جلوۀ روی تو شوری به سر انداخته است ، عالمی در خم ابروی تو دل باخته است

غصه ها زندان شده است و چارميخ            غصه بيخ است و، برويد شاخ، بيخ

يكي از قواعد بنيادين در حيات آدميان بازگشت نتيجه اعمال آنان به خود آنها است. شادي ها و غم ها هر يك بازتاب رفتار و اعمال خود ماست، غصه هاي ناشي از فكر و فعل ما چونان زندان و چهار ميخ تجلي مي كند كه آدمي را در بند آن گرفتار مي سازد، مولانا مي گويد: غصه ها چونان ريشه هاي درختند و از ريشه شاخ و برگ مي رويد و غصه ها غم هايي تازه مي آفرينند و از همان سنخ برگ و ميوه مي دهند.

و تو اي انسان آگاه باش كه ريشه هاي پنهان در زمين و در وجود تو با شاخ و برگ و ميوه ها و در سيماي قبض و بسط ها آشكار مي شوند و احوال تو اعم از غم و دلتنگي و شادماني و نشاط به اقتضاي اعمال و رفتار توست كه ظاهر مي گردد، در حقيقت هر آنچه در احوال تو رخ مي نمايد ظهور ريشه هاي اندرون توست و چاره آن است كه بيخ بَد را فوراً علاج كني و ريشه ي آن بر كني تادر سبزه زار وجود تو خارها و زشتي ها نرويد و روح و جان تو را نيازارد و به سقوط مکشاند. واز ان سو باید بيخ نيكو را آب دهي و بپروراني تا شاخ و برگ و ميوه بدهد و ياران از  آن برخوردار شوند:

           بيخ پنهان بود، هم شــــد آشـكار          قبض و بسط اندرون، بيخي شمار

           چون كه بيخ بَـــد بُوَد، زورش بزَن         تا نرويـــد زشت خـــواري در چمــن

           قبض ديدي چاره ي آن قبض كُن        زانكـه سَــرها جمله مي رويد ز بُن

           بسط ديـدي، بسطِ خود را آب دِه        چــــون برآيد ميــــــوه، با اصحاب ده

چارميخ : چهار ميخ : چهار زندان انسان(زندان خود، زندان تاريخ، زندان جامعه، زندان مكان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/17ساعت 22:0  توسط شاهد  | 

دامن او گيــر اي يار دلـير             كو منزه باشد از بالا و زير

گوهر تعاليم انبياء الهي آن است كه به انسان ها بگويند در مسير كمال خود دامن خداي سبحان را بگيريد و از ريسمان آويخته او بالا رويد كه خود از فراز و فرود و زير و بالا منزه و مبراست. در پيشگاه او گستاخي مكنيد و دليري مورزيد و پيش از آن كه راهي ديار عدم بشوید  اعتصام به حبل او كنيد كه در قيود زمان و مكان نمي گنجد و نه همانند عيسي (ع) است كه در سير كمال به آسمان صعود كند و نه چونان قارون است كه در سير سقوط به زمين فرو رود و به پستي اندر اُفتد، بلكه به كسي پناه جوييد كه در مكان و لا مكان و در همه ي احوال با شماست و شما را در سراي دنيا و در جهان آخرت همراهي مي كند. خدايي كه زشتي ها و تيرگي هاي اعمال شما را به صافي و زيبايي مبدل مي كند و ناجوانمردي و بي وفايي هايتان را وفاداري تلقي مي نمايد و بهانه مي جويد تا اعمال ناشايست و سيئات شما را به حسنات دگرگون سازد .

خدائی كه هنگام جفاها گوش مالي و تأديبتان مي كند مقصودي جز رهانيدن شما ار نقصان و كاستي ها ندارد و آن هم براي كمال شماست. اگرچه تأديب الهي صورتي ناخوش دارد لكن در نهاد آن لطف حق جاريست و مصلحت شما در آن نهفته است تا از كج روي ها مبرا شويد و به سوي كمال رهنمون گرديد و از عهد عتيق روي بر مگردانيد:

           با تو باشد در مكان و لا مكـــان            چون بماني از سرا و از دكان ؟

           او برآرد از كـــــدورت ها صفــا             مَر جفــــاهاي تو را گيــرد وفا

          چون جفا آري فرستد گوشمال            تا ز نقصان وا روي سوي كمال

          آن ادب كـــردن بُـوَد، يعني مكن            هيـــچ تحويلي از آن عهد كُهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/11ساعت 22:0  توسط شاهد  | 

چون شدي سَر پشت پايت چون زَنَم؟            كارگـــاه خويش ضـــايع چون كنم

بر اساس تعاليم انبياء و اولياء الهي كارگاه هستي با همه ي ابزار و امكانات و مخلوقاتي كه در آن وجود دارد براي هدفي بلند فراهم آمده است و غايت آن تحقق وجود انسان كامل است كه بطور بالقوه همه ي آدميان را شامل مي شود، پس اي انسان اينك كه خداوند تو را به مقام سرداري و بزرگي اين جهان برگزيده است چگونه ممكن است كه به تو پشت پا بزند و تو را از خود براند؟ مولانا از زبان خداي سبحان مي گويد: چگونه من كه كارگاه هستي  را براي به ثمر نشستن انسان آفريده ام فعل خود را ضايع مي كنم و تو را ناديده مي انگارم و بي پناه رهايت مي كنم؟ چنين چيزي ممكن نيست چرا كه من (خداوند) تمام اين اسباب و وسائل و افلاك را براي سَر شدن تو خلق كرده ام و چنانچه بر تو پشت پا بزنم نقض غرض نموده و اينگونه افعال از خداي حكيم صادر نمي شود.

 پروردگار جهان هرگز عهد خود را  نمي شكند و بي وفايي نمي كند. و تو اي انسان با وجود چنين خدايي و چنان وفايي چرا به خداي خود سوءظن بردي و نسبت به او بدگمان شدي و به درگاه بي وفايان پناه گرفتي؟ در حالي كه خداي متعال از هر گونه خطا و فراموشي و بي وفايي مبراست پس چرا در حالي كه به سوي او روان هستي نسبت به او گمان بد مي بري؟ :

             چون فداي بي وفايان مي شوي       از گمان بَد بدان سو مي روي

             من ز سهــو و بي وفايي ها بَري        سوي من آيي، گمان بَد بَري؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/08ساعت 21:40  توسط شاهد  | 

بي كمين و دام و صياد اي عيار         دُنبه كي باشد ميان كشتزار

يكي از آفت هايي كه اغلب در مسير زندگي آدميان فراهم مي آيد و آنان را به سقوط مي كشاند و تباه مي كند آن است كه انسان به واسطه ي طمع و زياده خواهي و تجلي ساير صفات ناپسند كور و کر مي شود و دام هاي گسترده شده توسط صيادان ارزشهاي انساني را نمي بيند و در کمین شكارچيان مي اُفتد.

مولانا در اين بيت مي گويد: اي كسي كه گمان مي كني زرنگ و زيرك هستي و راه را از چاه مي داني و صواب و عقاب را مي شناسي پس چرا نمي انديشي كه راز قرار دادن دُنبه چرب و شيرين و طعمه های وسوسه انگیز در ميان سبزه زارها چيست و چرا بايد در كشتزار كه جاي دنبه و طعمه نيست چرا و چه كساني آن را در اين مكان قرار داده اند؟ و چه هدفي را دنبال مي كنند، صيد آنگاه در دام صياد گرفتار مي شود كه ناشيانه و غافلانه از چرايي وجود آن طعمه نپرسد و بي پروا در آن راه گام بردارد، آنان كه گستاخانه به ميدان طعمه درآمدند و دُنبه را نديدند گرفتار صيادان بي رحم شدند. استخوان ها ی بدن و جمجه هاشان در زمين بركنده شد، آنان در حقيقت كفر ورزيدند و وجود خداي سبحان را تكذيب كردند و از هدايت انبياء و اولياء حق بي بهره ماندند و در پي هواهاي خود در دام  شكارچيان افتادند و اينك بايد احوالشان را از استخوان هاشان پرسيد كه چه بر آنان گذشته است و چگونه در مسير خودخواهي ها از مزاياي حيات طيب و هدايت و نجات غفلت ورزيده اند و طماع صفت به تباهي در افتاده اند.

