشكي لب هست پيغامي ز آب             كه: به مات آرد يقين اين اضطراب 

                     كاين طلبكاري مبارك جنبشي است           اين طلب، در راه حق مانع كُشي است 

                     اين طلب مفتاح مطلوبات توست               اين سپاه و نصرت و راياتِ توست 

رايات = جمع پرچم و عَلَم

+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/24ساعت 20:0  توسط شاهد  | 

ما سميعيم و بصيرم و خوشيم            با شما نامحرمان ما خامشيم

يكي از قوانين مستحكم كه در نظام  هستي و در ميان همه ي موجودات جهان جاري و ساري است و قرآن كريم نيز آن را تآييد كرده است(آيه ي ۴۴ سوره اِسراء) آن است كه همه ي اجزاي عالم و ذرات جاري در پديده ها در مقام خود شنوا و بينا هستند و همگي به تسبيح حضرت حق مشغولند، مولانا در اين بيت از زبان جمادات خطاب به آدميان مي گويد : ما جمادات همگي مي شنويم و مي بينيم و به خداي خود دلشاد و دل خوشيم، و اگر نطقي نداريم و در مقابل شما ساكت هستيم براي آن است كه شما نامحرم هستيد و از رازداني بي بهره ايد، شما انسان ها كه خود را در حد دنياي ماده و جماد تنزل مي دهيد چگونه انتظار داريد كه با زبان تسبيح اين موجودات آشنا باشيد؟

راه چاره براي دريافت غُلغُل و نيايش اجزاي جهان آن است كه از عالم جمادي فراتر رويد و خود را به جهان جان برسانيد و آنگاه غوغاي جاري در عالم جمادات را ببينيد و بشنويد. جلالدين براي اثبات اين قانون كلي به آيات قرآن كريم اشاره مي كند و مي گويد: همانگونه که ماه اشاره انگشت رسول خدا(ص) را دريافت مي كند و آتش به اعتبار ابراهيم خليل(ع) براي او نسرين مي شود و خاك آگاهانه قارون را در خود مي بلعد و ستون حنانه در مسجد پيامبر صاحب فهم و درك مي شود و سنگ ها به رسول خدا سلام مي كنند و كوه بحيي(ع) را به سوي خود فرا مي خواند. ساير اجزاء عالم نيز از سمع و بصر برخوردارند و لازمه شنيدن و ديدن احوال انان ورود انسان به سرزمين جان است كه از اولياي الهي ساخته است :

                  چوت شما سوي جمادي مي رويد       محرم جان جمادان چون شويد؟

                  از جمـــــادي، عالـــمِ جـان ها رويد       غلغــــل اجــــزايِ عالم بشنويد

                   خاك قـــارون را چو ماري در كَشَد       اُستن حنــــــانه آيد در رَشـــــد

                   سنگ بر احمـــــد سلامي مي كند       كـــوه يحيي را پيامي مي كند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/15ساعت 16:33  توسط شاهد  | 

دانشي بايد كه اصلش زان سر است         زان كه هر اصلي به فرعش رهبر است

عارفان و حكيمان علم و دانش را همچون عقل به دو بخش جزئي و كلي تقسيم كرده اند، آنان معتقدند كه دانش و علوم اكتسابي ناقص و نارسا و ناتوان است و در حد گذران زندگي عالم ماده وسعت و قدرت دارد و نمي تواند انسان را به عالم حقيقت واصل كند و لذا براي دست يافتن به حقايق ناب و راه يافتن به سرزمين جان علم و دانش ديگري لازم است كه از جنس كشف و شهود است و از آن سَری يعني ريشه در عالم غيب دارد و آن جهاني است و راه دست يافتن به آن تعطيل كردن قوّت نظري و تخليه جان و دل از اوهام و خيالات و خاطرات است تا آدمي از خمودگي خارج شود و با هوشياري و بيداري مسافتي را طي كند وليكن پر و بال او توان طي وسعت دريا را ندارد و از راه باز مي ماند.

براي عبور از پهناي دريا پرو بال ديگري نياز است تا بتواند اين راه صعب و طولاني را بپيمايد. بال و پر اين راه همان علم الهي است كه مي تواند آدمي را تا بارگاه خداوندي بكشاند، جالب توجه اينكه براي به دست آوردن علم لدني و بال پرواز حقيقي بايد از علوم ظاهري و كسبي جاهل شد وگرنه تا اين تكيه گاه آدمي را به خود مجذوب مي كند امكان رها شدن از آن وجود ندارد:

پس همواره علمي بياموزيد كه لازم نباشد براي رسيدن به حقيقت آن را از صحنه دل پاك كنيد:

                      هر پَري بر عرض دريا كي پَرَد ؟        تا  لَـــدُن  علـــمِ لَدُنّي  مي بـــرد

                      پس چرا علمي بياموزي به مرد        كَش بپايد سينه را زان پاك كرد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/08/07ساعت 10:30  توسط شاهد  | 

خفته ي بيدار بايد پيش ما             تا به  بيداري  ببيند خوابها 

اولياي الهي همواره احوالي دگرگون از حال خلق دارند، آنان در احوال دنيوي خفته و نسبت به احوال باطني و اُخروي بيدار و هوشيارند، عارفان پاك سيرت در حال بيداري خواب مي بينند و در عالم معنا پر مي كشند و سير مي كنند. مولانا مي گويد: كساني مي توانند با اولياء الهي همراه شوند كه از احوال ظاهري و دغدغه هاي دنيوي گذشته باشند و چنان از وابستگي ها رها شده باشند كه گويي به خواب رفته اند و آنچنان به احوال باطن دست يافته باشند كه در حقيقت بيداري آنان در آن مقام به ظهور رسيده باشد.كساني مي توانند در مسير انسان كامل گام بردارند كه سراپا مست حق باشند و به عالم ملكوت راه پيدا كنند چرا كه طريق خاصان حق طريق بيداري پس از خوابيدن از مظاهر عالم ماده و احكام آن است.

