جلوۀ روی تو شوری به سر انداخته است ، عالمی در خم ابروی تو دل باخته است

مصطفي را وعده كرد الطاف حق          گر بميري تو  ، نميرد  اين سَبَق

اين بيت به آيه شريفه شماره ۹ سوره مباركه حجرات اشاره دارد كه خطاب به پيامبر(ص) مي فرمايد : (ما قرآن را فرو فرستاديم و خود نگهداران آنيم) در طول تاريخ همواره كتب آسماني و صحيفه هاي رسولان پيشين در معرض تحريف و تغيير قرار گرفته است و اصحاب تزوير در مسير تامين منافع مادي و سياسي خود وحي الهي را مورد تاخت و تاز و دگرگوني قرار داده اند و چه بسيار سوء استفاده هايي كه روا داشته اند.

خداي سبحان پس از ظهور اسلام و نزول وحي بقاي آن و محافظت از تحريف و تغيير قرآن كريم را خود به عهده گرفته است و از همين روست كه اينك پس از گذشت قرن ها از نزول اين نسخه الهي همچنان از هر گونه دست كاري بشري مصون مانده و همه ي آيات همان است كه در روزگار وحي بر نبي مكرم اسلام(ص) نازل گرديده است، چرا كه خداي حكيم نگاه دارنده آن است و خود آن را در زمان حيات و رحلت رسول حق حفاظت مي كند و از هرگونه كم و زياد كردن آيات ممانعت مي نمايد و از طعن و نيش نگوهشگران مصون مي دارد.

                      من كتاب و، معجــزت را رافعم              بيش و كم كُن را ز قرآن مانعم

                     من تو را اندر دو عالـــم حافظم              طاعنــــان را از حديثت دافعــــم

                     كس نتاند بيش و كم كردن درو               تو به از من حافظي ديگر مجـو

                     رونقت را روز روز افـــــزون كنم              نام تو بر زْز و بر نقـــــره زنــــم

                      مِنبــر و محـــــراب سازم بهر تو              در محبت قهـــر من شد قهر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/01ساعت 10:29  توسط شاهد  | 

چون که چوپان خفت، گرگ ایمن شود          چون که خفت آن جهد، او ساکن شود

در این بیت مولانا انسان ها را از تکیه کردن بر نوع خود بر حذر میدارد و چنین تکیه گاهی را چونان تکیه کردن گوسفندان به چوپان می داند و خطر به خواب رفتن چوپان و فراهم آمدن امنیت گرگ را هشدار می دهد. در حقیقت انسان خردمند کسی است که به خود متکی باشد و با تکیه به خود حقیقی خویش بر خدای سبحان توکل کند، تکیه انسان به امثال خود که چون او به نقص و کاستی بسیاری مبتلا هستند و چاره ی خود نیز نمی توانند خردمندانه نیست، چرا که اساساً انسان موجودی ناقص و ناتوان است و از پس مشکلات خود بر نمی آید چه رسد به اینکه بخواهد دیگری را از قید خود رها سازد و او را به سرزمین نور برساند.

جلالدین همچنان می گوید : اما انسانی که به خدای خود متکی باشد و در پناه و حصار حق قرار گیرد و چوپانی خدای سبحان را پذیرا شود امنیت و مصونیت می یابد و چون این چوپان مثالی را خواب و سستی در بر نمی گیرد بنابراین گرگ هرگز ایمنی نمی یابد و راهی به حصن حصین حق ندارد.

                         لیک حیوانی که چوپانش خداست       گرگ را آنجا امید و ره کجاست؟

اگر گرگان و فرعونیان شرق و غرب عالم را اشغال و تصرف کنند آیا می توانند با خداوند به جنگ برخیزند بلکه همه ی آنان در برابر قدرت حق سرنگون و نابود می شوند و این نشان راست و قانون قطعی در تاریخ جهان است و همواره در ادوار گوناگون حیات انسان به منصه ی ظهور رسیده است.

                   گر جهان، فرعون گیرد شرق و غرب          سرنگون آید، خدا، آن گاه حرب؟

                   آن نشان راست دادم، جــــــــان باب          برنویس، اللهُ اَعلَــــم بالصواب

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/25ساعت 11:40  توسط شاهد  | 

عقل جزئی گاه چیره، گه نگون         عقل کُلی، ایمن از رَیبُ المنُون

در لسان عارفان و حکیمان عقل به دو صورت تقسیم شده است، عقل جزئی- عقل معاش- عقل دنیایی. عقل مادی و عقل کل- عقل عقل- جان جان .آب آب از جمله تعابیری است که برای ان دو گونه عقل بکار رفته است. آنان عقل جزئی را عقل حسابگر و فعال در منطقه ی (من طبیعی) معرفی کرده اند. عقل جزئی زندگی مادی و حیات طبیعی او را اداره می کند و قادر به ورود در مراتب بالاتر و حضور در منطقه من الهی انسان نیست و اساساً توانایی دریافت معانی ژرف از عالم معنا و سرزمین غیب را ندارد و در حقیقت پای چوبین است که با آن نمی توان به مناطق صعب العبور راه یافت، عقل جزئی حسابگر و منفعت طلب و محدود است و این عقل در مسیر حیات انسان گاهی غالب است و گاهی مغلوب، گاهی با نفس می آمیزد و زمانی دیگر هم با آن به ستیزه می خیزد، به همین دلیل هم قابل اعتماد و اعتنا نیست و نمی توان به آن متکی شد، در حالی که عقل کلی در فراز و فرود روزگار و حوادث و رخدادها اصالت خود را حفظ می کند.

این مرتبه از عقل از آنجا که با عقل عقل و با دریای عقل کلی پیوند خورده است و بدون شک از خطا و اشتباه نیز مصون است و چون  به عالم معنا و دیار غیب راه یافته است راهنمایی مطمئن است و بدون شک و ریب در میدان ظاهر می شود. مولانا توصیه می کند که : این عقل جزئی و ناتوان را رها کن و به جای آن خریدار حیرت و معرفت حقیقی باش و به سوی فروتنی و تواضع و تسلیم حرکت کن و از رفتن به بخارا و جلوه های مادی و شکوه علم ظاهری بپرهیز که با حشمت ظاهری که برگرفته از راهنمایی همان عقل جزئی است راه به سرزمین نورانی جان نخواهی برد.

                        عقل بفروش و، هنر حیرت بخر           رو به خواری، نی بُخارا ای پسر

رَیب المنون = حوادث ناگوار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 21:10  توسط شاهد  | 

چون ملائک، گوی : لا عِلّمَ لَنا           تا بگیرد  دست   تو   عَلَمتّنا

این بیت و این قانون به آیه شریفه ۳۲ سوره بقره اشاره دارد، در این آیه که موضوع داستان خلقت آدم و موضعگیری فرشتگان مطرح است، ملائک در پاسخ به خدای حکیم گفتند (پاک خداوندا، ما را دانشی نیست، جز آن چه تو به ما آموختی و توئی دانای حکیم) مولانا با استفاده از مضامین این آیه شریفه یکی از قوانین بسیار مهم عالم عرفان را تبیین می کند، ابن قانون گویای آن است که انسان تا زمانی که به خود متکی و مغرور است و داشته های خود را ناشی از وجود خاکی خود می داند راه نجات نخواهد یافت این قاعده از اهمیت بسیاری برخوردار است و همواره مورد توجه عارفان و حکیمان بوده است، جلال الدین به انسان ها سفارش می کند که شما به تأسی از ملائک از منیت و خودخواهی ها خالی شوید و به اینکه فقیر و نیازمندید اعتراف کنید و لا علم لَنا بگویید تا صاحب علم حقیقی دست شما را بگیرد و از سقوط در چاه پر عمق اَنانیت برهاند.

مولانا اُمی بودن پیامبر اکرم (ص) را رها شدن رسول خدا از خود می داند و به افشای اسرار بلندی در این مقوله می پردازد و می گوید: اگر در مکتب عشق الهی هیچ ندانی و به دانش ها و علوم ظاهری متکی نباشی و به علم حرف و نقطیع حروف دل نبندی چونان حضرت خاتم (ص) از نور عقل و خرد سرشار خواهی شد و بوسیله این نور مقدس در آسمان ها به پرواز می آیی و جهان غیب را در می نوردی، در حقیقت آزاد شدن از کمند محفوظات و معلومات ظاهری و دریافت این معنا که تکیه گاه اصلی برای نجات انسان همانا متکای عقل کل است همان راه رهایی از ورطه جهل و تاریکی و خودبینی هاست.