آنها گستاخي كردند و در نيافتند كه صيادان دُنبه و طعمه را رايگان در راه نمي نهند و در پس اين لطف ظاهري مقاصدي ويران گر و كُشنده در سر داشته اند:

          آنكه گستـــاخ آمـــــدند انـــدر زمين      استخـــوان وكلّـه هاشـان را ببين

         چون به گورستان روي اي مرتضي      استخوانشان را بپرس از مامضي

گستاخ آمدند: به تباهي و ويراني دست زدند

مرتضي : برگزيده

مامضي : آنچه گذشته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/04ساعت 23:28  توسط شاهد  | 

حَزم آن باشد كه گوئي : تُخمه ام            يا سَقيم، خسته ي اين دَخمه ام

در زندگي آدميان همواره دو فراخوان وجود دارد از يكسو نداي حق از درون و بيرون انسان ها را به سوي خود (ارجعي) دعوت مي كند و از سوي ديگر پيك نفس اماره و ديو رجيم است كه او را به باطل و سقوط فرا مي خواند. انسان در اين ميانه در حال خوف و رجاء و سقوط به سر مي برد و چه بسا به چرب زباني هاي نادي سقوط گوش فرا مي دهد و خود را به تباهي مي برد. مولانا در تبيين موضوع مي گويد: حزم و دور انديشي و ژرفانگري آن است كه انسان در پاسخ فراخوان چاه نشينان و حاكميت نفس اماره آشكارا بگويد كه من از اين مقوله سخن ها زياد شنيده ام و از اين غداي ناگوار فراوان خورده ام و اينك هاضمه ي من توان هضم آن را ندارد، سنگين و سقيم و بيمار شده ام و از زنداني شدن در اين سياهچال منيت و تعلقات مادي خسته ام و راه برون رفتي مي جويم و لذا به فريبكاري ها و دعوت شما نمي آيم.

دور انديشانه به داعيان طريق سقوط بگويد كه بيش از اين برايم دردسر و گرفتاري فراهم مكنيد، به آنان بگويد، بيمارم- دردمندم و يا مرا به سوي مقصد ديگري دعوت كرده اند. پس رهايم كنيد يا اگر راست مي گوييد درد و رنجم را درمان نماييد. جلال الدين در ادامه مي گويد: در بطن اينگونه دعوت ها اگر چه به ظاهر به تو شيريني و يا شربتي هم بدهنددر نهاد ان  زهر و نيش و زخم نهفته است. اينان آدمي را به شيريني خوردن دعوت مي كنند در حالي كه مقصودشان خوراندن زهريست كه در اين شربت نهان داشته اند:

             يا سَرَم درد است، دردِ سَر ببر         يا مرا خواندست آن خالو پسر

            حزم آن باشـــــد كه ظنِ بَد بَري          تا گُريزي و شــــوي از بَد بَري

حَزم : دور انديشي و عاقبت نگري

سقيم: بيمار، سنگيني معده

تُخمه : هضم نشدن غذا، پر شدن معده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/01ساعت 21:50  توسط شاهد  | 

گفـــت آن اَلله تو لبيـــــك مــــاست          و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست

آدمي با عقل عادي تصور مي كند آنگاه كه خداي سبحان را فرا مي خواند و الله الله ميگويد لزوماً بايد از طريق حواس بيروني پاسخ بگيرد و جوابي بشنود و اگر از راه اين حواس دركي از پاسخ حق حاصل نگردد ویا اثار ظاهری بر ان مترتب نشود ء مي پندارد كه خداي متعال خواندن او را بي جواب نهاده است. مولانا با بيان داستان كوتاه و زيبا، اين موضوع را به روشني شكافته و پاسخي معقول و درخور قبول ارائه كرده است، ايشان مي گويد: مردي نيايشگر در يك شبي الله گو بود و خدا را صدا مي زد و از اين راه لب و جانش شيرين و گوارا مي شد، شيطان كه همواره در كمين آدمي است و با وسوسه هاي خود او را به شك و ترديد و يأس مبتلا مي كند فرصت را غنيمت دانسته، به آن مرد دعا خوان گفت:

چه بسيار الله گفته اي و خداوند را خوانده اي و دريغ از يك پاسخ، آن همه ذكر مي گويي و پاسخي نمي شنويي، حتي يك لبيك هم از بارگاه الهي دريافت نمي كني، بگو بدانم فائده ي اين همه الله گفتن تو چيست؟ مرد نيايش گر با اين حيله ي شيطاني دل شكسته شد و از شدت حُزن سر بر زمين نهاد و در همان حال به خواب فرو رفت، پيك حق در سيماي خضر(ع) بر او ظاهر شد و گفت: از چه وامانده اي و ذكر نمي گويي و چرا از خواندن خداوند پشيماني؟ الله گو پاسخ داد: او را مي خوانم و پاسخي نمي شنونم و خوف آن دارم که مردود درگاه او شده باشم!

حضرت خضر گفت: خداي متعال مي فرمايد: همان الله گفتن تو، خود عين لبيك و جواب ماست. جان كلام در همين نكته نهفته است. همين كه فردي اين توفيق را مي يابد كه در حال غم و شادي خداي حكيم را بخواند و آن محبوب را صدا بزند عين پاسخ است و نشانگر آن است كه پيك حق كه همان احوال غم و شادي و سوز و درد او باشد داعي را به حق فرا خوانده و او را به مهماني دعا دعوت كرده است، در حقيقت هيچ ذكر و فعلي بدون اراده خداوند رخ نمي دهد و تا سلطان كسي را محبوب و مطلوب خود نخواهد به سوي كاخ فرا نمي خواند و به او اجازه در زدن را نمي دهد:

                 درد آمــــــد بهتر از مُلك جهان           تا بخواني مر خــــــدا را در نهان

                حيله ها و چاره جويي هاي تو          جذب ما بود و، گشاد اين پاي تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/29ساعت 9:40  توسط شاهد  | 

گر نداري تو دم خوش در دعا        رَو دعا مي خواه ز اخوان صفا

در معارف ديني ما همواره به اين مهم توصيه شده است كه در دعاها و تقاضاهاي خود از خداي متعال براي ديگران نيز دعا كنيد، وسعت دامنه ي دعا در نگاه انسان ناشي از توسعه ي شخصيت اوست، به هر ميزان كه آدمي از خود محوري و همه چيز را براي خود خواستن فراتر رود و شعاع دايره ي ديد خود را گسترش دهد به همان ميزان از خودخواهي فراتر مي رود و ديگر انسان ها را در حيطه خواسته هاي خود قرار مي دهد، مولانا با اشاره به داستاني در پناه خواستن از خداي متعال چنین مي گويد:

خداوند به موسي (ع) فرمود از من پناه بخواه لكن با زباني كه با آن گناه نكرده باشي. موسي (ع) در پاسخ مي گويد: خداوندا من آن دهاني كه گناه نكرده باشد را ندارم و خداي عزيز مي فرمايد: مرا با دهان ديگران فرا بخوان. چرا كه تو با زبان و دهان آنان گناه نكرده اي، جلال الدين با بهره گيري از اين قاعده بشارت مي دهد كه : چنانچه حال و نفس خوشي براي دعا كردن و درخواست خالصانه از خداي كريم نداري با توسل به عارفان حق و اولياي الهي و واصلان به حق و از زبان و دهان آنان خدا را بخوان و نيازهايت را از طريق صاحبان دم و اخوان صفا درخواست كن. با چنين نگرشي پيوند آدميان به شدت افزايش مي توسعه پیذا می کند  و و حدت  انسان ها محقق مي شود واصل اساسی یک انسان مساویست با همه انسان ها جایگا ه خود را  باز می یابد .