جلالدين مي گويد: دشمن اين خواب كه به معناي رهيدن از محدوده ي انديشه جزئي و عقل حسابگر است همان عقل جزئي و ناقص بشري است كه همواره او را در سيطره خود به دام كشيده است. در حقيقت خصم مكاشفات عرفاني مانع دست يافتن به احكام عالم ملكوت كه گلوي حقيقت شناس انسان را بسته نگه مي دارد افكار- اوهام و خيالات ناشي از انديشه ی لذت ها و كامروايي هاي مادي است كه دريافت لذت معنوي و خواب خوش برآمده از خوابيدن و رها كردن تجليات ظاهري را حلق بندي مي كند و راه نوشيدن شراب ناب حقيقت را بر انسان مي بندد. مولانا معتقد است كه هم جنس انسان و هم روح او حلق دارد و از راه گلو تغذيه مي شود :

                 دشمن اين خواب خوش شد فكر خلق       تا نَخسبد فكرتش، بسته ست حلق

                             حيرتي بايد كه رو بَد فكر را                  خورده حيرت فكر را و ذكر را

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/08/05ساعت 19:56  توسط شاهد  | 

مصطفي را وعده كرد الطاف حق          گر بميري تو  ، نميرد  اين سَبَق

اين بيت به آيه شريفه شماره ۹ سوره مباركه حجرات اشاره دارد كه خطاب به پيامبر(ص) مي فرمايد : (ما قرآن را فرو فرستاديم و خود نگهداران آنيم) در طول تاريخ همواره كتب آسماني و صحيفه هاي رسولان پيشين در معرض تحريف و تغيير قرار گرفته است و اصحاب تزوير در مسير تامين منافع مادي و سياسي خود وحي الهي را مورد تاخت و تاز و دگرگوني قرار داده اند و چه بسيار سوء استفاده هايي كه روا داشته اند.

خداي سبحان پس از ظهور اسلام و نزول وحي بقاي آن و محافظت از تحريف و تغيير قرآن كريم را خود به عهده گرفته است و از همين روست كه اينك پس از گذشت قرن ها از نزول اين نسخه الهي همچنان از هر گونه دست كاري بشري مصون مانده و همه ي آيات همان است كه در روزگار وحي بر نبي مكرم اسلام(ص) نازل گرديده است، چرا كه خداي حكيم نگاه دارنده آن است و خود آن را در زمان حيات و رحلت رسول حق حفاظت مي كند و از هرگونه كم و زياد كردن آيات ممانعت مي نمايد و از طعن و نيش نگوهشگران مصون مي دارد.

                      من كتاب و، معجــزت را رافعم              بيش و كم كُن را ز قرآن مانعم

                     من تو را اندر دو عالـــم حافظم              طاعنــــان را از حديثت دافعــــم

                     كس نتاند بيش و كم كردن درو               تو به از من حافظي ديگر مجـو

                     رونقت را روز روز افـــــزون كنم              نام تو بر زْز و بر نقـــــره زنــــم

                      مِنبــر و محـــــراب سازم بهر تو              در محبت قهـــر من شد قهر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/01ساعت 10:29  توسط شاهد  | 

چون که چوپان خفت، گرگ ایمن شود          چون که خفت آن جهد، او ساکن شود

در این بیت مولانا انسان ها را از تکیه کردن بر نوع خود بر حذر میدارد و چنین تکیه گاهی را چونان تکیه کردن گوسفندان به چوپان می داند و خطر به خواب رفتن چوپان و فراهم آمدن امنیت گرگ را هشدار می دهد. در حقیقت انسان خردمند کسی است که به خود متکی باشد و با تکیه به خود حقیقی خویش بر خدای سبحان توکل کند، تکیه انسان به امثال خود که چون او به نقص و کاستی بسیاری مبتلا هستند و چاره ی خود نیز نمی توانند خردمندانه نیست، چرا که اساساً انسان موجودی ناقص و ناتوان است و از پس مشکلات خود بر نمی آید چه رسد به اینکه بخواهد دیگری را از قید خود رها سازد و او را به سرزمین نور برساند.

جلالدین همچنان می گوید : اما انسانی که به خدای خود متکی باشد و در پناه و حصار حق قرار گیرد و چوپانی خدای سبحان را پذیرا شود امنیت و مصونیت می یابد و چون این چوپان مثالی را خواب و سستی در بر نمی گیرد بنابراین گرگ هرگز ایمنی نمی یابد و راهی به حصن حصین حق ندارد.

                         لیک حیوانی که چوپانش خداست       گرگ را آنجا امید و ره کجاست؟

اگر گرگان و فرعونیان شرق و غرب عالم را اشغال و تصرف کنند آیا می توانند با خداوند به جنگ برخیزند بلکه همه ی آنان در برابر قدرت حق سرنگون و نابود می شوند و این نشان راست و قانون قطعی در تاریخ جهان است و همواره در ادوار گوناگون حیات انسان به منصه ی ظهور رسیده است.

                   گر جهان، فرعون گیرد شرق و غرب          سرنگون آید، خدا، آن گاه حرب؟

                   آن نشان راست دادم، جــــــــان باب          برنویس، اللهُ اَعلَــــم بالصواب

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/25ساعت 11:40  توسط شاهد  | 

عقل جزئی گاه چیره، گه نگون         عقل کُلی، ایمن از رَیبُ المنُون

در لسان عارفان و حکیمان عقل به دو صورت تقسیم شده است، عقل جزئی- عقل معاش- عقل دنیایی. عقل مادی و عقل کل- عقل عقل- جان جان .آب آب از جمله تعابیری است که برای ان دو گونه عقل بکار رفته است. آنان عقل جزئی را عقل حسابگر و فعال در منطقه ی (من طبیعی) معرفی کرده اند. عقل جزئی زندگی مادی و حیات طبیعی او را اداره می کند و قادر به ورود در مراتب بالاتر و حضور در منطقه من الهی انسان نیست و اساساً توانایی دریافت معانی ژرف از عالم معنا و سرزمین غیب را ندارد و در حقیقت پای چوبین است که با آن نمی توان به مناطق صعب العبور راه یافت، عقل جزئی حسابگر و منفعت طلب و محدود است و این عقل در مسیر حیات انسان گاهی غالب است و گاهی مغلوب، گاهی با نفس می آمیزد و زمانی دیگر هم با آن به ستیزه می خیزد، به همین دلیل هم قابل اعتماد و اعتنا نیست و نمی توان به آن متکی شد، در حالی که عقل کلی در فراز و فرود روزگار و حوادث و رخدادها اصالت خود را حفظ می کند.

این مرتبه از عقل از آنجا که با عقل عقل و با دریای عقل کلی پیوند خورده است و بدون شک از خطا و اشتباه نیز مصون است و چون  به عالم معنا و دیار غیب راه یافته است راهنمایی مطمئن است و بدون شک و ریب در میدان ظاهر می شود. مولانا توصیه می کند که : این عقل جزئی و ناتوان را رها کن و به جای آن خریدار حیرت و معرفت حقیقی باش و به سوی فروتنی و تواضع و تسلیم حرکت کن و از رفتن به بخارا و جلوه های مادی و شکوه علم ظاهری بپرهیز که با حشمت ظاهری که برگرفته از راهنمایی همان عقل جزئی است راه به سرزمین نورانی جان نخواهی برد.