                      گر در این مکتب ندانی تو هِجا                همچو احمد پَرّی از نورِ حجی

هِجا : تقطیع حروف

حجی : عقل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/10ساعت 9:56  توسط شاهد  | 

خفته ي بيدار بايد پيش مـــا           تا به بيــــداري ببيند خوابهــا

عارفان و حكيمان راه ورود به سرزمين غيب و ديار جان و دست يافتن به حقايق عالم معنا را خوابيدن در احوال دنيوي مي دانند و انسان ها را به رها كردن تعلقات فرا مي خوانند و در عوض آدميان را به بيدار شدن به احوال اُخروي و جهان شهود سفارش مي كنند، آنان راه برون رفتن از گرفتاري هاي انسان در عالم ماده را رها شدن از آن و به خواب خوش بي وابستگي رفتن مي شناسند و بيداري را توجه به حق و گام نهادن در طريق اولياء حق معرفي مي كنند و آن را تنها راه ورود مي دانند و عامل اصلي باز دارنده از اين خواب بيداري افروز را فكر و انديشه ي جزئي و عقل حسابگر انسان معرفي مي كنند و راه نجات از اين مَخمصه ي زندان گونه را خواباندن انديشه ي عليل و خيالات موهوم اعلام مي دارند :

خوابيدن در احوال دنيوي يا خواباندن انديشه ي جزئي خواب خوشي براي انسان است و اگر چنين خوابي رخ دهد بيداري حياتبخشي را به دنبال دارد، در حقيقت خوابيدن موهومات و خيالات و افكار حسابگر جزئي در وجود انسان گلوي حقيقت خواه و حقيقت ياب او را مي گشايد و انسان را به گلستان مكاشفات روحاني و ملكوتي مي برد.

جلال الدين طريقه ي خروج از اين وابستگي ها را دست يافتن به مقام  "حيرت" و رها شدن از قيد و بند عقل جزئي مي داند و حيرت را را خورنده ي خيالات و موهومات معرفي مي كند:

              دشمن اين خواب خوش شد، فكر خلق          تا نخسبد فكر تش، بسته ست خلق

                               حيرتي بايد كه رويَد فكر را              خورده خيرت، فكر را و ذكر را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت 12:3  توسط شاهد  | 

آن كه او بنيــاد فرعــــوني كــند           راه صد موسي و ، صد هارون زَنَد

نفس در مرتبه ي اماره ي آن در وجود آدمي همواره داعيه فرعوني مي كند و انسان را به رفتار متفرعنانه و سركشي در مقابل حقيقت وا مي دارد. سركشي ناشي از جولان نفس خوي فرعوني مي آورد و انسان را به رفتار غرور آميز و كبر آلود مي كشاند، چنين انساني از مواجهه با حق گريزان است و به مقابله با حق و مصاديق آن كه از انبياء و اولياي الهي اند بر مي خيزد و به تعبير ديگر نفس اما ره و من طبيعي به جدال  با من اعلاي انساني و جان الهي قد مي كشد و با حقيقت به مخالفت مي ايستد.

مولانا مي گويد : همواره فرعونيان با تحريك نفس به جدال و مقابله با موسويان و هارونيان برخاسته اند در حالي كه اينان پشه اي بيش نبوده اند و جاه و مال و مكنت و قدرت آنان را به مقابله با حق وا داشته است. نفس اماره نيز به خودي خود فقير و ناتوان است و چون امكانات وجود آدمي در اختيار آن قرار گيرد نعره ي فرعونيت مي زند و پشّه ي كم بها و ناچيز را به باز شكاري مبدل مي كند.

جلال الدين به انسان ها سفارش مي كند كه همواره اين اژدهاي نفس را در برف فراق و سرماي افسردگي نگهدارند و او را به سرزمين گرم و نوراني جان راه ندهند و ميدان كاميابي و لذت را بر او مگشايند تا اين اژده هاي خفته همچنان در پژمردگي و يخ زدگي باقي بماند، او مي گويد: اين افعي نفس را همواره با شلاق رياضت و فقر و بي لقمه اي نگهدار تا خيال سركشي بر سر نپرورد و تو را تباه نكند :

                     كرمك است آن اژده ها از دست فقر        پشّه اي گردد ز جاه و مال و صَقْر

                   اژده هــــــا را دار در برف فـــــــــراق         هين مكش او را به خورشيد عراق

                   تا فســــرده مي بُــــوَد آن اژدهــــات         لقمــــه اوئي چـــــو او يابد نجـــات

صَقْر : پرنده عظيم الجثه

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/29ساعت 19:25  توسط شاهد  | 

چون ز حس بيرون نيامد آدمي        باشد از تصوير غيبي اعجمي

يكي از مهمترين اهتمام انبياء و اوليا و عارفان و حكيمان حق اين بوده است كه علاوه بر اينكه از غيب خبر داده اند کوشیده اند دريچه عالم غيب را نیز به روي انسان بگشايند و او را با سرزمين پنهان از چشم و دل آشنا كنند، آنان راه ورود به ديار غيب را نشان داده اند و طريق دسترسي به وراي حجاب ها را در رهاشدن از بند حواس ظاهري و بريدن از تعلقات زمينگیر کننده دانسته اند .

  اینان آدميان زا به بر گرفتن حجاب ها از راه مجاهدت و مراقبت و شكستن زندان هاي نفس اماره سفارش كرده اند و به انسان ها آموخته اند كه تا از قيد و زنجير حواس عالم صورت رهايي نيابيد نمي توانيد به احوال عالم غيب راه پيدا كنيد.

مولانا با بهره گيري از نَفَس گرم اولياء حق و استفاده از جان روشنايي يافته خويش اين معناي ژرف و راه رسيدن به آنها و همچنين شيوه هاي گريز از حصارهاي تن خاكي و زندان نفس اماره را در ابيات گوناگون به تصوير كشيده است. او مي گويد: اگر مي خواهيد سروش و خروش و تسبيح جمادات را آشكارا ببينيد و بشنويد بايد از مرتبه ي جهان جماد به مقام بلند جهان جان صعود كنيد تا به طور عيان نواي دلنشين تسبيج موجودات پيرامون خود را بشونيد و با آنان ارتباط برقرار كنيد :

                          از جمادي، عالمِ جان ها رويد          غغُــــل اجزايِ عالــــم بشنويد

                          فاش تسبيــــح جمادات آيدت          وسوسه ي تأويل ها نر بايدت

وسوسه ي تأويل ها : توجيهات و زياده گويي هاي ظاهربينان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/26ساعت 19:45  توسط شاهد  | 

باد، حَمــــالِ سليمـاني شود        بحر، با موسي سخنداني شود

يكي از قوانين حاكم بر اين نظام هستي كه با انفاس قدسي و يد با كفايت، انسان كامل و اولياء الهي در مقاطع گوناگون تاريخي تجلي مي يابد و بيانگر آن است كه انسان تا مرز بي نهايت استعداد تعالي يافتن و افلاكي شدن را در خود نهفته دارد و مي تواند با بهره گيري از اين عطاي الهي اين پرده هاي حجاب را بردرآند و خود را به سرزمين غيب برساند. انبياء الهي با استفاده از اين توانايي بالقوه و به مدد اخلاص و طهارت و رها شدن از خويش توانسته اند به ديار نور راه يابند و به مقام خليفه الهي برسند، مولانا در بيان اين قانون در جاي جاي مثنوي بعضي از رفتار نمادين رسولان حق را به نمايش گذارد، و در وادي عرفاني از اين وقايع برای شكوفايي جان آدميان همت نهاده است.