                 گفت : اي موسي زمن مي جو پناه         با دهــــاني كه نكـــــردي تو گنـاه

                 گفت موسي: من نــــدارم آن دهـان         گفت: مــــــا را از دهان غير خـوان

                 از دهــــان غير كِي كــــردي گنـــاه؟         از دهــــان غيـــر برخــوان كي اله

                 آن چنــــان كن كه دهان ها مر تو را         در شب و در  روزهـــــا  آرد دُعــــــا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/03/26ساعت 8:56  توسط شاهد  | 

بوي كِبر و بوي حرص و بوي آز            در سخن گفتن بيآيد چون پياز

صفات رذيله ي انسان در مرتبه ي من طبيعي از قبيل حرص و آز و كبر و طمع و حسادت و غير آن، هر يك داراي رايحه و بوي مخصوص به خود مي باشد و بوهاي ناخوش ناشي از جولان اين خصلت ها در سخن گفتن مباديان به آن چونان بوي سير و پياز كه از دهان خورندگان آن بيرون مي زند خودنمايي مي كند، در روايات آمده است كه بوي ناخوشايند دهان صاحبان صفات زشت تا آسمان ها بالا مي رود و ملائك را مي آزارد.

مولانا مي گويد: رايحه ي پليدي ها در لواي سخنان گوينده استشمام مي شود و چنانچه كسانيكه متصف به اين اوصاف هستند بخواهند اين بوي نامطبوع را بپوشانند ميسرشان نمي شود، چونان افرادي كه پياز خورده باشند و حتي با قسم خوردن بكوشند تا خود را از خوردن آن مبرا جلوه دهند ممكن نخواهد بود چرا که فرد سیر خورده هنگام قسم خوردن بوی ان از دهانش ظاهر می شودو بوي پياز خود رسوا گر دروغگوست، حتي آنان كه سوگند بر نفي زشتي هاي خود مي خورند، همينكه به گفتن سوگند دهان مي گشايند بوي پياز از دهانشان بيرون مي زند و اين به معناي آن است كه دارندگان خوي بد هر اقدامي را كه براي پوشاندن آن صفات انجام دهند، خود آن فعل دليل اثبات آن رذيله مي شود و وقوع آن را گواهي مي دهد:

         گر خوري سوگند، من كِي خورده ام؟               از پيــــاز و سير   تقـــــوا كــــرده ام

       آن دمِ ســــوگند، غمــــــــازي كُنــــــــــد             بر دمــــــاغ همنشينـــــان برزَنَــــــــــد

        پس دعـــــاها رَد شــــــود از بــــوي آن             آن دل كـــــژ مي نمـــــايد در زبـــــان

با توجه به مفاهیم این ابیات معلوم شد كه چرا در بسياري از اوقات دعاها مردود مي شود و به اجابت نمي رسد!

غماز : سخن چين و در اينجا كنايه از رسواگري است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/21ساعت 10:10  توسط شاهد  | 

آن كه يابد بوي حق را از يَمَن         چون نيابد بويِ باطن را زِ من؟

آنان كه از حواس ظاهري گذشتند و پاي در عرصه ي حواس باطن نهادند از نعمت بزرگ دريدن حجاب ها برخوردار مي شوند و قدرت درك و رؤيت حقيقت پديده ها را مي يابند، در رأس اين گروه پيامبران الهي قرار دارند. رسولان حق با نفي خود مادي خويش از مقابل چشمان خود كنار مي روند و از حجاب خودي خارج شده به سرزمين نور و روشنايي راه پيدا مي كنند و چونان يعقوب پيامبر(ع) بوي پيراهن يوسف را از فرسنگ ها راه استشمام مي كنند و چونان رسول مكرم اسلام رايحه خوش و دم رحماني را از يمن در مي يابند.

مولانا مي گويد: چگونه ممكن است پيامبري كه بوي عطر دم رحمان از يمن تا مدينه به مشام او مي رسد و آن را حس مي كند از بوي اندرون ما مطلع نباشد؟ مطمئناً مصطفي (ص) كه رايحه ي رحمان را از يمن استشمام مي كند اين توانايي را دارد كه بوي ناخوشايند خصلت هاي باطني ما را ادراك كند و به احوال درون ما راه يابد. اگر چه سنت و روش انبياء و اولياء الهي بر آن است که علیرغم حصول اطلاع از درون ادمیان ستاری می کنند وپرده نمی درند لاکن این ستاریت به ان معنا  نيست كه آنان از عالم معنا و زشتي ها و زيبايي هاي باطن انسان ها بي خبرند، بلكه بايد بدانيم كه هر بوي خوش و ناخوشي كه از وجود آدميان بر مي خيزد راهي آسمان مي شود و آنان كه شامه اي ملكوتي يافته اند هر دو را در مي يابند.

                 مصطفي چون بُرد بوي از راه دور           چـــــون نيابد از دهـــانِ ما بخـــور؟

                 هـــم بيابد ليك پوشــــاند ز مــــــــا            بوي نيـــــك و بد برآيد بر سمـــــــا

                 تو همـــي خُسبي و بوي آن حرام           مي زنــــد بر آسمـــــان سبز فـــام

+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/17ساعت 8:33  توسط شاهد  | 

عمــــر تو مانند همیـــانِ زر است         روز و شب مانند دينار اِشمُر است

يكي از گرفتاري هاي انسان دچار شدن به آفت غفلت است، غافل شدن آدمي از فرصت ها  همواره خسران بزرگي را در پي داشته است. مصداق اَتّم اين غفلت از ياد بردن سرمايه ي عظيم عمر و حيات دنيوي است شايد پس از عقل بزرگترين سرمايه انسان در اين عالم همان دارايي عمر اوست كه البته در غالب اوقات مورد و بي مهري و بي توجهي قرار مي گيرد. جاودانگي جهان آخرت و عالم معنا در مقايسه با عمر چند ساله اين دنيا محلي براي بيان ندارد و شگفت انگيز آنكه اين عمر كوتاه و اندك به لحاظ كيفيت آنچنان فشرده و ذيقيمت است كه انجام عمل صالح در اين روزگار با كميت اندك ء آثار جاودانه به جاي مي گذارد، به اين معنا كه تبعيت از حق در اين دوره كوتاه زندگی برخورداري از نعمات الهي را جاودانه مي سازد و همين امر نشان مي دهد كه زمان در اين جهان بسيار فشرده و حاوي كيفيت بالاست كه مي تواند با جاودانگي برابري كند، با چنين وصفي غفلت از اين سرمايه بزرگ چقدر خسارت آميز است و حسرت بردن آدميان در روز واپسين كه پرده ها به كنار زده مي شود ناشي از همين معناست.

مولانا ظرف عمر انسان را به كيسه ي پر از زر و طلا تشبيه كرده است كه گذر عمر در سيماي روز و شب در حال شمارش انبان زر است و اين دو موش سياه و سفيد بطور مستمر از اين كيسه زر مي برند و از تعداد آن مي كاهند و آدمي غافلانه نظاره گر اين واقعه است و توجه ندارد كه روزان و شبان از كيسه زر او بر مي گیرند و تا بدانجا پيش مي روند كه ان انبان از طلا خالي مي شود و عمر به زوال مي رود.

          مي شمارد، مي دهد زر بي وقوف                   تا كه  خالي  گردد  و آيد خسوف   

هميان : كيسه

بي وقوف: بدون وقفه

خسوف: زوال و پوشيده شدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/15ساعت 21:23  توسط شاهد  | 

گوشت هايِ بندگانِ حق خَوري          غيبت ايشان كُني، كيفر بَري

خداي متعال در آيه 12 سوره ي حجرات انسان ها را از بسياري از گمان ها و ظن ها به معني گمانه زني نسبت به انسان ها و مظنون شدن به آنان بر حذر مي دارد و اينگونه گمان ها را گناه اعلام مي كند و در ادامه آيه آدميان را از تجسس در احوال نهاني ديگران و كاويدن اسرار آنان  منع مي نمايد و غيبت كردن را خوردن گوشت مرده ي برادران خود بر مي شمارد، جلال الدين با استفاده از اين آيه شريفه هشدار مي دهد كه صفت زشت غيبت، خوردن گوشت انسانهاست و بي ترديد موجبات عقاب و كيفر حق را فراهم ميكند .  در حقیقت باطن زشت عمل غیبت کردن صحنه مشمئز کننده خوردن گوشت دیگر انسانهاست . مولانا با اشاره به شامه ي حضرت حق و قدرت بويايي او مي گويد:

 پروردگارتان، دهان شما را مي بويد و چه كسي جز صادقان و راستگويان را توان رهايي از اين ميدان است، در روايات ما به اين موضوع مهم اخلاقي و عرفاني و فرهنگي اهتمام فراوان شده است و بزرگان در اين امر تصريح كرده اند كه در روز قيامت دهان غيبت كنندگان به قدري بد بو و مشمئز كننده است كه ديگر حاضران در صحراي محشر را منزجر مي كند و آنان را به اعتراض وا مي دارد، مردمان از چنين انساني مي گريزند و از نزديك شدن به او خود داري مي ورزند و سوال كنندگان از اين دسته از انسانها در قبر نيز نكير و منكرند كه دهانشان را بو مي كنند و احوال او را بر ملا مي سازند:

              هان كه بوياي دهانتان خالق است         كِي بَرَد جان، غير آن كو صادق است

             واي آن افسوسیي كش بوي گيـــر         باشــــد انـــــدر گــور مُنـــكَر يا نكيــــر

در آنجا امكان پنهان كردن بوي دهان از آن فرشتگان ممكن نيست و براي انسان خوش بو كردن دهان بوسيله ي عطريات و دارو نيز ميسر نمي شود و اساساً فريب فرشتگان حق ناممكن است.