                        عقل بفروش و، هنر حیرت بخر           رو به خواری، نی بُخارا ای پسر

رَیب المنون = حوادث ناگوار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 21:10  توسط شاهد  | 

چون ملائک، گوی : لا عِلّمَ لَنا           تا بگیرد  دست   تو   عَلَمتّنا

این بیت و این قانون به آیه شریفه ۳۲ سوره بقره اشاره دارد، در این آیه که موضوع داستان خلقت آدم و موضعگیری فرشتگان مطرح است، ملائک در پاسخ به خدای حکیم گفتند (پاک خداوندا، ما را دانشی نیست، جز آن چه تو به ما آموختی و توئی دانای حکیم) مولانا با استفاده از مضامین این آیه شریفه یکی از قوانین بسیار مهم عالم عرفان را تبیین می کند، ابن قانون گویای آن است که انسان تا زمانی که به خود متکی و مغرور است و داشته های خود را ناشی از وجود خاکی خود می داند راه نجات نخواهد یافت این قاعده از اهمیت بسیاری برخوردار است و همواره مورد توجه عارفان و حکیمان بوده است، جلال الدین به انسان ها سفارش می کند که شما به تأسی از ملائک از منیت و خودخواهی ها خالی شوید و به اینکه فقیر و نیازمندید اعتراف کنید و لا علم لَنا بگویید تا صاحب علم حقیقی دست شما را بگیرد و از سقوط در چاه پر عمق اَنانیت برهاند.

مولانا اُمی بودن پیامبر اکرم (ص) را رها شدن رسول خدا از خود می داند و به افشای اسرار بلندی در این مقوله می پردازد و می گوید: اگر در مکتب عشق الهی هیچ ندانی و به دانش ها و علوم ظاهری متکی نباشی و به علم حرف و نقطیع حروف دل نبندی چونان حضرت خاتم (ص) از نور عقل و خرد سرشار خواهی شد و بوسیله این نور مقدس در آسمان ها به پرواز می آیی و جهان غیب را در می نوردی، در حقیقت آزاد شدن از کمند محفوظات و معلومات ظاهری و دریافت این معنا که تکیه گاه اصلی برای نجات انسان همانا متکای عقل کل است همان راه رهایی از ورطه جهل و تاریکی و خودبینی هاست.

                      گر در این مکتب ندانی تو هِجا                همچو احمد پَرّی از نورِ حجی

هِجا : تقطیع حروف

حجی : عقل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/10ساعت 9:56  توسط شاهد  | 

خفته ي بيدار بايد پيش مـــا           تا به بيــــداري ببيند خوابهــا

عارفان و حكيمان راه ورود به سرزمين غيب و ديار جان و دست يافتن به حقايق عالم معنا را خوابيدن در احوال دنيوي مي دانند و انسان ها را به رها كردن تعلقات فرا مي خوانند و در عوض آدميان را به بيدار شدن به احوال اُخروي و جهان شهود سفارش مي كنند، آنان راه برون رفتن از گرفتاري هاي انسان در عالم ماده را رها شدن از آن و به خواب خوش بي وابستگي رفتن مي شناسند و بيداري را توجه به حق و گام نهادن در طريق اولياء حق معرفي مي كنند و آن را تنها راه ورود مي دانند و عامل اصلي باز دارنده از اين خواب بيداري افروز را فكر و انديشه ي جزئي و عقل حسابگر انسان معرفي مي كنند و راه نجات از اين مَخمصه ي زندان گونه را خواباندن انديشه ي عليل و خيالات موهوم اعلام مي دارند :

خوابيدن در احوال دنيوي يا خواباندن انديشه ي جزئي خواب خوشي براي انسان است و اگر چنين خوابي رخ دهد بيداري حياتبخشي را به دنبال دارد، در حقيقت خوابيدن موهومات و خيالات و افكار حسابگر جزئي در وجود انسان گلوي حقيقت خواه و حقيقت ياب او را مي گشايد و انسان را به گلستان مكاشفات روحاني و ملكوتي مي برد.

جلال الدين طريقه ي خروج از اين وابستگي ها را دست يافتن به مقام  "حيرت" و رها شدن از قيد و بند عقل جزئي مي داند و حيرت را را خورنده ي خيالات و موهومات معرفي مي كند:

              دشمن اين خواب خوش شد، فكر خلق          تا نخسبد فكر تش، بسته ست خلق

                               حيرتي بايد كه رويَد فكر را              خورده خيرت، فكر را و ذكر را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت 12:3  توسط شاهد  | 

آن كه او بنيــاد فرعــــوني كــند           راه صد موسي و ، صد هارون زَنَد

نفس در مرتبه ي اماره ي آن در وجود آدمي همواره داعيه فرعوني مي كند و انسان را به رفتار متفرعنانه و سركشي در مقابل حقيقت وا مي دارد. سركشي ناشي از جولان نفس خوي فرعوني مي آورد و انسان را به رفتار غرور آميز و كبر آلود مي كشاند، چنين انساني از مواجهه با حق گريزان است و به مقابله با حق و مصاديق آن كه از انبياء و اولياي الهي اند بر مي خيزد و به تعبير ديگر نفس اما ره و من طبيعي به جدال  با من اعلاي انساني و جان الهي قد مي كشد و با حقيقت به مخالفت مي ايستد.

مولانا مي گويد : همواره فرعونيان با تحريك نفس به جدال و مقابله با موسويان و هارونيان برخاسته اند در حالي كه اينان پشه اي بيش نبوده اند و جاه و مال و مكنت و قدرت آنان را به مقابله با حق وا داشته است. نفس اماره نيز به خودي خود فقير و ناتوان است و چون امكانات وجود آدمي در اختيار آن قرار گيرد نعره ي فرعونيت مي زند و پشّه ي كم بها و ناچيز را به باز شكاري مبدل مي كند.

جلال الدين به انسان ها سفارش مي كند كه همواره اين اژدهاي نفس را در برف فراق و سرماي افسردگي نگهدارند و او را به سرزمين گرم و نوراني جان راه ندهند و ميدان كاميابي و لذت را بر او مگشايند تا اين اژده هاي خفته همچنان در پژمردگي و يخ زدگي باقي بماند، او مي گويد: اين افعي نفس را همواره با شلاق رياضت و فقر و بي لقمه اي نگهدار تا خيال سركشي بر سر نپرورد و تو را تباه نكند :

                     كرمك است آن اژده ها از دست فقر        پشّه اي گردد ز جاه و مال و صَقْر

                   اژده هــــــا را دار در برف فـــــــــراق         هين مكش او را به خورشيد عراق

                   تا فســــرده مي بُــــوَد آن اژدهــــات         لقمــــه اوئي چـــــو او يابد نجـــات

صَقْر : پرنده عظيم الجثه

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/29ساعت 19:25  توسط شاهد  | 

چون ز حس بيرون نيامد آدمي        باشد از تصوير غيبي اعجمي

يكي از مهمترين اهتمام انبياء و اوليا و عارفان و حكيمان حق اين بوده است كه علاوه بر اينكه از غيب خبر داده اند کوشیده اند دريچه عالم غيب را نیز به روي انسان بگشايند و او را با سرزمين پنهان از چشم و دل آشنا كنند، آنان راه ورود به ديار غيب را نشان داده اند و طريق دسترسي به وراي حجاب ها را در رهاشدن از بند حواس ظاهري و بريدن از تعلقات زمينگیر کننده دانسته اند .