جلال الدين با استفاده از آيات قرآن كريم و حوادث تاريخي مي گويد: باد خود را در خدمت سليمان نبي قرار مي دهد و دريا به مقام دريافت سخن و اشارات موساي كليم مي رسد و ماه آسمان انگشت اشارت رسول اكرم (ص) را مي بيند و شعله هاي آتش براي ابراهيم خليل گلستان مي شود. خاك قارون را كه نماد ثروت اندوزي و مار زهرآگين است مي بلعد و ستون حَنّانه در مسجد پيامبر (ص) به مرتبه ي فهم و درك  فراق نائل مي آيد و چنين است كه مي فرمايد :

                           ماه با احمد اشــــارت بين شود        نار ابراهيـــم را نســرين شود

                           خاك، قارون را چو ماري دركَشَد        اُستن حَنــــــانه آيد در رَشَــــد

                           سنگ بر احمــد سلامي مي كند        كوه، يَحيي را پيامي مي كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت 14:10  توسط شاهد  | 

آدمي كوهي است، چون مفتون شود؟        كـــوه اندر مار، حيـــران چـــون شود

انسان موجودي است كه چونان كوه استوار، با عظمت و شكوهمند است، چنين موجودي چگونه شيفته مي شود، اين موجود شگفت چگونه خود را به سرگرداني و حيراني مار (مال) دچار مي كند؟ آيا ممكن است كوه عظيم از حضور مار در مقابل خود حيران شود؟

مار در فرهنگ عرفاني ما نماد مال و ثروت است، عارفان باطن مال را مار دانسته اند و سم و زهر نهفته در شهوت ثروت را چونان ماري مي دانند كه آدمي را به نيش زهر آلود خود تباه مي كند، مولانا در اين ابيات و ابيات بعدي مي گويد: آيا ممكن است انسان كه خلقتي شگرف دارد و از روح پر جلال حضرت حق مدد مي گيرد و چونان كوهي سترگ كه كان فضيلت هاست و در ميان مخلوقات عالم به شرافت قد كشيده است به ثروتي كه همچون مار خزنده و گزنده و زهرآگين و خطرناك است شيفته و مفتون گردد؟

آري تنها آن دسته از آدميان كه از دايره شهوات فراتر رفته اند چنين توانايي را در خود مي يابند وگرنه اغلب انسان ها كه در سيطره هواها گرفتارند و ارزش وجودي خود را نشناخته اند و به جايگاه رفيع خود در عالم هستي پي نبرده اند توجه ندارند كه از چه مرتبه ي بلندي فرود آمده اند به سرازيري سقوط مي روند و در دام شهوات گرفتار مي شوند. اين دسته از انسان ها خود را در بازار اين جهان ارزان فروختند و به تعلقات تن خاكي تن دادند و اطلس وجود خود را وصله ي جامه اي مندرس و بي قيمت کرده اند:

            خويشتن نشناخت مسكين آدمـي        از فـــزوني آمـــــد و شــــد در كمي

            خويشتن را آدمي ارزان فــــروخت        بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت

دلق : جامه ي ژنده و كم بها

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/18ساعت 19:30  توسط شاهد  | 

جنگ هاي خلق بهرِ خوبي ست             برگِ بي برگي، نشانه طوبي ست

خوبي برگي است كه از بي برگي تحصيل مي شود: انسان ها بطور فطري و ذاتي خير طلب و خوبي خواهند. جنگ ها و كشمكش ها در ميان آدميان نيز ريشه در اين حقيقت دارد كه آنان خوبي طلب هستند و براي اينكه به خوبي ها دست پيدا كنند از بيراهه مي روند و چنان مي پندارند كه با تضاد و جنگ و مخاصمه به مطلوب خود دست خواهند يافت، آدميان علي العموم و به ويژه صاحبان قدرت و مكنت از اين حقيقت غافلند كه اساساً نفس خوبي از بي برگي و نداشتن و نخواستن نشأت مي گيرد و به همين دليل هم براي يافتن آن مطلوب حقيقي به دوئيت و جدال كشيده مي شوند، اين پديده همچون حال كسي است كه براي جلب و جذب محبت محبوبِ خود به جاي پيش گرفتن قاعده بي توقعي به آزار و مجادله با او روي آورد و گمان مي كند كه از طريق تحريك و تحقير و ناسزا گفتن به لطف و مهر محبوب دست خواهد يافت.

مولانا در بيت ديگري در تبيين همين معنا ظهور و بروز خشم و غضب آدميان را براي تحصيل دوستي و آشتي مي داند و ميگويد: همواره ناراحتي ها دامي براي شكار راحتي هاست. به اين معنا كه ستيزه جويي های دروني و بيروني انسان ها براي دريافت آرامش گمشده  است كه ذاتاً بدان گرايش دارند. جلال الدين همچنين در بيت ديگري مي فرمايد:

تنبيه و كتك زدن محبوب جلوه اي از اظهار لطف و محبت است و هر گله و شكايتي كه رخ مي نمايد براي آن است كه شكر و ستايشي در پي خواهد داشت.

                     خشم هاي خلق بهر آشتي ست        دامِ راحت، دايماً بي راحتي ست

                     هـــــر زدن بهــــر نوازش را بُـــــوَد        هــــر گِله از شكــــر آگه مي كند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/11ساعت 21:30  توسط شاهد  | 

هر كجا بوي خوش آيد بو بَريد            سوي آن سِرْ، كآشناي آن سَريد

انسان موجودي است كه آفرينش او از بركت بوي خوش نفخه ي حضرت حق رخ نموده است. نفخه ي الهي و دميده شدن روح خداوندي در پيكره گلین آدمي مشام او را با عطر دل انگيز حقيقت در آميخته است، اين بوي خوش كه همواره از جان انسان سر مي زند همان فطرت اوست كه در لسان قرآن از آن ياد شده است، فطري بودن حق خواهي و خدا جويي انسان ريشه در همان لقاء بوي حق است كه اين عطر خوش الحان آدمي را به سوي حقيقت مي كشاند، اين بوي خوش از جان انسان سر مي زند و هر كجا حقيقتي رخ مي نمايد با همان عطر جان سنجيده مي شود و خويشاوندي آدمي با آن را آشكار مي سازد.

مولانا با بهره گيري از اين عطاي الهي به ما توصيه مي كند كه در هر مكان و در هر حالی بوي خوش حقيقت شامه جان شما را بر آشفت به سوي آن گام برداريد چرا كه اين حالت نشان از اسراري دارد كه از آن سوي عالم غيب و باطن جهان حقیقت است و آشناي آن سري و آن سويي است.لطف و مهري كه از ناحيه كسي تجلي مي يابد بيانگر اصل و ريشه اي است كه اين لطف از آن ديار جاري مي شود و لذا به سوي آن حركت كنيد باشد كه راهي بدان منشأ عالی بيابيد. چرا كه همه ي خوش ها از دريايي ساري مي شود كه ژرفاي آن ناپديد است. اينك كه چنين درياي ژرف و گسترده اي مبدأ تمامي خوش ها وخوب هاست عاقلانه آن است كه از صورت ها و جزء ها درگذري و از همان ابتدا چشم بر كل و ريشه بدوزي و بدان سوي روان شوي.

           هـــــر كجـــــا لطفي ببيني از كســــي         سوي اصـــل لطف، ره يابي عَسِي

           اين همه خوش ها ز دريايي ست ژرف       جــــزء را بگـــذار و : بر كــل دار ظرف

عسي : باشد كه

ظرف : ديده- چشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/06ساعت 20:11  توسط شاهد  | 

دست شد بالايِ دست اين تا كجا          تـــا به يــزدان كه اِليـــه المنتهــي

يكي از قواعدي كه در اين جهان جاري است و در ميان جامعه نيز بصورت ضرب المثل در آمده و فراوان نيز تجربه شده است اين است كه (دست بالاي دست بسيار است) اين قاعده هنگامي به كار مي رود كه فردي بالا دست به زير دست خود تعدی و تعرض كرده باشد و زير دست توانايي مقابله و دفاع از خود را نداشته باشد و ان را به بالا دست حواله کند . لكن دامنه ي اين قانون بسي فراتر از استفاده اي است كه از آن صورت مي گيرد، در حقيقت اين خداي سبحان است كه دست بالا دستي است و تنها اوست كه قدرت مطلق جهان است و اوست كه انتقام گيرنده ظالمان و ستم پیشگان است و اوست كه دادخواه مظلومان عالم است.(يدالله فوق اَيديهم)