            ني دهان دزديدي امكان، زان مهان          ني دهان خوش كردن از دار و دهان

+ نوشته شده در  جمعه 1393/03/09ساعت 14:32  توسط شاهد  | 

گوش خود بربند از هَزل و دروغ        تا ببيني شهـــرِ جــان را با فروغ

خداي سبحان در قرآن كريم و در سوره ي توبه آيه ۶۱ رسول مكرم اسلام(ص) را گوش خود معرفي مي كند و ايشان را گوش حق مي داند. مولانا با بهره گيري از مفاهيم اين آيه كريمه و آيات مشابه به موضوعي مهم در حوزه اخلاق مي پردازد و مي گويد: گوش ظاهري خود را از شنيدن ياوه و دروغ باز داريد تا به سرزمين شهود و جان شكوفا شده و به ديار روشنايي راه يابيد. اين نكته اخلاقي در عالم معرفت از اهميت زيادي برخوردار است. اغلب آدميان تصور مي كنند كه صرفا دروغ نگفتن و سخنان ياوه بر زبان نياوردن از مظاهر اخلاق نيكوست و از اين نكته غافلند كه شنيدن دروغ و هزل و ياوه نيز در وجود انسان مستقر مي شود و آثار نامطلوبي را به جا مي نهد.

ايشان در اين بيت آدميان اهل معرفت و طالبان طريق را از استماع بيهوده ها و غيبت و تهمت و دروغ باز مي دارد و راز اینکه  پيامبر وحي و كلام حق را استماع مي فرمود را در همين معنا مستتر مي داند و گوش حق شدن رسول خدا را در اين دايره تفسير و تحليل مي كند و مي گويد سراسر وجود مبارك رسول گرامي اسلام بينايي و شنوايي شده است تا انسان ها از حضور و تعاليم ايشان چونان طفلي كه از مادر خود شير مي خورد و فرخنده مي شود تازگي و نشاط و طراوت دريافت كنند.

پيامبران نقش مادران در عطای شير به فرزندان را عهده دار هستند و انسان ها در نقش كودك شير خوار تجلي مي كنند که شیر وحی الهی را از جان رسول او می نوشند .

         ســـر كشـــد گوش محمــــــد در سُخُن            كَش بگـــويد در نُبـــي حـــق هُــو اُذُن

         سربه سرگوش است و چشم است اين نَبي           تازه زُو مـــا مُـــرضع است او، ما صَبي

مُرضع = زني كه كودكي را شير مي دهد

صَبي= طفل شير خوار

نُبي - قرآن كريم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/03/04ساعت 18:45  توسط شاهد  | 

رقص، آنجا كن كه خود را بشكني          پنبــه را از ريش شهـــوت بركَنــي

در گذشته مرسوم بود كه افرادي با تربيت خرس آن حيوان را در ميان كوچه و معابر و در مقابل چشم مردمان به رقصيدن وا مي داشتند و از اين طريق از تماشاگران پول مي گرفتند، در اين واقعه آنچه نصيب خرس بيچاره و رقصان مي شد خستگي و زحمت و كوفتگي بود و حاصل رنج آن حيوان به صاحب آن مي رسيد كه بي كوشش منفعت مي برد. مولانا با بهره گيري از اين پديده غفلت آدميان را متذكر مي شود و مي گويد: همانند آن خرس بيچاره نباشید كه تلاش بيهوده كنيد و دسترنج شما در اين دنيا نصيب ديگران شود، ايشان مي گويد: رقصيدن در ميدان و معركه اي مطلوب است كه شكستن خود و هواها را در پي داشته باشد و پنبه اي از زخم شهوت برگرفته شود، به نظر مي رسد بر كندن پنبه از زخم شهوت به معناي درمان زخم است كه پس از بهبود پانسمان آن را بر مي گيرند، معناي ديگر اين مصرع آن است كه به شهوات اعتنا نكنيد، بهرحال مقصود آن است كه تلاش و كوشش انسان بايد ناظر بر رهايي او از قيود خودخواهي ها و شهوات نفساني باشد و زخم عفن و بنيان سوز خصلت هاي ناپسند درمان شود.

در حقيقت نتيجه اين رقصيدن و تلاش نصيب خود رقصنده گردد و او را از خصلت های حيواني رهايي بخشد. جلال الدين رقصيدن در ميان جمع و وسط ميدان را نماد شكستن خود و از ميان برداشتن عجب و ريا و خودبيني ها مي داند و مي فرمايد: مردان حق و آنان كه در راه خودسازي مجاهدت مي كنند در منظر عام صفات زشت و ناپسند خود را فرو مي ريزند و با رفتاري متواضعانه و انسانی من طبیعی  خود را مي شكنند، چرا كه مردان حق در ميدان فنا و فداكاري در راه حق همه تعلقات خود را در صحنه ي شهادت و جانبازي یکجا وامي نهند و اين است رقص مطلوبي كه مي تواند به نفي همه ي خود خواهي ها منجر شود:

         رقص و جــــولان بر سر ميـــدان كنند          رقص، انـــدر خـــون خود مردان كنند

         چون دهند از دست خود دستي زنند         چون جهند از نقصِ خود رقصي كنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/02/31ساعت 22:0  توسط شاهد  | 

چون چنين بود آدمي، بُد خون غذا             از نجس پاكي بَرَد مـــومن، كــــذي

مولانا در اين بيت دنياي مادي و حسي انسان را به دوران جنيني تشبيه كرده است كه در رحم مادر خون مي خورد، اين دنيا نيز زهدان و رحم ديگري براي انسان است كه چنانچه همچنان به خون خوردن و تغذيه از ناپاكي ها و شهوات ادامه دهد هرگز از زهدان دنيا به حيات طيب نمیرود و زندگي عنصري بيرون نمي شود و به عرصه عالم شهود و ديار پاكان راه نمي يابد، رها شدن از تعلقات اين دنيا در حقيقت تولد تازه اي است كه آدمي از خوردن خون باز مي ماند و همانگونه كه با خروج از رحم مادر و ورود به اين عالم دوران خون خواري را پشت سر مي نهد در اين دنيا نيز با رها كردن خود از قيود شهوات به خوردن غذاي جان راه پيدا مي كند، انسان در اين مرحله خود را به حيات جسماني مقيد نمي كند بلكه مي كوشد تا روح را از اين مخمصه برهاند و چون كودكي كه از خون خوردن به مرتبه ي نوشيدن شير صعود مي كند، خود را از كمند حواس مي جهاند و از مردار خوراي كه تمسك به تعلقات دنيايي است آزاد مي شود و چون از خوردن خون و شير چشم پوشيد به سفره هاي رنگين و خوردن غذاهاي لذيذ مي رسد و جان را از قيد و بند زشت خواري ها مي رهاند و آنگاه به مقام لقماني و حكمت و فرزانگي دست مي يابد و از آن پس غذاي او شكار اسرار الهي مي شود :

                   از فطام خون غذايش شير شُد       وز فطام شير، لقمه گيـــر شد

                   وز فطام لقمــه لقماني شــــود       طالب اِشــــكار پنهاني شـــود

فطام : به معناي از شير باز گرفتن كودك و كنايه از رها شدن از عادات زشت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/28ساعت 18:35  توسط شاهد  | 