  اینان آدميان زا به بر گرفتن حجاب ها از راه مجاهدت و مراقبت و شكستن زندان هاي نفس اماره سفارش كرده اند و به انسان ها آموخته اند كه تا از قيد و زنجير حواس عالم صورت رهايي نيابيد نمي توانيد به احوال عالم غيب راه پيدا كنيد.

مولانا با بهره گيري از نَفَس گرم اولياء حق و استفاده از جان روشنايي يافته خويش اين معناي ژرف و راه رسيدن به آنها و همچنين شيوه هاي گريز از حصارهاي تن خاكي و زندان نفس اماره را در ابيات گوناگون به تصوير كشيده است. او مي گويد: اگر مي خواهيد سروش و خروش و تسبيح جمادات را آشكارا ببينيد و بشنويد بايد از مرتبه ي جهان جماد به مقام بلند جهان جان صعود كنيد تا به طور عيان نواي دلنشين تسبيج موجودات پيرامون خود را بشونيد و با آنان ارتباط برقرار كنيد :

                          از جمادي، عالمِ جان ها رويد          غغُــــل اجزايِ عالــــم بشنويد

                          فاش تسبيــــح جمادات آيدت          وسوسه ي تأويل ها نر بايدت

وسوسه ي تأويل ها : توجيهات و زياده گويي هاي ظاهربينان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/26ساعت 19:45  توسط شاهد  | 

باد، حَمــــالِ سليمـاني شود        بحر، با موسي سخنداني شود

يكي از قوانين حاكم بر اين نظام هستي كه با انفاس قدسي و يد با كفايت، انسان كامل و اولياء الهي در مقاطع گوناگون تاريخي تجلي مي يابد و بيانگر آن است كه انسان تا مرز بي نهايت استعداد تعالي يافتن و افلاكي شدن را در خود نهفته دارد و مي تواند با بهره گيري از اين عطاي الهي اين پرده هاي حجاب را بردرآند و خود را به سرزمين غيب برساند. انبياء الهي با استفاده از اين توانايي بالقوه و به مدد اخلاص و طهارت و رها شدن از خويش توانسته اند به ديار نور راه يابند و به مقام خليفه الهي برسند، مولانا در بيان اين قانون در جاي جاي مثنوي بعضي از رفتار نمادين رسولان حق را به نمايش گذارد، و در وادي عرفاني از اين وقايع برای شكوفايي جان آدميان همت نهاده است.

جلال الدين با استفاده از آيات قرآن كريم و حوادث تاريخي مي گويد: باد خود را در خدمت سليمان نبي قرار مي دهد و دريا به مقام دريافت سخن و اشارات موساي كليم مي رسد و ماه آسمان انگشت اشارت رسول اكرم (ص) را مي بيند و شعله هاي آتش براي ابراهيم خليل گلستان مي شود. خاك قارون را كه نماد ثروت اندوزي و مار زهرآگين است مي بلعد و ستون حَنّانه در مسجد پيامبر (ص) به مرتبه ي فهم و درك  فراق نائل مي آيد و چنين است كه مي فرمايد :

                           ماه با احمد اشــــارت بين شود        نار ابراهيـــم را نســرين شود

                           خاك، قارون را چو ماري دركَشَد        اُستن حَنــــــانه آيد در رَشَــــد

                           سنگ بر احمــد سلامي مي كند        كوه، يَحيي را پيامي مي كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت 14:10  توسط شاهد  | 

آدمي كوهي است، چون مفتون شود؟        كـــوه اندر مار، حيـــران چـــون شود

انسان موجودي است كه چونان كوه استوار، با عظمت و شكوهمند است، چنين موجودي چگونه شيفته مي شود، اين موجود شگفت چگونه خود را به سرگرداني و حيراني مار (مال) دچار مي كند؟ آيا ممكن است كوه عظيم از حضور مار در مقابل خود حيران شود؟

مار در فرهنگ عرفاني ما نماد مال و ثروت است، عارفان باطن مال را مار دانسته اند و سم و زهر نهفته در شهوت ثروت را چونان ماري مي دانند كه آدمي را به نيش زهر آلود خود تباه مي كند، مولانا در اين ابيات و ابيات بعدي مي گويد: آيا ممكن است انسان كه خلقتي شگرف دارد و از روح پر جلال حضرت حق مدد مي گيرد و چونان كوهي سترگ كه كان فضيلت هاست و در ميان مخلوقات عالم به شرافت قد كشيده است به ثروتي كه همچون مار خزنده و گزنده و زهرآگين و خطرناك است شيفته و مفتون گردد؟

آري تنها آن دسته از آدميان كه از دايره شهوات فراتر رفته اند چنين توانايي را در خود مي يابند وگرنه اغلب انسان ها كه در سيطره هواها گرفتارند و ارزش وجودي خود را نشناخته اند و به جايگاه رفيع خود در عالم هستي پي نبرده اند توجه ندارند كه از چه مرتبه ي بلندي فرود آمده اند به سرازيري سقوط مي روند و در دام شهوات گرفتار مي شوند. اين دسته از انسان ها خود را در بازار اين جهان ارزان فروختند و به تعلقات تن خاكي تن دادند و اطلس وجود خود را وصله ي جامه اي مندرس و بي قيمت کرده اند:

            خويشتن نشناخت مسكين آدمـي        از فـــزوني آمـــــد و شــــد در كمي

            خويشتن را آدمي ارزان فــــروخت        بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت

دلق : جامه ي ژنده و كم بها

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/18ساعت 19:30  توسط شاهد  | 

جنگ هاي خلق بهرِ خوبي ست             برگِ بي برگي، نشانه طوبي ست

خوبي برگي است كه از بي برگي تحصيل مي شود: انسان ها بطور فطري و ذاتي خير طلب و خوبي خواهند. جنگ ها و كشمكش ها در ميان آدميان نيز ريشه در اين حقيقت دارد كه آنان خوبي طلب هستند و براي اينكه به خوبي ها دست پيدا كنند از بيراهه مي روند و چنان مي پندارند كه با تضاد و جنگ و مخاصمه به مطلوب خود دست خواهند يافت، آدميان علي العموم و به ويژه صاحبان قدرت و مكنت از اين حقيقت غافلند كه اساساً نفس خوبي از بي برگي و نداشتن و نخواستن نشأت مي گيرد و به همين دليل هم براي يافتن آن مطلوب حقيقي به دوئيت و جدال كشيده مي شوند، اين پديده همچون حال كسي است كه براي جلب و جذب محبت محبوبِ خود به جاي پيش گرفتن قاعده بي توقعي به آزار و مجادله با او روي آورد و گمان مي كند كه از طريق تحريك و تحقير و ناسزا گفتن به لطف و مهر محبوب دست خواهد يافت.