در سلسله مراتب قدرت هاي صوري نيز اين قاعده جاري است و هر قدر يك انسان قدرتمند باشد و دست او بالاي دست ها قرار داشته باشد دست خداي قهار بالاي دست اوست و تنها قدرتمندي كه بدل و بالا دستي ندارد پروردگار حكيم است. اين دايره از اين هم وسيعتر است و به همه ي ابعاد وجودي انسان همچون علم، حلم و حكمت و بينايي و شنوايي و غيره تسري مي يابد. و انتهاي بي پايان همه ي اين خصوصيات خداي حكيم است. او چونان درياي بيكراني است كه همه ي درياها و رودخانه ها در دایره وسعت او قرار دارند و همه ي داشتن ها در پيشگاه حضرت حق خوار و حقيرند. در ساير ابعاد همچون مكر و حيله سازي نيز خداي سبحان خير الماكرين است. بلكه همه ي قدرت ها نزدِ خداي جهانيان هيچ و بي مقدار است :

                       كان يكي درياست بي غور و كران          جمله درياها چو سيلي پيش آن

                       حيله ها و چاره ها گر اژده هاست         پيش الا الله، آنها ها جمله لاست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/01ساعت 20:3  توسط شاهد  | 

بر قضا هر كو شبيخون آوَرَد          سرنگون آيد ز خونِ خود خورَد

قضا و قدرِ الهي و قانونمندي هاي نظام آفرينش از اصالت و استحكام ذاتي و پايدار برخوردارند. مقاومت در برابر آنها در حقيقت سرنگوني و خون دل خوردن مهاجمين را در پي خواهد داشت، شبيخون زدن به قضا و قدر رنج ها و دردها را به دنبال دارد. چه بسيارند انسانهايي كه با اراده ي حق به نبرد برخواسته و خود را به ورطه هلاكت در انداخته اند، جلال الدين براي تبيين اين قاعده آسمان را نماد اراده حق دانسته و زمين را سمبل انسان نافرمان و نا متابع معرفي مي كند و مي گويد:

چنانچه زمين با آسمان به دشمني و انكار برخيزد به شوره زاري مبدل مي شود كه مرگ آن را در مي ربايد و به تباهي مي رود، چنين مقابله اي همانند آن است كه نقش و تصوير كه آفريده نقاش است با آفريدگار خود پنجه افكند و اگر چنين كند گويي به ريش و سبيل خود مي خندد و خود را به استهزا مي گيرد و نابودي خود را رقم مي زند. در حقیقت جان اسمان وجود ادمی است وزمین نماد نفس اوست که لجاجت نفس با جان نورانی خود را از تعالی وبارش رحمت حق دور می سازد .انسان در مقام بندگي است و چنانچه با قضا و قدر پروردگار به مقابله برخيزد چونان نقشي است كه با نقاش به ستيزه برخواسته و پايان چنين ستيزه اي بر همگان آشكار است:

                       چون زمين با آسمان خصمي كُند       شوره گردد، سر ز مرگي بر زند

                       نقش با نقــــاش پنجـــه مي زَنــد        سبلتان و ريش خود بر مي كَنَد

سبلتان : موهاي سبيل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/29ساعت 19:20  توسط شاهد  | 

آبِ شيرين تا نخوردي، آبِ شور          خوش بُوَد خوش، چون درون ديده نور

انسان در منطقه خصلت هاي حيواني آب شور مي خورَد و گمان مي كند كه آب شيرين مي خورد:

اگر يك انساني از بدو تولد در بيابان برهوت و در سرزمين خشك و شور زندگي كند و همواره از آب شور بياشامد و از آب شيرين و گوارا برخوردار نباشد هيچگاه تصوري از اين نعمت الهي ندارد و لذا چنين مي پندارد كه آبي گواراتر از اين وجود ندارد، آدمي در اين مرتبه نمي انديشد كه ممكن است آب شيرين هم وجود داشته باشد. او همين آب شور و ناگوار را خوش مي پندارد و آن را همچون نور ديده عزيز مي دارد، انسان در حيطه صفات زشت چنين وضعيتي دارد و آنچه را كه دارد بهترين داشتن هاي خود مي داند و از مقامات معنوي و انساني غافل مي شود و چون خود را خوش و كامياب تصور می کند درصدد يافتن آب شيرين و ملكات اخلاق نيكو بر نمي ْايد.

اغلب آدميان در اين حصار خود ساخته گرفتارند و از آنجا كه طعم خوش گوار حكمت هاي الهي را نچشيده اند و از قطرات باده هاي آسماني ننوشيده اند هرگز به فكر بهبود اوضاع خود نمي افتند و لذا همچنان در جهل مركب باقي مي مانند، انسان موجودي است كه چنانچه از باده ي حق بنوشد از همه ي باده ها و ساقيان و باده گردانان سرد مي شود و اگر مستي هاي ناشي از خٌُلق و خوي فرشتگان را دريابد و با ارواح پاك اوليا الله و تجليات الهي در آميزد همه ي هستي هاي ظاهري كه آدمي را از جان خود دور مي سازد نزد او سست و کم بها مي شود و نسبت بدان ها بي اعتنا مي گردد:

                             قطره اي از باده هاي آسمان     بركَنَد جان را ز مي وَز ساقيان

                             تا چه مستي ها بُوَد اَفلاك را      وَز جـــلالت روح هـــايِ پاك را

+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/25ساعت 19:42  توسط شاهد  | 

راستي پيش آر، يا خاموش كُن          وانگهان رحمت ببين و نوش كُن

يكي از بزرگترين آفات اخلاقي و موانع رشد انساني و معنوي رواج دروغ در ميان آدميان و جوامع بشري است. انسان در سه موضع مي تواند به دروغ متوسل شود: صداقت با خويشتن و با خداي خويش و با خلق خدا راه مقابله با دروغ پردازي های سه گانه ست، چنانچه انسان بتواند با مدد گرفتن از خداي سبحان اين سه رابطه را بر مبناي صدق و صفا تنظيم كند، يك شبه راه صد ساله مي رود و درهاي رحمت حق به سوي او گشوده مي شود و شربت گواراي طهور را نوش جان مي كند. بي ترديد بكار بستن فريب و دروغ انسان و جامعه ي انساني را از دست يافتن به كمالات و راه يافتن به سرزمين امن جان نوراني باز مي دارد.

رحمت الهي از جاده صدق و راستي جاري مي شود و هر كس اين راه را بر خود سد كند و با لاف زدن و دروغ بافتن بخواهد به اهداف خود برسد در حقيقت مسير خود را در سنگلاخ قرار مي دهد و كرامت و اكرام حق را از خود مي راند و ريشه عنايات او را از بنيان بر مي كَند و خود را از الطاف خداوندي محروم مي سازد.

مولانا در اين بيت پيشه كردن راستي را اصل معرفی می کند و عدم الزام به گفتن همه ي راستي ها را با خاموشي ممكن مي داند. آنچه اهميت دارد آن است كه انسان به دروغ متوسل نشود و امور خود را با صداقت و راستي و در صورت لزوم با خاموشي اداره نمايد :

                لاف، وا دادِ كرم ها مي كُند       شاخِ رحمت را زِ بُن بر مي كَنَد

وادادِ كرم : پس دادن و رد عطا و بخشش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/23ساعت 12:14  توسط شاهد  | 

صد هزاران امتحان است اي پدر           هر كه گويد من شدم سرهنگِ دَر

در مسير كمال و رشد معنوي و جلاي جان همواره آزمون هاي گوناگون رخ مي نمايد و بطور كلي كمال بدون ابتلاء ميسر نمي شود. انساني كه در جريان تعالي قرار مي گيرد در هر يك از مراتبي كه به مقامات بالاتر دست مي يابد مورد امتحان واقع مي شود و به ميزاني كه ادعاي رشد در انسان افزوني مي يابد به همان ميزان آزمون ها شدت مي گيرد، اين قاعده در امور دنيوي و مقامات اجتماعي و حكومتي نيز صادق است، هر كسي در جريان قدرت و پست هاي دنيايي قرار مي گيرد بايد صلاحيت هاي لازم را از خود نشان دهد و ملاك هاي انتصابات را در خود محقق كند وگرنه به مراتب بالاتر دست نمي يابد و در سطوح پايين متوقف و يا ترد مي شود.