حلقِ جان از فكرِ تن خالي شود           آنگهان روزيش اِجـــلالي شـــود

يكي از موانع ورود به سرزمين جان و دريافت عطاي حق، دغدغه هاي فكري و تعلقات مربوط به تن و جهان ماده است، اساساً تا زماني كه آدمي خود را از اينگونه انديشه ها و خيالات و اوهام مربوط به حيات تن تپالايد و فراغت حاصل نكند به اندرون جان راه نمي يابد، وابستگي هاي تن سالارانه و فرو رفتن در باتلاق وسوسه هاي جسماني چونان زنجيرهايي بر بال و پر و دست و پاي انسان است و او را در خود مي پيچد و از پرواز باز مي دارد. جان آدمي نيز همچون تن او داراي حلق و دهان است و نيازمند غداي مطبوع خود و چنانچه اين دهان بوسيله فزون خواهي هاي تن مادي پوشيده و بسته شود حلق جان از خوردن طعام طهور محروم مي ماند، مولانا، درمان اين گرفتاري را رها شدن از فكر تن معرفي مي كند و مي گويد تا آن زمان كه فراغت از اين انديشه ها حاصل نيايد رزق الهي و اجلالي به حلقوم جان راه نمي يابد، در حقيقت لازمه اين رهايي تبديل مزاج است، همانطور كه آدمي در طول زندگي گاهي مزاج او مبدل مي شود و به مزاج سرد يا گرم تغيير وضعيت مي دهد، بايد مزاج ظاهري و تن پرستي نيز به مزاج جانخواهي و دل نوازي مبدل گردد و از وساوس شهواني رهايي يابد و به حيات حقيقي دست پيدا كند وگرنه مرگ بسياري از انسان هاي بدكار بواسطه آن است كه مزاجشان مبدل نگرديده و مرگشان بر اثر احوال بد روحي رخ داده است :

                  شرط، تبــــديل مزاج آمد، بدان          كز مـــــزاج بَد بُــــوَد مــــرگِ بَدان

                 چون مزاج آدمي گِل خوار شد         زرد و بد رنگ و سَقيم و خوار شد

سقيم : سنگين - بيمار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/25ساعت 22:5  توسط شاهد  | 

رزق ها را رزق ها او می دهـــد             زانکه گندم بی غذایی چون زَهد

رزق و روزی هم برای انسان دامنه ای گسترده دارد و نیازهای مادی و معنوی انسان را در بر می گیرد و هم فراتر از آن بر همه ی موجودات عالم سایه می افکند، در واقع وجود همه ی پدیده ها و جلوه گری آنان در عرصه ی حیات از دریافت رزق از خوان پر نعمت حق نشأت می گیرد و رویش و زایش و حرکت در  همه ی اجزای هستی با خوردن از چشمه زلال رزق الهی جلوه گر می شود، مولانا در این بیت گندم را که قوتِ اصلی جسم و تن آدمیان است را مثل می زند و می گوید گندمی که رزق مردمان است، خود از خوان نعمت حق روزی می خورد و اگر چنین رزق برای آن متصور نباشد اساساً رشد و نمو و جهشی در آن رخ نمی دهد.

از نگاه جلالدین همه ی ذرات عالم برای روزی خوردن از ظرف عطای الهی دهان گشوده اند و برگ درختان که غذای حیوانات و آدمیانند خود از برگ و نوای حق بهره می برند و از انعام او برخوردار می شوند و سامان می یابند. در حقیقت این لطف جاری و ساری حضرت حق است که موجودات را می پرورد و سلسله وجود را به ظهور می رساند، خداوند با لطف خود به جسم و تن آدمیان همچون خاک تیره حلق و دهان داده است تا زمین تشنه آب را ببلعد و صدها گیاه را از بطن خود برویاند و همچنان این طریق دایره وار در همه ی پدیده ها رخ نمایی کند.

                     ذره ها دیدم دَها نشان جمله باز          گـــر بگویم خوردشان، گردد دراز

                     برگ هــــا را برگ از انعـــــــام او          دایگــــان را دایه، لطفِ عــــامِ او

                     خلق بخشـــد خاک را لطف خدا          تا خــــورَد آب و بروید صــــد گیاه

زَهَد = زایش کند - نشو و نما کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/23ساعت 21:49  توسط شاهد  | 

گوشِ آن کس نوشد اسرارِ جلال              کو چو سوسن صد زبان اُفتاد و لال

در شرح برخی از ابیات پیشین گفته آمد که انسان بطور بالقوه از حواس پنجگانه باطنی نیز برخوردار است و در حقیقت و به تعییر زیبای قران کریم خداوند گوش و چشم مومنان است و خاصان حق در واقع از چشم او می نگرند و با گوش او می شنوند. یکی از آفات به حجاب در آمدن حواس درونی کم ظرفیتی انسان و نداشتن تاب معانی بلند است، اغلب آدمیا ن به لحاظ گرایشات دنیوی و غرقه شدن در تعلقات حواس ظاهری ظرفیت ورود به سرزمین نورانی جان را نمی یابند و بعضاً تحمل صبوری بر اسرار شهودی را ندارند و ظرف وجودی آنان با اندک شیرینی سر ریز می کند و به افشاگری و خودنمائی دست می زنند . مولانا می گوید : راز آنان که گوششان اسرارِ بلند الهی را تاب می آورد آن است که زبان خود را بسته اند و اسب ترکتاز زبان را لجام نهاده اند، اینان همچون گل سوسن هستند که علیرغم داشتن صدها گلبرگ و زبان گویا در عین حال خاموشی و سکوت را برگزیده و لال شده اند.

پادشاهان هر کس را در حرم عِزّ و جلال خود راه نمی دهند و همواره مراقبند که مبادا نامحرمان در بارگاه آنان راه یابند و از اسرار درون خانه مطلع گردند و آن را بر ناپختگان و نا اهلان بر ملا سازند. سلطان حقیقت آنگاه انسان را به حریم خود می پذیرد که آدمی ظرفیت ورود به حرم را کسب کرده باشد و خود را از دام دَغا و دغل و زشتی ها و پلیدی ها رها نیده  و استعداد آن را یافته باشد که سّرِ سلطان را فاش نکند و قند و الهامات شیرین حق را نزد فرومایگان و مگسان پست و آلوده نریزد شاید یکی از اسرار بستن احرام در هنگام حج و ورود به حرم همین معنا بوده باشد:

              این گَهی بخشد که اجلالی شوی                وز دغـــــا و وز دغــل خالی شوی     

             تا نگـــوئی سّرِ سلطان را به کس                 تا نریزی قنـــــــــد را پیش مگس

نوشد = بشنود

گل سوسن : کنایه از بی زبانی در عین داشتن صد زبان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 23:0  توسط شاهد  | 

این چراغِ شمس، کُو روشن بُوَد                     نه از فتیــــل و پنبـــــه و روغن بُوَد

بی تردید فروغ نور الهی در وجود انسان، محصول عناصر مادی و عالم محسوسات نیست و چراغ جان از راه حواس پنجگانه بیرونی روشن نمی شود، بلکه نورانیت جان مستلزم عبور از ظواهر است، نیروی دل و جان با غذای معنوی و خوان غیب الهی فراهم می آید. مولانا در این بیت با ذکر مثالی از خورشید می گوید: این خورشید جهان تاب که همواره روشن است و نور افشانی می کند و به خاموشی نمی گراید از آن روست که با نفت و روغن فتیله روشن نمی شود که با تمام شدن سوخت و فتیل آن از ادامه نور افشانی باز ماند، قدرت و قوّت جسم از عناصر مادی و غذاهای دنیائی بوجود می آید و لذا زائل شدنی است و به خاموشی و نابودی می رودـ اما نیرو و نورانیت جان را منشأ دیگری است که مستقیماً از قدرت لایزال حضرت حق مدد می گیرد و چون از سرچشمه زلال حقیقت روشنائی می یابد و حق همواره جاودانه و نابود ناشدنی است لذا درخشش جان نیز باقی و نیستی ناپذیر است.