مولانا در بيت ديگري در تبيين همين معنا ظهور و بروز خشم و غضب آدميان را براي تحصيل دوستي و آشتي مي داند و ميگويد: همواره ناراحتي ها دامي براي شكار راحتي هاست. به اين معنا كه ستيزه جويي های دروني و بيروني انسان ها براي دريافت آرامش گمشده  است كه ذاتاً بدان گرايش دارند. جلال الدين همچنين در بيت ديگري مي فرمايد:

تنبيه و كتك زدن محبوب جلوه اي از اظهار لطف و محبت است و هر گله و شكايتي كه رخ مي نمايد براي آن است كه شكر و ستايشي در پي خواهد داشت.

                     خشم هاي خلق بهر آشتي ست        دامِ راحت، دايماً بي راحتي ست

                     هـــــر زدن بهــــر نوازش را بُـــــوَد        هــــر گِله از شكــــر آگه مي كند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/11ساعت 21:30  توسط شاهد  | 

هر كجا بوي خوش آيد بو بَريد            سوي آن سِرْ، كآشناي آن سَريد

انسان موجودي است كه آفرينش او از بركت بوي خوش نفخه ي حضرت حق رخ نموده است. نفخه ي الهي و دميده شدن روح خداوندي در پيكره گلین آدمي مشام او را با عطر دل انگيز حقيقت در آميخته است، اين بوي خوش كه همواره از جان انسان سر مي زند همان فطرت اوست كه در لسان قرآن از آن ياد شده است، فطري بودن حق خواهي و خدا جويي انسان ريشه در همان لقاء بوي حق است كه اين عطر خوش الحان آدمي را به سوي حقيقت مي كشاند، اين بوي خوش از جان انسان سر مي زند و هر كجا حقيقتي رخ مي نمايد با همان عطر جان سنجيده مي شود و خويشاوندي آدمي با آن را آشكار مي سازد.

مولانا با بهره گيري از اين عطاي الهي به ما توصيه مي كند كه در هر مكان و در هر حالی بوي خوش حقيقت شامه جان شما را بر آشفت به سوي آن گام برداريد چرا كه اين حالت نشان از اسراري دارد كه از آن سوي عالم غيب و باطن جهان حقیقت است و آشناي آن سري و آن سويي است.لطف و مهري كه از ناحيه كسي تجلي مي يابد بيانگر اصل و ريشه اي است كه اين لطف از آن ديار جاري مي شود و لذا به سوي آن حركت كنيد باشد كه راهي بدان منشأ عالی بيابيد. چرا كه همه ي خوش ها از دريايي ساري مي شود كه ژرفاي آن ناپديد است. اينك كه چنين درياي ژرف و گسترده اي مبدأ تمامي خوش ها وخوب هاست عاقلانه آن است كه از صورت ها و جزء ها درگذري و از همان ابتدا چشم بر كل و ريشه بدوزي و بدان سوي روان شوي.

           هـــــر كجـــــا لطفي ببيني از كســــي         سوي اصـــل لطف، ره يابي عَسِي

           اين همه خوش ها ز دريايي ست ژرف       جــــزء را بگـــذار و : بر كــل دار ظرف

عسي : باشد كه

ظرف : ديده- چشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/06ساعت 20:11  توسط شاهد  | 

دست شد بالايِ دست اين تا كجا          تـــا به يــزدان كه اِليـــه المنتهــي

يكي از قواعدي كه در اين جهان جاري است و در ميان جامعه نيز بصورت ضرب المثل در آمده و فراوان نيز تجربه شده است اين است كه (دست بالاي دست بسيار است) اين قاعده هنگامي به كار مي رود كه فردي بالا دست به زير دست خود تعدی و تعرض كرده باشد و زير دست توانايي مقابله و دفاع از خود را نداشته باشد و ان را به بالا دست حواله کند . لكن دامنه ي اين قانون بسي فراتر از استفاده اي است كه از آن صورت مي گيرد، در حقيقت اين خداي سبحان است كه دست بالا دستي است و تنها اوست كه قدرت مطلق جهان است و اوست كه انتقام گيرنده ظالمان و ستم پیشگان است و اوست كه دادخواه مظلومان عالم است.(يدالله فوق اَيديهم)

در سلسله مراتب قدرت هاي صوري نيز اين قاعده جاري است و هر قدر يك انسان قدرتمند باشد و دست او بالاي دست ها قرار داشته باشد دست خداي قهار بالاي دست اوست و تنها قدرتمندي كه بدل و بالا دستي ندارد پروردگار حكيم است. اين دايره از اين هم وسيعتر است و به همه ي ابعاد وجودي انسان همچون علم، حلم و حكمت و بينايي و شنوايي و غيره تسري مي يابد. و انتهاي بي پايان همه ي اين خصوصيات خداي حكيم است. او چونان درياي بيكراني است كه همه ي درياها و رودخانه ها در دایره وسعت او قرار دارند و همه ي داشتن ها در پيشگاه حضرت حق خوار و حقيرند. در ساير ابعاد همچون مكر و حيله سازي نيز خداي سبحان خير الماكرين است. بلكه همه ي قدرت ها نزدِ خداي جهانيان هيچ و بي مقدار است :

                       كان يكي درياست بي غور و كران          جمله درياها چو سيلي پيش آن

                       حيله ها و چاره ها گر اژده هاست         پيش الا الله، آنها ها جمله لاست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/01ساعت 20:3  توسط شاهد  | 

بر قضا هر كو شبيخون آوَرَد          سرنگون آيد ز خونِ خود خورَد

قضا و قدرِ الهي و قانونمندي هاي نظام آفرينش از اصالت و استحكام ذاتي و پايدار برخوردارند. مقاومت در برابر آنها در حقيقت سرنگوني و خون دل خوردن مهاجمين را در پي خواهد داشت، شبيخون زدن به قضا و قدر رنج ها و دردها را به دنبال دارد. چه بسيارند انسانهايي كه با اراده ي حق به نبرد برخواسته و خود را به ورطه هلاكت در انداخته اند، جلال الدين براي تبيين اين قاعده آسمان را نماد اراده حق دانسته و زمين را سمبل انسان نافرمان و نا متابع معرفي مي كند و مي گويد:

چنانچه زمين با آسمان به دشمني و انكار برخيزد به شوره زاري مبدل مي شود كه مرگ آن را در مي ربايد و به تباهي مي رود، چنين مقابله اي همانند آن است كه نقش و تصوير كه آفريده نقاش است با آفريدگار خود پنجه افكند و اگر چنين كند گويي به ريش و سبيل خود مي خندد و خود را به استهزا مي گيرد و نابودي خود را رقم مي زند. در حقیقت جان اسمان وجود ادمی است وزمین نماد نفس اوست که لجاجت نفس با جان نورانی خود را از تعالی وبارش رحمت حق دور می سازد .انسان در مقام بندگي است و چنانچه با قضا و قدر پروردگار به مقابله برخيزد چونان نقشي است كه با نقاش به ستيزه برخواسته و پايان چنين ستيزه اي بر همگان آشكار است:

                       چون زمين با آسمان خصمي كُند       شوره گردد، سر ز مرگي بر زند

                       نقش با نقــــاش پنجـــه مي زَنــد        سبلتان و ريش خود بر مي كَنَد

سبلتان : موهاي سبيل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/29ساعت 19:20  توسط شاهد  | 

آبِ شيرين تا نخوردي، آبِ شور          خوش بُوَد خوش، چون درون ديده نور

انسان در منطقه خصلت هاي حيواني آب شور مي خورَد و گمان مي كند كه آب شيرين مي خورد:

اگر يك انساني از بدو تولد در بيابان برهوت و در سرزمين خشك و شور زندگي كند و همواره از آب شور بياشامد و از آب شيرين و گوارا برخوردار نباشد هيچگاه تصوري از اين نعمت الهي ندارد و لذا چنين مي پندارد كه آبي گواراتر از اين وجود ندارد، آدمي در اين مرتبه نمي انديشد كه ممكن است آب شيرين هم وجود داشته باشد. او همين آب شور و ناگوار را خوش مي پندارد و آن را همچون نور ديده عزيز مي دارد، انسان در حيطه صفات زشت چنين وضعيتي دارد و آنچه را كه دارد بهترين داشتن هاي خود مي داند و از مقامات معنوي و انساني غافل مي شود و چون خود را خوش و كامياب تصور می کند درصدد يافتن آب شيرين و ملكات اخلاق نيكو بر نمي ْايد.

اغلب آدميان در اين حصار خود ساخته گرفتارند و از آنجا كه طعم خوش گوار حكمت هاي الهي را نچشيده اند و از قطرات باده هاي آسماني ننوشيده اند هرگز به فكر بهبود اوضاع خود نمي افتند و لذا همچنان در جهل مركب باقي مي مانند، انسان موجودي است كه چنانچه از باده ي حق بنوشد از همه ي باده ها و ساقيان و باده گردانان سرد مي شود و اگر مستي هاي ناشي از خٌُلق و خوي فرشتگان را دريابد و با ارواح پاك اوليا الله و تجليات الهي در آميزد همه ي هستي هاي ظاهري كه آدمي را از جان خود دور مي سازد نزد او سست و کم بها مي شود و نسبت بدان ها بي اعتنا مي گردد:

                             قطره اي از باده هاي آسمان     بركَنَد جان را ز مي وَز ساقيان

                             تا چه مستي ها بُوَد اَفلاك را      وَز جـــلالت روح هـــايِ پاك را

+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/25ساعت 19:42  توسط شاهد  | 

راستي پيش آر، يا خاموش كُن          وانگهان رحمت ببين و نوش كُن

يكي از بزرگترين آفات اخلاقي و موانع رشد انساني و معنوي رواج دروغ در ميان آدميان و جوامع بشري است. انسان در سه موضع مي تواند به دروغ متوسل شود: صداقت با خويشتن و با خداي خويش و با خلق خدا راه مقابله با دروغ پردازي های سه گانه ست، چنانچه انسان بتواند با مدد گرفتن از خداي سبحان اين سه رابطه را بر مبناي صدق و صفا تنظيم كند، يك شبه راه صد ساله مي رود و درهاي رحمت حق به سوي او گشوده مي شود و شربت گواراي طهور را نوش جان مي كند. بي ترديد بكار بستن فريب و دروغ انسان و جامعه ي انساني را از دست يافتن به كمالات و راه يافتن به سرزمين امن جان نوراني باز مي دارد.

رحمت الهي از جاده صدق و راستي جاري مي شود و هر كس اين راه را بر خود سد كند و با لاف زدن و دروغ بافتن بخواهد به اهداف خود برسد در حقيقت مسير خود را در سنگلاخ قرار مي دهد و كرامت و اكرام حق را از خود مي راند و ريشه عنايات او را از بنيان بر مي كَند و خود را از الطاف خداوندي محروم مي سازد.

مولانا در اين بيت پيشه كردن راستي را اصل معرفی می کند و عدم الزام به گفتن همه ي راستي ها را با خاموشي ممكن مي داند. آنچه اهميت دارد آن است كه انسان به دروغ متوسل نشود و امور خود را با صداقت و راستي و در صورت لزوم با خاموشي اداره نمايد :

                لاف، وا دادِ كرم ها مي كُند       شاخِ رحمت را زِ بُن بر مي كَنَد

وادادِ كرم : پس دادن و رد عطا و بخشش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/23ساعت 12:14  توسط شاهد  | 

صد هزاران امتحان است اي پدر           هر كه گويد من شدم سرهنگِ دَر

در مسير كمال و رشد معنوي و جلاي جان همواره آزمون هاي گوناگون رخ مي نمايد و بطور كلي كمال بدون ابتلاء ميسر نمي شود. انساني كه در جريان تعالي قرار مي گيرد در هر يك از مراتبي كه به مقامات بالاتر دست مي يابد مورد امتحان واقع مي شود و به ميزاني كه ادعاي رشد در انسان افزوني مي يابد به همان ميزان آزمون ها شدت مي گيرد، اين قاعده در امور دنيوي و مقامات اجتماعي و حكومتي نيز صادق است، هر كسي در جريان قدرت و پست هاي دنيايي قرار مي گيرد بايد صلاحيت هاي لازم را از خود نشان دهد و ملاك هاي انتصابات را در خود محقق كند وگرنه به مراتب بالاتر دست نمي يابد و در سطوح پايين متوقف و يا ترد مي شود.

مولانا با استفاده از اين قاعده به آدميان هشدار مي هد و همگان را توصيه مي كند كه مراقب باشيد و صرف ادعاهاي بي اساس تسليم ناخالصان و ناپاكان نشويد، بلكه فرد مدعي را در محك آزمون ها قرار دهيد تا مدعيان صادق و كاذب از يكديگر باز شناخته شوند، چه بسيار انسان هايي كه در زندگي بواسطه ي ساده انديشي فريب مدعيان دروغين را خورده اند و بي آنكه آنان را بيازمايند اكاذ یبشان را باور كردند و در دام شيطاني  انان فرو غلطيدند، به عنوان مثال: اگر كسي خود را خياط و دوزنده معرفي كند به او پارچه اي مي دهند تا او ادعاي خود را اثبات كند و اگر امتحاني در كار نباشد هر انسان نامردي مدعي مي شود كه من جوانمردم و در ميدان جنگ رستم دستانم.