مولانا با استفاده از اين قاعده به آدميان هشدار مي هد و همگان را توصيه مي كند كه مراقب باشيد و صرف ادعاهاي بي اساس تسليم ناخالصان و ناپاكان نشويد، بلكه فرد مدعي را در محك آزمون ها قرار دهيد تا مدعيان صادق و كاذب از يكديگر باز شناخته شوند، چه بسيار انسان هايي كه در زندگي بواسطه ي ساده انديشي فريب مدعيان دروغين را خورده اند و بي آنكه آنان را بيازمايند اكاذ یبشان را باور كردند و در دام شيطاني  انان فرو غلطيدند، به عنوان مثال: اگر كسي خود را خياط و دوزنده معرفي كند به او پارچه اي مي دهند تا او ادعاي خود را اثبات كند و اگر امتحاني در كار نباشد هر انسان نامردي مدعي مي شود كه من جوانمردم و در ميدان جنگ رستم دستانم.

             چون كند دعوي خياطيِ خَسي         افكند در پيش او شه اطلسي

             گـــر نبـــودي امتحــــان هـر بَدي         هـــر مَخنث دروغا رستم بودي

مُخنث : نامرد

وغا : جنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/19ساعت 17:30  توسط شاهد  | 

هر چه بر مردم، بَلا و شدت است           اين يقين دان كز خلافِ عادت است    

ابتلائات و شدائدي كه براي آدميان فراهم مي آيد از دو زاويه قابل بررسي است، بخشي از گرفتاري ها و ناملايماتي كه براي انسان فراهم مي آيد ناشي از ادعاهاي او و سنجش و امتحان خداي حكيم است. اين دسته از مشكلات از آنجا ناشي مي شود كه آدمي آشكار و پنهان براي خود شئوناتي قائل است و خود را واجد توانايي مي داند كه اساساً قادر به اثبات آن نيست، در چنين احوالي قانونمند بودن نظام هستي آن ادعاها را به مقام آزمايش و امتحان مي كشاند و فرد مدعي را به خود او معرفي مي كند و عملاً او را به ناتواني خود آگاه مي كند و او را متوجه قدرت لايزال خداي سبحان مي سازد، اينگونه پديده ها را ابتلائاتي مي گويند كه انسان خود را در معرض آزمون قرار مي دهد، در اين دسته از مسائل انسان مستقيماً دخالت ندارد لكن قوانين موجود در عالم و قضا و قدر الهي اين مدعي را به ميدان امتحان مي برد تا از اين رهگذر به عجز و ناتواني خود واقف شود. و انگاه در جهت رشد و كمال و توانمندسازي خود چاره انديشي كند.

بخش ديگري از ناگواري ها مستقيماً ناشي از بازتاب اعمال آدميان است به گونه اي كه هر كسي عكس العمل افعال خود را اعم از زشت و نيكو مي بيند و آثار آن به خود او باز مي گردد :

                 اين جهان كوه است و فعل ما ندا                   ســـوي مـــا  آيد  نداها را صــــدا

مولانا با بهره گيري از اين قاعده  كلي وقوع بلايا و شدائد را بطور يقين حاصل رفتار خلاف عادات معرفي مي كند. در حقيقت اعمال خلاف عادات را همان مقابله با حقايق مي داند، حقايق جاري در نظام هستي در قالب قوانين موجود در پديده ها رخ مي نمايد و لذا مخالفت با قانون خلقت مخالفت با امر و نهي خداي حكيم است و آثار و تبعاتي را به دنبال خود دارد كه مي تواند به صورت سختي ها و شدائد جلوه گر شود.

                    صد هزاران امتحان است اي پدر             هر كه  گويد من شدم سرهنگِ  دَر

سرهنگ دَر : دربان سلطان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 18:40  توسط شاهد  | 

هر حریصی هست محروم ای پسر           چون  حریصان تک مرو،  آهسته تر

حرص و آزمندی از صفات ناستوده ای است که انسان مبتلا را زمین گیر می کند و او را از دست یافتن به مطلوب ناکام می سازد، اساساً در نهاد و بطن حرص ناکامی نهقته است، حکیمان همواره آدمیان را از این صفت ناپسند بر حذر داشته و آنان را به فرو شکستن این خصیصه سفارش کرده اند، در این بیت مولانا ما را به تعادل در خواستن توصیه می کند و می گوید:

ای انسان در زندگی همانند آزمندان و طمع ورزان تندروی و تک تازی مکن، بلکه چونان عاقلان مطمئن و آهسته گام بردار و در حقیقت به آنچه رضای اوست قانع باش، مطمئناٌ مقصود مولانا در دوری جستن از آزمندی در حیطه هواهای نفسانی و تعلقات مادی و دنیوی است وگرنه در عالم معنا زیاده خواهی خود فضیلت شمرده می شود.

انسان های حریص در راه رسیدن به مطامع خود رنج های بسیار برده و ناگواری ها دیده اند و چونان مرغان خاک نشین که شناگری نمی دانند و خود را به آب گوارا می زنند به عذاب و گرفتاری ها مبتلا شده اند. آزمندی نه تنها آدمی را به ذلت وا می دارد و او را در یوزه می کند، بلکه چنین کسی همواره از احوال درون نیز در رنج و محنت قرار دارد و چنین وضعی شخصیت او را تحت تاثیر قرار می دهد و از کمال و رشد او مانع می شود، حرص یکی از صفات ناپسند موجود در منطقه ی من طبیعی انسان است که عارفان به رها شدن از چنگال آن سفارش کرده اند:

                   اندر آن ره رنج ها دیدند و تاب                       چون عَذابِ مرغ خاکی در عِذاب

تک مرو : شتاب مکن

عِذاب : شیرین و گوارا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/12ساعت 20:1  توسط شاهد  | 

هر که در ره بی قلاووزی رود        هر دو روزه راه، صد ساله شود

برون رفتن از حصار بلند هواها و تعلقات من طبیعی به قدری دشوار و صعب العبور است که خدای سبحان نیز انسان ها را برای خروج از این تنگنا تنها رها نکرده است و آنان را از دو پیشگام و دلیل راه بهره مند ساخته استّ. پیامبران علیهم السلام و عقل و وجدان آدمیان حجت های خداوند برای راه یافتن به سرزمین جان است، حکیمان و عارفان نیز همواره بر این معنا تاکید داشته اند که این مسیر پر مخاطره بی حضور قلاووزان و راه دانان پیموده نمی شود، مولانا که خود به نحو شایسته از این قاعده برای برون رفت از حصار خود سود جسته است، آدمیان را به تأسی از مردان راه و طلیعه داران طریق سفارش بسیار کرده است، جلال الدین می گوید کسی که بدون قلاووز و دلیل راه در این مسیر گام نهد راه دو روزه را صد ساله کرده است و مقصد را دور و دسترسی بدان را برای خود دشوار نموده وبه صعوبت افتاده ء همچنان که اگر کسی بدون راهنما به مقصد کعبه حرکت نماید چونان سرگشتگان ذلیل گشته و به گمراهی دچار می شود.

حرکت بدون راهنما همانند آن است که کسی بدون استاد و مرشد به فن و حرفه ای روی بیاورد، چنین انسانی نه تنها بدان حرفه راه نمی یابد بلکه مورد طعن و تمسخر مردمان شهر و روستا نیز واقع می شود، البته این راه کاملاً بسته نیست بلکه استثنا و نوادری هم دارد که بدان راه رفته اندو لیکن طی طریق بطور عام بدون راه بلد میسر نخواهد شد.

              هر که تازد سوی کعبه بی دلیل          همچو این سرگشتگان گردد ذلیل

             هر که گیرد پیشه ای بی اوستا          ریشخندی شد به شهر و روستــا

          جــز که نادرباشــــــد اندرخافقین           آدمی ســــر بَر زند بی و الـــــدین

قلاوور : پیش آهنگ، راه بلد

خافقین : غرب و شرق

+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 19:20  توسط شاهد  | 

گر ز صورت بگذرید ای دوستان         جنت است و گلستان در گلستان

یکی از کلیدی ترین تعالیم انبیاء که به آدمیان ارمغان داشته اند گشودن چشم انسان ها به عالم باطن وجهان معنا و سرزمین غیب بوده است، آنان کوشیدند تا مردمان را از صورت پرستی و قشری گری و قالب اندیشی و جمود و تحجر برهانند و با جهان حقیقت آشنا سازند. حقیقتاً چنانچه آدمی چشمان نافذی بیابد و از جلد و قشر بگذرد و به دنیای جان راه بیابد به تمام معنا طعم خوش حیات را خواهد چشید، مثال این جهان ماده و عالم معنا چونان جسم و جان آدمیان است. آنکس که راهی به باطن نیافته است انسان را همین پوست وگوشت واستخوان وچشم و ابرو می بیند وانان که از پوست گذشته اند ادمی را جان ودل می بینند  که در سایه خداوند نشسته است .تعلقات انسان به صورت ها و ظواهر به قدری جدی است که عبور از قشرها برای او میسر نمی شود.