جلال الدین برای روشن شدن این مطلب از مثال های دیگری نیز بهره می برد و می گوید: نیروی جبرئیل و ملائک الهی نیز از خوان دنیا و مطبخ ناشی نمی شود، بلکه فروع و بلوغ آنان از شهود و دیدار خورشید حق جلا می گیرد و از رویت آفریدگار جهان نورانیت و قُوّت می یابند و همینطور توانایی و درخشش اولیاء الهی از جانب حضرت پروردگار حاصل می شود و شکوفا شدن جان مردان حق از تغذیه جان و خوردن از خوان نور خدای سبحان است و اگر کسانی بپندارند که جلوه ی جان اولیا الله از طعام و سفره دنیایی است به خطا رفته اند، چرا که :

                    قـــــدرت جبـــــریل از مطبخ نبود            بـــــــود از دیــــــدار خـــــلاّق  ودود

                    همچنـــان این قُوّت ابــــدال حق           هم ز حق دان، نه از طعام و از طبق

جبرئیل= مرد خدا - قُوّت خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 19:4  توسط شاهد  | 

تو چو مـــوری بهــــرِ دانه می دوی             هین سلیمان جو، چه می باشی غوی

یکی از گرفتاری های اغلب آدمیان این معناست که آنان همواره در جستجوی آن جیزی هستند که خداوند متعال عطای آن را تضمین کرده است، رزق و روزی انسان و البته دیگر موجودات از سوی حق تعالی ضمانت گردیده و مقدر شده است، با اینحال و با توجه به اینکه در طول تاریخ این قاعده کلی همواره تجربه شده است باز هم آدمیان اعتماد نمی کنند و با هزار شیوه ی حلا ل و حرام می کوشند تا رزق خود را فزونی بخشند، در سوی دیگر نیز قضایا برعکس است و آن اینکه خدای کریم انسان ها را به انجام اعمال و تعهداتی فرا خوانده است و انان را مسئول فعل و فکر خود دانسته و به خروج از زشتی ها فرا خوانده و امر کرده است، در اینجا نیز آدمیان علی الاغلب به بیراهه می روند و آنچه را که خدای حکیم انجام آن را خواسته است فراموش می کنند و به دنبال آن چیزی می دوند که پروردگار عطای آن را تقبل فرموده است، این مسئله تعارض آشکار است که در فرهنگ فردی و اجتماعی ما دیده می شود و چه عوارض زیانباری را در پی دارد.

جلالدین در این بیت می گوید چنانچه انسان به خدای هستی دست بیابد و او را با همه ی وجود آفریدگار و حاکم و مدیر جهان ماده و معنا بداند و در حقیقت سلیمان وجود را بجوید و آدرس قصر سلطان را بخواهد به مراتب ارزشمندتر و اثر بخش تر از آن است که چونان مورچگان کوته بین و سطحی نگر باشد و همچون موری شبانه روز در پی کسب  معاش و ریز دانه از این سوی به آن سوی بدوَد و هیچگاه به دور دست ها ننگرد و سلمیان جان را نبیند و نشناسد.

مولانا توصیه می کند که همت بلند دارید و بجای دویدن برای دانه و قوت و حیات مادی در پی رویت و دست یافتن به خوان نعمت حق باشید تا از سرگردانی و حیرانی رهایی یابید و به تکیه گاهی استوار برسید .در حقیقت به جان سلیمان نمای خود رجوع کنید .

چه بسا کسانی که برای دست یابی به دانه ای طمع می کنند و سر گشته و حیران همان دانه دامی برای آنها می شود و گرفتارشان می سازد و چه بسا کسانی که به افق های دور نگریسته اند و در پی یافتن سلیمان هم به دیدار شاه نائل آمده اند و هم خوان نعمت یافته اند.

                 دانه جو را، دانه اش دا می شود                 و آن سلیمان جُوی را هر دو بُوَد

غَوی = حیران - سرگشته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/11ساعت 22:15  توسط شاهد  | 

جعفر طيار را پَر جاريه ست          جعفرِ عيار را پَر عاريه ست

يكي از مهمترين عواملي كه موجبات دگرگوني و رشد و كمال آدمي را رقم مي زند آن است كه چشمه حكمت و دريافت هاي معنوي انسان بصورت جوششي و شهودي از ميان جان او بر خيزد و به رفتاري متعالي منجر شود، اساساً تربيت ماندگار و عوامل موثر در ساخت و ساز شخصيت انسان كه مي تواند آدمي را چونان موتور محركي به سوي ايده آل ها  بكشاند آن دسته از احوالي هستند كه از درون وجود او سرچشمه بگيرند و به باورهاي باطني مبدل شوند، در حقيقت وجود انسان و مراحل رشد و تكامل او چونان نيشكر است كه شيريني خود را از درون خود مي آفريند، نيشكر از همان آب و خاك و هوايي بهره مي گيرد كه ساير بوته هاي گياهي، تفاوت در آن است كه نيشكر از همان عوامل استفاده مي كند و همه ي وجود خود را به شيرينی و شكر مبدل می کند و چون به كمال خود رسيد يكپارچه قند وشكر  مي شود.

انسان موجودي است كه بطور بالقوه چنين استعدادي را در خود نهفته دارد و مي تواند از ظرف دروني خود براي شيرين كردن جانش بهره وافي و كافي را برگيرد و به مقام بلند قند و شكر دست پيدا كند، وگرنه دانش حصولي و برچسب هاي بيروني و انباشت و معارف و علوم ظاهري كه از جان آدمي نجوشد الزاماً او را به سر منزل مقصود نمي رساند، مولانا در اين بيت: جعفر طيار (پسر عموي پيامبر(ص) و برادر علي (ع)) را مصداق شكوفا شدن استعدادهاي دروني انسان معرفي مي كند كه صاحب بال و پر و مقام پرواز در ملكوت گرديده و به جايگاه عارفي حقيقي دست يافته است. و جعفر عيار را كه مردي طرار و حيله گر و ظاهر فريب بوده است را سمبل آدميانی مي نماياند كه با بستن بال و پر تصنعي و بيروني خود را پرنده و پرواز گر نشان مي دهند كه تمثيلي از مدعيان دروغين عرفان و سير و سلوك محسوب مي شوند.

جعفر طيار : عموي پيامبر (ص) كه در ركاب رسول خدا در جنگ موته پرچمدار سپاه ايشان بود که هر دو دستش را قطع كردند و سپس به شهادت رسيد و پيامبر در مقام والای او فرمود: خداوند در بهشت دو بال به او عطا مي فرماید كه با آن پرواز مي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/07ساعت 18:37  توسط شاهد  | 

جلمه خلقان سُخره ي انديشه اند        زان سبب خسته دل و غم پيشه اند

انديشه در اين بيت و ابيات مشابه به معناي خيالات واهي و اوهامي است كه اغلب آدميان را در سيطره ي خود مي گيرد و آنچنان قيافه اي جدي نشان مي دهد كه چون انديشه به معناي حقيقي آن كه نورانيت است خودنمايي مي كند. مولانا مي گويد: همه ي انسان ها مغلوب و مسخره ي خيالات خويشند و چون از انديشه به معناي تعقل دوري گزيده اند در باتلاق اوهام غوطه مي خورند و بازتاب اين نوع انديشه، افسردگي و غم را در وجود آنان مستقر مي كند و همواره در رنج ناشي از خيالات به سر مي برند، انديشه هاي موهوم آدمي را به محاق ظلمت و تاريكي مي برد و از تيرگي و سياهي جز خوف و خفت و گمراهي و تباهي محصولي دريافت نمي شود، البته هستند كساني كه با مدد الهي از دام خيالات رسته اند و بر آن احوال تسلط يافته و قوه خيال خود را در كنترل گرفته و از آن بهره ها برده اند:

                 زانكه من ز انديشه ها بگذشته ام          خارجِ انديشـــه پويـــان گشتـــه ام

                 من چـــو مرغِ اُوجم، انديشه مگس          كي بُوَد بر من مگس را دسترس؟

انديشه مطلوب و محمود از نگاه مولانا از صفات خداي سبحان متجلي مي شود و شأن آن شأن عقل كُل است و چونان گُلي است كه در وجود آدمي شكوفا مي شود ولذا زيبا و معطر جلوه مي كند و اين نوع انديشه است كه جلال الدن مي گويد:

                 هــــر دمي فكري چو مهمـان عزيز          آيد انـــدر سينـــه ات هــر روز تيــز

آن عرف جلیل همچنين نفس ناطقه انسان را منطبق با انديشه مي داند و چنين مي سرايد:

                 اي بـــــرادر تو همـــان انديشه اي         مابقــي خود استخوان و ريشه اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/02/03ساعت 17:45  توسط شاهد  | 

مـــر دلم را پنج حسِ ديگــر است         حِسّ دل را هر دو عالم منظر است

عارفان و از جمله مولانا كه از حجاب ها گذشته و به سرزمين جان راه يافته اند، بر اين عقيده اند كه انسان علاوه بر حواس ظاهري كه از ويژگي هاي وجود جسماني آدمي است، به حواس ديگري نيز مجهز است كه در حقيقت علم النفس گفته می شود و به ديار باطن و وجود روحاني و معنوي او اختصاص دارد. اين حواس باطني همان خاصيت حواس بيروني را دارند و قادرند بوي خوش و نامطبوع را در عالم معنا دريابند و با بصیرت نافذ خود از احوال درون آگاهي پيدا كنند و همچنان از ساير حواس نور فرقان بگیرند وتاریکی های وجود خود را در نوردند .خداي حكيم که در قرآن كريم خود را سميع و بصير و عليم و غيره معرفي مي كند ناظر به همين معناست و در حقيقت از حواسي فراتر از حواس ظاهري كه انسان ها با آنها مواجه اند سخن گفته است، از آنجا كه انسان موجودي دو بعدي است و از جسم و جان تركيب يافته است از حواس دوگانه برخوردار است و وجود الهي او استعداد دريافت احوال گوناگون از وراي عالم ماده را داراست، كه به عنوان مثال به آن احوال، چشم دل، گوش دل و احوال باطن گفته مي شود.

در واقع همينكه آينه ي جان آدمي صيقلي مي شود جهان معنا را در خود منعكس مي بيند و به دريافت هاي جديدي نائل مي شود كه انسان هاي عادي از آن محرومند، شفافيت جان از جنس صفات خداي سبحان است و همانگونه كه خداي هستي بدون داشتن چشم مي بيند و بدون گوش مي شنود، آدمي نيز چنين توانی را در خود می یابد و هر دو جهان را در خود متصور مي بيند و از باطن پديده ها آگاهي مي يابد و افلاکی شده در دیار معنا سفر مي كند :

                    در زمينــــم با تو ساكن در محل       مي دوم بر چرخِ هفتم چون زُحَل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/28ساعت 11:20  توسط شاهد  | 

ور نمي تاني كه كُل عريان شوي           جامــه كــم كُن تا رَهِ اوسط رَوي

لازمه ورود به درياي بيكران حقيقت و غوطه ور شدن در بحر پر آب زلال و صاف، عرياني و خالي شدن از تعلقات و كندن جامه هاي تن خاكي آدمي است که او را براي حضور در آن دريا مهيا مي كند، يكي از بزرگترين توصيه ها و آموزه هاي اولياء حق و عارفان واصل به انسان ها رسيدن به مرتبه ي عرياني است. عرياني در لسان راه يافتگان به سر زمین جان عبور و خروج از وابستگي و تعلقات است كه چونان جامه هاي بسيار وجود آدمي را سنگين مي كند و اولاً از ورود او به دريا مانع مي شود و ثانياً اين وزنه هاي گران سنگ از شنا كردن و غوطه ور شدن در آب جلوگيري مي كند و خوف و ضعف انسان را از داخل شدن در فضاي بي وزني مي ترساند.

آنچه عارفان به ما مي آموزند آن است كه نوع انسان با بهره يري از اين تعاليم خود را سبك مي كند و جامه هاي حجاب را از جان خويش می زدايد تا به عرياني و مقام خلوص و فنا دست يابد. مولانا در اين بيت و در جهت گسترش دامنه ي توفيق عده بيشتري از طالبان حقيقت راهكار عملي تري را نشان مي دهد و مي گويد: اگر اين توانايي را نداري كه به كلي از همه ي تعلقات فراغت يابي و تمامي جامه ها را از تن خارج كني و به عرياني كامل دست پيدا كني، مأيوس مباش و با كاستن از وابستگي ها و كم كردن جامه ها يكي، يكي لايه ها را بر چین و راه ميانه را در پيش گير تا لااقل بتواني به مناطق ساحلي آن درياي عظيم راه يابي و بكلي از فضاي نوراني و الهي محروم نشوي. كم كردن جامه در حقيقت كاهش دادن اشتهاي سيري ناپذير نفس است كه بايد با ممارست مداوم از حرص و طمع و بخل و حسد و ديگر وزنه هاي سنگين آويخته بر جان كاست و خود را براي ورود به بحر جان مهيا كرد.میانه روی آن است که آدمی همواره کمتر از اشتهای نفس نیاز آن را تامین کند وسیر نشده از کنار سفره بر خیزد.

         هــــــر كه را بود اشتهــــاي چـــار نان        دو خورد يا سه خورد، هست اوسط آن

         هـــــر كــــه او را اشتهــــا ده نان بُوَد         شش خُورد مي دان كه اوسط آن بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/26ساعت 20:15  توسط شاهد  | 

در خبرخَیر ُالامور اَوساطُها                    نافع آمد ز اعتدال اخلاطُها

در روایتی از معصوم (ع) آمده است که : (خَیرُ الاُمورِ اَوسَطُها) بهترین کارها یا رویه ها میانه روی در آن است. مولانا با استفاده از این حدیث اهمیت اعتدال و حرکت در جاده ی مستقیم را بیان می کند و می گوید منفعت مادی و معنوی انسان در اتخاذ روش میانه روی در همه ی احوال است و همچنان که تعادل در اخلاط اربعه (خون، بلغم، صفرا، سودا) سلامتی جسم و جان انسان را تأمین می کند، اعتدال و میانه روی در افکار و افعال آدمیان نیز آنان را در جاده ی تعادل قرار می دهد امنیت رفتاری ورمانی آنها را بر قرار می سازد ، شابد تصریح قرآن کریم در سوره مبارکه حمد و درخواست هدایت در صراط مستقیم از خدای سبحان نیز به همین معنا اشاره دارد و در حقیقت طی طریق از چپ و راست و دور شدن از جاده مستقیم که صراط حقیقت است بیانگر همان راه و رسم میانه و اعتدال در شخصیت و منش فکر ی و عملی انسان هاست که مورد نظر معصوم علیه السلام بوده است.

یکی از گرفتاری های بشر در جوامع گوناگون، خروج آدمیان به صورت فردی یا جمعی از جاده اعتدال است، افراط و تفریط از همین مقوله است و چه بسیار ناگواری ها که بواسطه ی عدم اعتدال در رفتار و گفتار انسانها به جامعه انسانی تحمیل شده است و چه جنگ هایی که از تندرویی ها برخاسته و چه خسران فراروانی که به علت کندروی ها در طول تاریخ بشریت را مورد تهدید قرار داده است، اساساً انسان معتدل خود نیز از اعتدال خود بهره می گیرد و آرامش را نصیب خود می کند و از این طریق سلامت روان و زندگی خود را فراهم می سازد وروابط خود را با جامعه خویش متعادل می سازد.

جلال الدین با استفاده از همان پایه های طب قدیم و اخلاط اربعه می گوید، چنانچه یکی از این چهار حالت بر دیگر احوال انسان فزونی یابد بیانگر آن است که انسان به بیماری و مرض دچار شده است و در حقیقت تعادل خود را از دست داده است :

                  گر یکی خِلطی فزون شد در عَرَض         در تن مـــــر دم پد ید آیـــد مَـــــرَض

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/19ساعت 20:52  توسط شاهد  | 

متهم نفس است، نه عقل شریف              متهم حس است، نه نــور لطیف

هر آنچه زشتی و پلیدی از آدمیان صادر می شود از نفس اماره ریشه می گیرد و لذا در حقیقت اتهامات همواره متوجه نفس رشد نایافته انسان هاست، مرز خواهش های نفسانی و هدایت های عقل گاهی بسیار ظریف و حساس می شود و چه بسا تفاوت نهادن میان این دو دشوار می نماید. عقل از آنجا که از عالم برتر سرچشمه می گیرد شریف و ارجمند است و نباید به سوء دریافت متهم شود.