             چون كند دعوي خياطيِ خَسي         افكند در پيش او شه اطلسي

             گـــر نبـــودي امتحــــان هـر بَدي         هـــر مَخنث دروغا رستم بودي

مُخنث : نامرد

وغا : جنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/19ساعت 17:30  توسط شاهد  | 

هر چه بر مردم، بَلا و شدت است           اين يقين دان كز خلافِ عادت است    

ابتلائات و شدائدي كه براي آدميان فراهم مي آيد از دو زاويه قابل بررسي است، بخشي از گرفتاري ها و ناملايماتي كه براي انسان فراهم مي آيد ناشي از ادعاهاي او و سنجش و امتحان خداي حكيم است. اين دسته از مشكلات از آنجا ناشي مي شود كه آدمي آشكار و پنهان براي خود شئوناتي قائل است و خود را واجد توانايي مي داند كه اساساً قادر به اثبات آن نيست، در چنين احوالي قانونمند بودن نظام هستي آن ادعاها را به مقام آزمايش و امتحان مي كشاند و فرد مدعي را به خود او معرفي مي كند و عملاً او را به ناتواني خود آگاه مي كند و او را متوجه قدرت لايزال خداي سبحان مي سازد، اينگونه پديده ها را ابتلائاتي مي گويند كه انسان خود را در معرض آزمون قرار مي دهد، در اين دسته از مسائل انسان مستقيماً دخالت ندارد لكن قوانين موجود در عالم و قضا و قدر الهي اين مدعي را به ميدان امتحان مي برد تا از اين رهگذر به عجز و ناتواني خود واقف شود. و انگاه در جهت رشد و كمال و توانمندسازي خود چاره انديشي كند.

بخش ديگري از ناگواري ها مستقيماً ناشي از بازتاب اعمال آدميان است به گونه اي كه هر كسي عكس العمل افعال خود را اعم از زشت و نيكو مي بيند و آثار آن به خود او باز مي گردد :

                 اين جهان كوه است و فعل ما ندا                   ســـوي مـــا  آيد  نداها را صــــدا

مولانا با بهره گيري از اين قاعده  كلي وقوع بلايا و شدائد را بطور يقين حاصل رفتار خلاف عادات معرفي مي كند. در حقيقت اعمال خلاف عادات را همان مقابله با حقايق مي داند، حقايق جاري در نظام هستي در قالب قوانين موجود در پديده ها رخ مي نمايد و لذا مخالفت با قانون خلقت مخالفت با امر و نهي خداي حكيم است و آثار و تبعاتي را به دنبال خود دارد كه مي تواند به صورت سختي ها و شدائد جلوه گر شود.

                    صد هزاران امتحان است اي پدر             هر كه  گويد من شدم سرهنگِ  دَر

سرهنگ دَر : دربان سلطان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 18:40  توسط شاهد  | 

هر حریصی هست محروم ای پسر           چون  حریصان تک مرو،  آهسته تر

حرص و آزمندی از صفات ناستوده ای است که انسان مبتلا را زمین گیر می کند و او را از دست یافتن به مطلوب ناکام می سازد، اساساً در نهاد و بطن حرص ناکامی نهقته است، حکیمان همواره آدمیان را از این صفت ناپسند بر حذر داشته و آنان را به فرو شکستن این خصیصه سفارش کرده اند، در این بیت مولانا ما را به تعادل در خواستن توصیه می کند و می گوید:

ای انسان در زندگی همانند آزمندان و طمع ورزان تندروی و تک تازی مکن، بلکه چونان عاقلان مطمئن و آهسته گام بردار و در حقیقت به آنچه رضای اوست قانع باش، مطمئناٌ مقصود مولانا در دوری جستن از آزمندی در حیطه هواهای نفسانی و تعلقات مادی و دنیوی است وگرنه در عالم معنا زیاده خواهی خود فضیلت شمرده می شود.

انسان های حریص در راه رسیدن به مطامع خود رنج های بسیار برده و ناگواری ها دیده اند و چونان مرغان خاک نشین که شناگری نمی دانند و خود را به آب گوارا می زنند به عذاب و گرفتاری ها مبتلا شده اند. آزمندی نه تنها آدمی را به ذلت وا می دارد و او را در یوزه می کند، بلکه چنین کسی همواره از احوال درون نیز در رنج و محنت قرار دارد و چنین وضعی شخصیت او را تحت تاثیر قرار می دهد و از کمال و رشد او مانع می شود، حرص یکی از صفات ناپسند موجود در منطقه ی من طبیعی انسان است که عارفان به رها شدن از چنگال آن سفارش کرده اند:

                   اندر آن ره رنج ها دیدند و تاب                       چون عَذابِ مرغ خاکی در عِذاب

تک مرو : شتاب مکن

عِذاب : شیرین و گوارا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/12ساعت 20:1  توسط شاهد  | 

هر که در ره بی قلاووزی رود        هر دو روزه راه، صد ساله شود

برون رفتن از حصار بلند هواها و تعلقات من طبیعی به قدری دشوار و صعب العبور است که خدای سبحان نیز انسان ها را برای خروج از این تنگنا تنها رها نکرده است و آنان را از دو پیشگام و دلیل راه بهره مند ساخته استّ. پیامبران علیهم السلام و عقل و وجدان آدمیان حجت های خداوند برای راه یافتن به سرزمین جان است، حکیمان و عارفان نیز همواره بر این معنا تاکید داشته اند که این مسیر پر مخاطره بی حضور قلاووزان و راه دانان پیموده نمی شود، مولانا که خود به نحو شایسته از این قاعده برای برون رفت از حصار خود سود جسته است، آدمیان را به تأسی از مردان راه و طلیعه داران طریق سفارش بسیار کرده است، جلال الدین می گوید کسی که بدون قلاووز و دلیل راه در این مسیر گام نهد راه دو روزه را صد ساله کرده است و مقصد را دور و دسترسی بدان را برای خود دشوار نموده وبه صعوبت افتاده ء همچنان که اگر کسی بدون راهنما به مقصد کعبه حرکت نماید چونان سرگشتگان ذلیل گشته و به گمراهی دچار می شود.

حرکت بدون راهنما همانند آن است که کسی بدون استاد و مرشد به فن و حرفه ای روی بیاورد، چنین انسانی نه تنها بدان حرفه راه نمی یابد بلکه مورد طعن و تمسخر مردمان شهر و روستا نیز واقع می شود، البته این راه کاملاً بسته نیست بلکه استثنا و نوادری هم دارد که بدان راه رفته اندو لیکن طی طریق بطور عام بدون راه بلد میسر نخواهد شد.