مولانا خطاب به انسان ها می گوید: اگر چنین توانایی و امکانی بیابی که از صورت ها درگذری در حقیقت از بیابان کویر گذشته ای و آنگاه به بهشت و رضوان الهی و گلزارهای پی در پی خواهی رسید، ای انسان اگر بتوانی بت نفس و خصلت های حیوانی را با بهره گیری از سنگ ریاضت و بندگی بشکنی و در هم بکوبی آنگاه همه ی بت ها را خواهی شکست و همه سدها را بر خواهی داشت و چنانچه وجود ظاهری را با شعله های عشق بسوزانی به وجود زیبای حقیقی دست خواهی یافت و چونان حیدر کرّار درِ  پولادین خیبر را از جای بر خواهی کَند :

        صورت خود چون شکستی، سوختی       صــــورت کُــــل را شکست آموختی

        بعد از آن هــــر صــــورتی را بشکنی        همچـــــو حیـــــدر بابِ خیبر بر کَنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 21:11  توسط شاهد  | 

 

ذکر تسبیحاتِ اَجزای نهان             غُلغلی افکند اندر آسمان

یکی از قواعد کلی در جهان هستی که عارفان و حکیمان در بیان برخی از اندیشه های عرفانی خود از آن بهره بسیار برده اند قانون تسبیح گفتن همه ی اجزای جهان آفرینش است. در قرآن کریم نیز به صراحت از این سنت جاری سخن رفته است و هر آنچه در زمین و آسمان است را ذاکران حضرت حق معرفی کرده است. تسبیح گویی اجزا ئ عالم به معنای آن است که همه ی این ذرات در جذبه ی عشق خدای سبحان گرفتار آمده اند و عاشقانه او را می خوانند و همین خواندن و طلب کرد ن مسیر کمال آنان را می گشاید. در حقیقت همینکه ذاکرند کمال را نیز دریافت می کنند، شاید گردش دَوار اتم ها و فوتون ها همین تسبیحات ذاکرانه باشد چه بسا گردش دَوَرانی پیرامون کعبه معظمه نیز نماد عاشقی و درس چگونه عشق ورزیدن است.

مولانا با استفاده از همین قاعده می گوید: نیایش و ذکر ذرات نهان در عالم هستی که همه به ذاکری خدای حکیم مشغولند و زمزمه ی ذکرشان شور و غوغایی در آسمان ها به وجود آورده است از چشم و گوش نامحرمان مخفی می ماند. جلالدین می گوید همه ی اجزاء جهان چه ساکن وچه در حال حرکت گوینده این حقیقت هستند که : ما از خداییم و به سوی او می رویم (انا لله و انا الیه راجعون) گویی همین آیه ی شریفه نیز دایره ای را ترسیم می کند که گردش آن از نقطه ای آغاز می شود و پس از فراز و فرود و کشمکش ها فربه و شکوفا شده دوباره به مبدأ خود که مقصد اوست باز می گردد واین خود سرنوشت همه اجزای هستی واز جمله انسان است .کل شی هالک الاوجه .

           جمله اجزاء در تحرک در سکون           ناطقـــــان کاِنّا اِلیــــهِ راجعـون

            کز جهـــان زنـــده اول آمــــدیم            باز از پستی سوی بالا شدیم

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/28ساعت 2:5  توسط شاهد  | 

گنــــدم از بالا به زيــر خاك شُد        بعد از آن، او خوشه و چالاك شد

تواضع و فروتني از صفات بلندي است كه تخلق به آن آدميان را از حصار زمين رهايي مي بخشد و آنان را آسماني مي كند و تا آنچا به پيش مي برد كه سر بر  استان عرش حق مي سايند.سجده در نمازهاي يوميه نماد فروتني و سمبل پرواز و اوج گرفتن بر آسمان هاست، مولانا با بهره گيري ازهمين قاعده بنیادی و اساسي در صعود انسان به مقصد اعلا از تمثيلات فراواني بهره جسته است تا اين قانون مستحكم را با تاكيد خود قابل دريافت براي عقول بشري معرفي نمايد.

به عنوان مثال دانه هاي گندم را در نظر مي گيرد كه با همت زارع از بالاي زمين به سطح و عمق خاك فرو مي رود و پس از اين فرود آمدن كه نشانه ي تواضع دانه است، از خاك سر بر مي دارد و شكوفا مي شود و قامت مي آرايد و آنگاه به بار و بر مي نشيند و اينبار  صد چندان شده به مراتب كمال خود دست مي بابد.

جلال الدين فرو شدن دانه ي همه ي ميوه ها را نماد تواضع آنان در پيشگاه حق و قوانين او مي داند و كمال ميوه ها را مبدل شدن آنها به جان پاك آدميان معرفي مي كند. رشد و صعود انسان نيز بر همين قاعده استوار است و تا زماني كه آدمي قد بيارايد و در مقابل حق استواري و غرور نشان دهد خاك نشين مي شود و از پرواز باز مي ماند. انسان همينكه در مواجهه با حق سر تعظيم فرود آرد و به تهي شدن از من هاي كبر و آز و حسد و كينه و .. تن در دهد بال و پر مي گشايد و به سوي آسمان معنا پرواز مي كند و خود را به سرزمين كمال مي رساند:

             دانه ي هــر ميــــوه آمد در زمين        بعد از آن سرها برآورد از دفين

            اصل نعمت ها ز گردون تا به خاك        زير آمـــد، شـــد  غذاي  جان پاك

مقصود از فروتني و تواضع و خود انگاري در اين مقام تبعت و تسليم حق و قوانين الهي شدن است.

دَفين : دفن شده- مدفون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 21:25  توسط شاهد  | 

غصه ها زندان شده است و چارميخ            غصه بيخ است و، برويد شاخ، بيخ

يكي از قواعد بنيادين در حيات آدميان بازگشت نتيجه اعمال آنان به خود آنها است. شادي ها و غم ها هر يك بازتاب رفتار و اعمال خود ماست، غصه هاي ناشي از فكر و فعل ما چونان زندان و چهار ميخ تجلي مي كند كه آدمي را در بند آن گرفتار مي سازد، مولانا مي گويد: غصه ها چونان ريشه هاي درختند و از ريشه شاخ و برگ مي رويد و غصه ها غم هايي تازه مي آفرينند و از همان سنخ برگ و ميوه مي دهند.

و تو اي انسان آگاه باش كه ريشه هاي پنهان در زمين و در وجود تو با شاخ و برگ و ميوه ها و در سيماي قبض و بسط ها آشكار مي شوند و احوال تو اعم از غم و دلتنگي و شادماني و نشاط به اقتضاي اعمال و رفتار توست كه ظاهر مي گردد، در حقيقت هر آنچه در احوال تو رخ مي نمايد ظهور ريشه هاي اندرون توست و چاره آن است كه بيخ بَد را فوراً علاج كني و ريشه ي آن بر كني تادر سبزه زار وجود تو خارها و زشتي ها نرويد و روح و جان تو را نيازارد و به سقوط مکشاند. واز ان سو باید بيخ نيكو را آب دهي و بپروراني تا شاخ و برگ و ميوه بدهد و ياران از  آن برخوردار شوند:

           بيخ پنهان بود، هم شــــد آشـكار          قبض و بسط اندرون، بيخي شمار

           چون كه بيخ بَـــد بُوَد، زورش بزَن         تا نرويـــد زشت خـــواري در چمــن

           قبض ديدي چاره ي آن قبض كُن        زانكـه سَــرها جمله مي رويد ز بُن

           بسط ديـدي، بسطِ خود را آب دِه        چــــون برآيد ميــــــوه، با اصحاب ده

چارميخ : چهار ميخ : چهار زندان انسان(زندان خود، زندان تاريخ، زندان جامعه، زندان مكان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/17ساعت 22:0  توسط شاهد  | 

دامن او گيــر اي يار دلـير             كو منزه باشد از بالا و زير

گوهر تعاليم انبياء الهي آن است كه به انسان ها بگويند در مسير كمال خود دامن خداي سبحان را بگيريد و از ريسمان آويخته او بالا رويد كه خود از فراز و فرود و زير و بالا منزه و مبراست. در پيشگاه او گستاخي مكنيد و دليري مورزيد و پيش از آن كه راهي ديار عدم بشوید  اعتصام به حبل او كنيد كه در قيود زمان و مكان نمي گنجد و نه همانند عيسي (ع) است كه در سير كمال به آسمان صعود كند و نه چونان قارون است كه در سير سقوط به زمين فرو رود و به پستي اندر اُفتد، بلكه به كسي پناه جوييد كه در مكان و لا مكان و در همه ي احوال با شماست و شما را در سراي دنيا و در جهان آخرت همراهي مي كند. خدايي كه زشتي ها و تيرگي هاي اعمال شما را به صافي و زيبايي مبدل مي كند و ناجوانمردي و بي وفايي هايتان را وفاداري تلقي مي نمايد و بهانه مي جويد تا اعمال ناشايست و سيئات شما را به حسنات دگرگون سازد .

خدائی كه هنگام جفاها گوش مالي و تأديبتان مي كند مقصودي جز رهانيدن شما ار نقصان و كاستي ها ندارد و آن هم براي كمال شماست. اگرچه تأديب الهي صورتي ناخوش دارد لكن در نهاد آن لطف حق جاريست و مصلحت شما در آن نهفته است تا از كج روي ها مبرا شويد و به سوي كمال رهنمون گرديد و از عهد عتيق روي بر مگردانيد:

           با تو باشد در مكان و لا مكـــان            چون بماني از سرا و از دكان ؟

           او برآرد از كـــــدورت ها صفــا             مَر جفــــاهاي تو را گيــرد وفا

          چون جفا آري فرستد گوشمال            تا ز نقصان وا روي سوي كمال

          آن ادب كـــردن بُـوَد، يعني مكن            هيـــچ تحويلي از آن عهد كُهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/11ساعت 22:0  توسط شاهد  | 

چون شدي سَر پشت پايت چون زَنَم؟            كارگـــاه خويش ضـــايع چون كنم

بر اساس تعاليم انبياء و اولياء الهي كارگاه هستي با همه ي ابزار و امكانات و مخلوقاتي كه در آن وجود دارد براي هدفي بلند فراهم آمده است و غايت آن تحقق وجود انسان كامل است كه بطور بالقوه همه ي آدميان را شامل مي شود، پس اي انسان اينك كه خداوند تو را به مقام سرداري و بزرگي اين جهان برگزيده است چگونه ممكن است كه به تو پشت پا بزند و تو را از خود براند؟ مولانا از زبان خداي سبحان مي گويد: چگونه من كه كارگاه هستي  را براي به ثمر نشستن انسان آفريده ام فعل خود را ضايع مي كنم و تو را ناديده مي انگارم و بي پناه رهايت مي كنم؟ چنين چيزي ممكن نيست چرا كه من (خداوند) تمام اين اسباب و وسائل و افلاك را براي سَر شدن تو خلق كرده ام و چنانچه بر تو پشت پا بزنم نقض غرض نموده و اينگونه افعال از خداي حكيم صادر نمي شود.

 پروردگار جهان هرگز عهد خود را  نمي شكند و بي وفايي نمي كند. و تو اي انسان با وجود چنين خدايي و چنان وفايي چرا به خداي خود سوءظن بردي و نسبت به او بدگمان شدي و به درگاه بي وفايان پناه گرفتي؟ در حالي كه خداي متعال از هر گونه خطا و فراموشي و بي وفايي مبراست پس چرا در حالي كه به سوي او روان هستي نسبت به او گمان بد مي بري؟ :

             چون فداي بي وفايان مي شوي       از گمان بَد بدان سو مي روي

             من ز سهــو و بي وفايي ها بَري        سوي من آيي، گمان بَد بَري؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/08ساعت 21:40  توسط شاهد  | 

بي كمين و دام و صياد اي عيار         دُنبه كي باشد ميان كشتزار

يكي از آفت هايي كه اغلب در مسير زندگي آدميان فراهم مي آيد و آنان را به سقوط مي كشاند و تباه مي كند آن است كه انسان به واسطه ي طمع و زياده خواهي و تجلي ساير صفات ناپسند كور و کر مي شود و دام هاي گسترده شده توسط صيادان ارزشهاي انساني را نمي بيند و در کمین شكارچيان مي اُفتد.

مولانا در اين بيت مي گويد: اي كسي كه گمان مي كني زرنگ و زيرك هستي و راه را از چاه مي داني و صواب و عقاب را مي شناسي پس چرا نمي انديشي كه راز قرار دادن دُنبه چرب و شيرين و طعمه های وسوسه انگیز در ميان سبزه زارها چيست و چرا بايد در كشتزار كه جاي دنبه و طعمه نيست چرا و چه كساني آن را در اين مكان قرار داده اند؟ و چه هدفي را دنبال مي كنند، صيد آنگاه در دام صياد گرفتار مي شود كه ناشيانه و غافلانه از چرايي وجود آن طعمه نپرسد و بي پروا در آن راه گام بردارد، آنان كه گستاخانه به ميدان طعمه درآمدند و دُنبه را نديدند گرفتار صيادان بي رحم شدند. استخوان ها ی بدن و جمجه هاشان در زمين بركنده شد، آنان در حقيقت كفر ورزيدند و وجود خداي سبحان را تكذيب كردند و از هدايت انبياء و اولياء حق بي بهره ماندند و در پي هواهاي خود در دام  شكارچيان افتادند و اينك بايد احوالشان را از استخوان هاشان پرسيد كه چه بر آنان گذشته است و چگونه در مسير خودخواهي ها از مزاياي حيات طيب و هدايت و نجات غفلت ورزيده اند و طماع صفت به تباهي در افتاده اند.

آنها گستاخي كردند و در نيافتند كه صيادان دُنبه و طعمه را رايگان در راه نمي نهند و در پس اين لطف ظاهري مقاصدي ويران گر و كُشنده در سر داشته اند:

          آنكه گستـــاخ آمـــــدند انـــدر زمين      استخـــوان وكلّـه هاشـان را ببين

         چون به گورستان روي اي مرتضي      استخوانشان را بپرس از مامضي

گستاخ آمدند: به تباهي و ويراني دست زدند

مرتضي : برگزيده

مامضي : آنچه گذشته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/04ساعت 23:28  توسط شاهد  | 

حَزم آن باشد كه گوئي : تُخمه ام            يا سَقيم، خسته ي اين دَخمه ام

در زندگي آدميان همواره دو فراخوان وجود دارد از يكسو نداي حق از درون و بيرون انسان ها را به سوي خود (ارجعي) دعوت مي كند و از سوي ديگر پيك نفس اماره و ديو رجيم است كه او را به باطل و سقوط فرا مي خواند. انسان در اين ميانه در حال خوف و رجاء و سقوط به سر مي برد و چه بسا به چرب زباني هاي نادي سقوط گوش فرا مي دهد و خود را به تباهي مي برد. مولانا در تبيين موضوع مي گويد: حزم و دور انديشي و ژرفانگري آن است كه انسان در پاسخ فراخوان چاه نشينان و حاكميت نفس اماره آشكارا بگويد كه من از اين مقوله سخن ها زياد شنيده ام و از اين غداي ناگوار فراوان خورده ام و اينك هاضمه ي من توان هضم آن را ندارد، سنگين و سقيم و بيمار شده ام و از زنداني شدن در اين سياهچال منيت و تعلقات مادي خسته ام و راه برون رفتي مي جويم و لذا به فريبكاري ها و دعوت شما نمي آيم.