              هر که تازد سوی کعبه بی دلیل          همچو این سرگشتگان گردد ذلیل

             هر که گیرد پیشه ای بی اوستا          ریشخندی شد به شهر و روستــا

          جــز که نادرباشــــــد اندرخافقین           آدمی ســــر بَر زند بی و الـــــدین

قلاوور : پیش آهنگ، راه بلد

خافقین : غرب و شرق

+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 19:20  توسط شاهد  | 

گر ز صورت بگذرید ای دوستان         جنت است و گلستان در گلستان

یکی از کلیدی ترین تعالیم انبیاء که به آدمیان ارمغان داشته اند گشودن چشم انسان ها به عالم باطن وجهان معنا و سرزمین غیب بوده است، آنان کوشیدند تا مردمان را از صورت پرستی و قشری گری و قالب اندیشی و جمود و تحجر برهانند و با جهان حقیقت آشنا سازند. حقیقتاً چنانچه آدمی چشمان نافذی بیابد و از جلد و قشر بگذرد و به دنیای جان راه بیابد به تمام معنا طعم خوش حیات را خواهد چشید، مثال این جهان ماده و عالم معنا چونان جسم و جان آدمیان است. آنکس که راهی به باطن نیافته است انسان را همین پوست وگوشت واستخوان وچشم و ابرو می بیند وانان که از پوست گذشته اند ادمی را جان ودل می بینند  که در سایه خداوند نشسته است .تعلقات انسان به صورت ها و ظواهر به قدری جدی است که عبور از قشرها برای او میسر نمی شود.

مولانا خطاب به انسان ها می گوید: اگر چنین توانایی و امکانی بیابی که از صورت ها درگذری در حقیقت از بیابان کویر گذشته ای و آنگاه به بهشت و رضوان الهی و گلزارهای پی در پی خواهی رسید، ای انسان اگر بتوانی بت نفس و خصلت های حیوانی را با بهره گیری از سنگ ریاضت و بندگی بشکنی و در هم بکوبی آنگاه همه ی بت ها را خواهی شکست و همه سدها را بر خواهی داشت و چنانچه وجود ظاهری را با شعله های عشق بسوزانی به وجود زیبای حقیقی دست خواهی یافت و چونان حیدر کرّار درِ  پولادین خیبر را از جای بر خواهی کَند :

        صورت خود چون شکستی، سوختی       صــــورت کُــــل را شکست آموختی

        بعد از آن هــــر صــــورتی را بشکنی        همچـــــو حیـــــدر بابِ خیبر بر کَنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 21:11  توسط شاهد  | 

 

ذکر تسبیحاتِ اَجزای نهان             غُلغلی افکند اندر آسمان

یکی از قواعد کلی در جهان هستی که عارفان و حکیمان در بیان برخی از اندیشه های عرفانی خود از آن بهره بسیار برده اند قانون تسبیح گفتن همه ی اجزای جهان آفرینش است. در قرآن کریم نیز به صراحت از این سنت جاری سخن رفته است و هر آنچه در زمین و آسمان است را ذاکران حضرت حق معرفی کرده است. تسبیح گویی اجزا ئ عالم به معنای آن است که همه ی این ذرات در جذبه ی عشق خدای سبحان گرفتار آمده اند و عاشقانه او را می خوانند و همین خواندن و طلب کرد ن مسیر کمال آنان را می گشاید. در حقیقت همینکه ذاکرند کمال را نیز دریافت می کنند، شاید گردش دَوار اتم ها و فوتون ها همین تسبیحات ذاکرانه باشد چه بسا گردش دَوَرانی پیرامون کعبه معظمه نیز نماد عاشقی و درس چگونه عشق ورزیدن است.

مولانا با استفاده از همین قاعده می گوید: نیایش و ذکر ذرات نهان در عالم هستی که همه به ذاکری خدای حکیم مشغولند و زمزمه ی ذکرشان شور و غوغایی در آسمان ها به وجود آورده است از چشم و گوش نامحرمان مخفی می ماند. جلالدین می گوید همه ی اجزاء جهان چه ساکن وچه در حال حرکت گوینده این حقیقت هستند که : ما از خداییم و به سوی او می رویم (انا لله و انا الیه راجعون) گویی همین آیه ی شریفه نیز دایره ای را ترسیم می کند که گردش آن از نقطه ای آغاز می شود و پس از فراز و فرود و کشمکش ها فربه و شکوفا شده دوباره به مبدأ خود که مقصد اوست باز می گردد واین خود سرنوشت همه اجزای هستی واز جمله انسان است .کل شی هالک الاوجه .

           جمله اجزاء در تحرک در سکون           ناطقـــــان کاِنّا اِلیــــهِ راجعـون

            کز جهـــان زنـــده اول آمــــدیم            باز از پستی سوی بالا شدیم

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/28ساعت 2:5  توسط شاهد  | 

گنــــدم از بالا به زيــر خاك شُد        بعد از آن، او خوشه و چالاك شد

تواضع و فروتني از صفات بلندي است كه تخلق به آن آدميان را از حصار زمين رهايي مي بخشد و آنان را آسماني مي كند و تا آنچا به پيش مي برد كه سر بر  استان عرش حق مي سايند.سجده در نمازهاي يوميه نماد فروتني و سمبل پرواز و اوج گرفتن بر آسمان هاست، مولانا با بهره گيري ازهمين قاعده بنیادی و اساسي در صعود انسان به مقصد اعلا از تمثيلات فراواني بهره جسته است تا اين قانون مستحكم را با تاكيد خود قابل دريافت براي عقول بشري معرفي نمايد.

به عنوان مثال دانه هاي گندم را در نظر مي گيرد كه با همت زارع از بالاي زمين به سطح و عمق خاك فرو مي رود و پس از اين فرود آمدن كه نشانه ي تواضع دانه است، از خاك سر بر مي دارد و شكوفا مي شود و قامت مي آرايد و آنگاه به بار و بر مي نشيند و اينبار  صد چندان شده به مراتب كمال خود دست مي بابد.

جلال الدين فرو شدن دانه ي همه ي ميوه ها را نماد تواضع آنان در پيشگاه حق و قوانين او مي داند و كمال ميوه ها را مبدل شدن آنها به جان پاك آدميان معرفي مي كند. رشد و صعود انسان نيز بر همين قاعده استوار است و تا زماني كه آدمي قد بيارايد و در مقابل حق استواري و غرور نشان دهد خاك نشين مي شود و از پرواز باز مي ماند. انسان همينكه در مواجهه با حق سر تعظيم فرود آرد و به تهي شدن از من هاي كبر و آز و حسد و كينه و .. تن در دهد بال و پر مي گشايد و به سوي آسمان معنا پرواز مي كند و خود را به سرزمين كمال مي رساند:

             دانه ي هــر ميــــوه آمد در زمين        بعد از آن سرها برآورد از دفين

            اصل نعمت ها ز گردون تا به خاك        زير آمـــد، شـــد  غذاي  جان پاك

مقصود از فروتني و تواضع و خود انگاري در اين مقام تبعت و تسليم حق و قوانين الهي شدن است.

دَفين : دفن شده- مدفون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 21:25  توسط شاهد  |