دور انديشانه به داعيان طريق سقوط بگويد كه بيش از اين برايم دردسر و گرفتاري فراهم مكنيد، به آنان بگويد، بيمارم- دردمندم و يا مرا به سوي مقصد ديگري دعوت كرده اند. پس رهايم كنيد يا اگر راست مي گوييد درد و رنجم را درمان نماييد. جلال الدين در ادامه مي گويد: در بطن اينگونه دعوت ها اگر چه به ظاهر به تو شيريني و يا شربتي هم بدهنددر نهاد ان  زهر و نيش و زخم نهفته است. اينان آدمي را به شيريني خوردن دعوت مي كنند در حالي كه مقصودشان خوراندن زهريست كه در اين شربت نهان داشته اند:

             يا سَرَم درد است، دردِ سَر ببر         يا مرا خواندست آن خالو پسر

            حزم آن باشـــــد كه ظنِ بَد بَري          تا گُريزي و شــــوي از بَد بَري

حَزم : دور انديشي و عاقبت نگري

سقيم: بيمار، سنگيني معده

تُخمه : هضم نشدن غذا، پر شدن معده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/01ساعت 21:50  توسط شاهد  | 

گفـــت آن اَلله تو لبيـــــك مــــاست          و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست

آدمي با عقل عادي تصور مي كند آنگاه كه خداي سبحان را فرا مي خواند و الله الله ميگويد لزوماً بايد از طريق حواس بيروني پاسخ بگيرد و جوابي بشنود و اگر از راه اين حواس دركي از پاسخ حق حاصل نگردد ویا اثار ظاهری بر ان مترتب نشود ء مي پندارد كه خداي متعال خواندن او را بي جواب نهاده است. مولانا با بيان داستان كوتاه و زيبا، اين موضوع را به روشني شكافته و پاسخي معقول و درخور قبول ارائه كرده است، ايشان مي گويد: مردي نيايشگر در يك شبي الله گو بود و خدا را صدا مي زد و از اين راه لب و جانش شيرين و گوارا مي شد، شيطان كه همواره در كمين آدمي است و با وسوسه هاي خود او را به شك و ترديد و يأس مبتلا مي كند فرصت را غنيمت دانسته، به آن مرد دعا خوان گفت:

چه بسيار الله گفته اي و خداوند را خوانده اي و دريغ از يك پاسخ، آن همه ذكر مي گويي و پاسخي نمي شنويي، حتي يك لبيك هم از بارگاه الهي دريافت نمي كني، بگو بدانم فائده ي اين همه الله گفتن تو چيست؟ مرد نيايش گر با اين حيله ي شيطاني دل شكسته شد و از شدت حُزن سر بر زمين نهاد و در همان حال به خواب فرو رفت، پيك حق در سيماي خضر(ع) بر او ظاهر شد و گفت: از چه وامانده اي و ذكر نمي گويي و چرا از خواندن خداوند پشيماني؟ الله گو پاسخ داد: او را مي خوانم و پاسخي نمي شنونم و خوف آن دارم که مردود درگاه او شده باشم!

حضرت خضر گفت: خداي متعال مي فرمايد: همان الله گفتن تو، خود عين لبيك و جواب ماست. جان كلام در همين نكته نهفته است. همين كه فردي اين توفيق را مي يابد كه در حال غم و شادي خداي حكيم را بخواند و آن محبوب را صدا بزند عين پاسخ است و نشانگر آن است كه پيك حق كه همان احوال غم و شادي و سوز و درد او باشد داعي را به حق فرا خوانده و او را به مهماني دعا دعوت كرده است، در حقيقت هيچ ذكر و فعلي بدون اراده خداوند رخ نمي دهد و تا سلطان كسي را محبوب و مطلوب خود نخواهد به سوي كاخ فرا نمي خواند و به او اجازه در زدن را نمي دهد:

                 درد آمــــــد بهتر از مُلك جهان           تا بخواني مر خــــــدا را در نهان

                حيله ها و چاره جويي هاي تو          جذب ما بود و، گشاد اين پاي تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/29ساعت 9:40  توسط شاهد  | 

گر نداري تو دم خوش در دعا        رَو دعا مي خواه ز اخوان صفا

در معارف ديني ما همواره به اين مهم توصيه شده است كه در دعاها و تقاضاهاي خود از خداي متعال براي ديگران نيز دعا كنيد، وسعت دامنه ي دعا در نگاه انسان ناشي از توسعه ي شخصيت اوست، به هر ميزان كه آدمي از خود محوري و همه چيز را براي خود خواستن فراتر رود و شعاع دايره ي ديد خود را گسترش دهد به همان ميزان از خودخواهي فراتر مي رود و ديگر انسان ها را در حيطه خواسته هاي خود قرار مي دهد، مولانا با اشاره به داستاني در پناه خواستن از خداي متعال چنین مي گويد:

خداوند به موسي (ع) فرمود از من پناه بخواه لكن با زباني كه با آن گناه نكرده باشي. موسي (ع) در پاسخ مي گويد: خداوندا من آن دهاني كه گناه نكرده باشد را ندارم و خداي عزيز مي فرمايد: مرا با دهان ديگران فرا بخوان. چرا كه تو با زبان و دهان آنان گناه نكرده اي، جلال الدين با بهره گيري از اين قاعده بشارت مي دهد كه : چنانچه حال و نفس خوشي براي دعا كردن و درخواست خالصانه از خداي كريم نداري با توسل به عارفان حق و اولياي الهي و واصلان به حق و از زبان و دهان آنان خدا را بخوان و نيازهايت را از طريق صاحبان دم و اخوان صفا درخواست كن. با چنين نگرشي پيوند آدميان به شدت افزايش مي توسعه پیذا می کند  و و حدت  انسان ها محقق مي شود واصل اساسی یک انسان مساویست با همه انسان ها جایگا ه خود را  باز می یابد .

                 گفت : اي موسي زمن مي جو پناه         با دهــــاني كه نكـــــردي تو گنـاه

                 گفت موسي: من نــــدارم آن دهـان         گفت: مــــــا را از دهان غير خـوان

                 از دهــــان غير كِي كــــردي گنـــاه؟         از دهــــان غيـــر برخــوان كي اله

                 آن چنــــان كن كه دهان ها مر تو را         در شب و در  روزهـــــا  آرد دُعــــــا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/03/26ساعت 8:56  توسط شاهد  | 

بوي كِبر و بوي حرص و بوي آز            در سخن گفتن بيآيد چون پياز

صفات رذيله ي انسان در مرتبه ي من طبيعي از قبيل حرص و آز و كبر و طمع و حسادت و غير آن، هر يك داراي رايحه و بوي مخصوص به خود مي باشد و بوهاي ناخوش ناشي از جولان اين خصلت ها در سخن گفتن مباديان به آن چونان بوي سير و پياز كه از دهان خورندگان آن بيرون مي زند خودنمايي مي كند، در روايات آمده است كه بوي ناخوشايند دهان صاحبان صفات زشت تا آسمان ها بالا مي رود و ملائك را مي آزارد.

مولانا مي گويد: رايحه ي پليدي ها در لواي سخنان گوينده استشمام مي شود و چنانچه كسانيكه متصف به اين اوصاف هستند بخواهند اين بوي نامطبوع را بپوشانند ميسرشان نمي شود، چونان افرادي كه پياز خورده باشند و حتي با قسم خوردن بكوشند تا خود را از خوردن آن مبرا جلوه دهند ممكن نخواهد بود چرا که فرد سیر خورده هنگام قسم خوردن بوی ان از دهانش ظاهر می شودو بوي پياز خود رسوا گر دروغگوست، حتي آنان كه سوگند بر نفي زشتي هاي خود مي خورند، همينكه به گفتن سوگند دهان مي گشايند بوي پياز از دهانشان بيرون مي زند و اين به معناي آن است كه دارندگان خوي بد هر اقدامي را كه براي پوشاندن آن صفات انجام دهند، خود آن فعل دليل اثبات آن رذيله مي شود و وقوع آن را گواهي مي دهد:

         گر خوري سوگند، من كِي خورده ام؟               از پيــــاز و سير   تقـــــوا كــــرده ام

       آن دمِ ســــوگند، غمــــــــازي كُنــــــــــد             بر دمــــــاغ همنشينـــــان برزَنَــــــــــد

        پس دعـــــاها رَد شــــــود از بــــوي آن             آن دل كـــــژ مي نمـــــايد در زبـــــان

با توجه به مفاهیم این ابیات معلوم شد كه چرا در بسياري از اوقات دعاها مردود مي شود و به اجابت نمي رسد!

غماز : سخن چين و در اينجا كنايه از رسواگري است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/21ساعت 10:10  توسط شاهد  |