حواس آدمی به دلیل غلبه ی نفس و خود خواهی ها به تیرگی می گراید و از نور حق تهی می شود. در این احوال این نفس نامطمئن است که منشأ صدور ناپاکی ها می گردد و اَعمال ناشایست انسان به خصلت های حیوانی او نسبت داده می شود، عقل از جنس نور است و از لطافت زوشنایی برخوردار است و متهم داشتن عقل سزاوار جایگاه رفیع آن نیست، نفس سفسطه گر و سوفسطایی مسلک است و حیله گری و غلبه ی به هر نحو از خصوصیات آن است، در واقع در اغلب اوقات این نفس مهلک است که عقل نور آفزین را به بند و زنجیز می کشد و چون عقل را به خدمت می گیرد چونان دزد با چراغ است که مغالطه می کند و خواست خود را به کرسی می نشاند، مولانا در این باب می گوید:

از آنجا که نفس نیرنگ پیشه است با استدلال و برهان تسلیم حق نمی شود و تنها راه رام کردن آن، کوبیدن این موجود با تازیانه و شلاق ریاضت است:

                   نفس سوفسطائی آمد، می زَنَش             کَز زدن ساز د نه حُجت گفتنش

سوفسطائی: به کسانی گفته می شود که به دانش جدل و فنون گفتگو و غلبه ی به هر شکل بر حریف تسلط دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/17ساعت 12:53  توسط شاهد  | 

عیب کــــم گـــو بنده ی الله را              مُتهم کم کن به دزدی شاه را

یکی از تعالیم بلند فرهنگ دینی و ملی ما دوری از عیب جویی های بی اساس و وارد کردن اتهامات بی ریشه به دیگر انسان هاست. این قاعده به طور کلی برای همگان صادق و مورد اعتناست، لکن مولانا در این بیت اراده ای فراتر از عمومیت جامعه دارد و می گوید: بندگان خاص خداوند به علت خود سازی ها و رها شدن از چنگال هواهای نفسانی از نوعی مصونیت فکر و فعل برخوردارند و به عمد و غرض افعال ناشایست از آنها صادر نمی شود. آنان از مرتبه ی احوال بندگان عادی فراتر رفته و مقام سلطانی یافته اند. عیب جویی از خاصان حق و پادشاه  که خود صاحب و مالک همه ی دارایی هاست رابه دزدی متهم کردن خردمندانه نیست.

بسیاری از آدمیان به دلیل اینکه از احوال صاحبان معنا و پختگان در مسیر ریاضت نفس بی خبرند و اساساً درک درستی از آن مقامات معنوی ندارند، دارندگان این ویژگی ها را به سخره می گیرند و با نگاه کوته بین خویش بر آنان عیب می نهند و به ناروایی ها متهم می کنند. اینان بجای بهره گیری از خوان پر نعمت مردان خدا و سپردن مِسّ وجود خود به دارندگان اکسیر ، همواره به مقابله با ایشان بر می خیزند و چون جُورِ دلدار نمی کشند و بار دلبر نمی برند از انوار حضور اولیاء حق تابش نمی گیرند و چه بسا در مقام سخره وستیز با صاحبدلان قد می آرایند :

                خدمت اِکسیـــر کن مِس وار تو               جور می کَش ای دل از دلــدار تو

                کیست دلدار، اهلِ دل نیکو بدان              کو چو روز و شب، جَهانند از جهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/14ساعت 12:33  توسط شاهد  | 

سَروَری چون شد دماغت را نَدیم            هر که بشکستت شَود خصمِ قدیم

کسانی که به مقام تهذیب و رها شدن از خصلت های حیوانی و من طبیعی دست نیافته باشند هرگز نباید هوای سَروَری و بزرگی در سر بپرورانند، چرا که اینان در اَنانیت خود غوطه میخورند و به اعتبار غلبه ی هواها قدرت را دوست می دارند و آن را در جهت مطامع خود بکار می گیرند و ستم بیشه می کنند و به جای اصلاح امور مردم و خدمت به آنان مروج فساد می شوند و خیانت می کنند .سعه صدر و کظم غیض و حلم و گذشت برای همگان زیبنده و برای حاکمان و صاحبان قدرت بسی زیبنده تر و اساساً جزیی از الزامات قدرت است. چنانچه قدرت و هوای سروری و شهوت تسلط جویی به احوال آدمیان خوشایند جلوه کند تکبر و غرور و منیت بر انان غالب می شود و در چنین شرایطی اگر کسی با اینگونه خودخواهی های ریاست طلبان مخالفت کند آن ها شکست خود را در آن مخالفت می بینند و منتقد و مخالفت کننده را دشمن خونی و دیرینه خود می پندارند و کمر به حذف او می بندند و هم خود و هم دیگران را به نابودی می برند.

در طول تاریخ چه بسیار بوده اند افراد غیر مهذبی که قدرت طلبی آنان را مست خودخواهی ها کرده است و به طور عام و خاص بر جان و مال و آبروی انسان ها تسلط یافتند و چه ستم ها که روا نداشتند و چه آتش ها که نیفروختند و چه خون ها که نریختند و چه ویرانی ها که نیافریدند.

جلال الدین در همین رابطه می گوید:

همینکه یک نفر بر خلاف  خلق و خوی و روش اینگونه آدمیان سخن بگوید، آتش کینه ها افروخته می شود و دشواری ها فراهم می آید:

                         چون خلاف خوی تو گوید کسی              کینه ها خیزد تو را با او بسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/10ساعت 16:46  توسط شاهد  | 

سَروَری زهرست جز آن روح را              کـــو بُـــوَد تریاق لانی زِ ابتــــدا

یکی از بزرگترین دلایلی که همواره انسانهای الهی افراد کم بضاعت و رشد نایافته و غیر تعالی یافته را از حضور در مصادر قدرت بر حذر داشته اند همین معنا بوده است که آنان قدرت و بزرگی و سروری و سلطانی و فرمانروایی بر دیگران را برای کسانی که بر خود طبیعی و نفس اماره ی خویش تسلط نیافته اند را سمّی مهلک و زهری کُشنده می دانند، قدرت و تیغ بُرّان در دست تهذیب ناشدگا ن و خود خواهان و خود محوران نه تنها برای صاحبان آن به لحاظ هویت انسانی تباه کننده است و شخصیت آنان را نابود می کند و آنان را تا مرحله ی من حیوانی به سقوط می کشاند ، بلکه احاطه افراد غیر مهذب بر جوامع بشری جز ظلم و جهل و بی عدالتی و خون ریزی و چپاول و غارت ارمغانی برای انسان ها نخواهند داشت، اینکه بسیاری از بزرگان علمی و معنوی ما در طول تاریخ از نزدیک شدن به کرسی های قدرت گریزان بوده اند بیانگر آن است که نوعی خوف پنهانی این گروه از انسانها را نگران می داشته است، در حقیقت سَروَری و بزرگی کسانی را شایسته است که از هوای نفسانی و خصلت های من طبیعی فراتر رفته باشند و توانایی نفی خودخواهی های خود را در درون خود پرورش داده باشند، اینکه در اعتقادات شیعه عدل و علم از ویژگی های اصلی حاکمان دانسته شده است ناظر به همین معنا ست. ملکه عدل جامعه را به سوی عدالت می برد وشاخصه علم جهل را از جوامع می زداید .

تنها انسانهایی که در اثر مجاهدت و ریاضت نفس قدرت تسلط بر خویش را یافته باشند شایستگی در دست داشتن قدرت و حکومت را پیدا می کنند و آنان که خود را از زندان نفس اماره رهانیده باشند و به مقامات معنوی دست یافته باشند می توانند هدایت دیگران را عهده دار شوند ورنه :

               چو پیمبر نیستی پس رَو به راه                   تا رسی از چاه روزی سوی جاه

تریاق لان : زهردان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/03ساعت 16:28  توسط شاهد  | 

قُوّت حق بود مَر بابیل را                وَرنه مُرغی چون کُشد مرپیل را

این بیت از مثنوی ما را به قانونی فوق قوانین عادی و جاری متوجه می سازد  و به داستان حمله ی پیل سواران ابرهه به کعبه معظمه و هجوم مرغانی که شن و سنگ ریزد در منقار داشتند و بر خیل پیل سواران مسلح حمله ور شدند و به امر حق شن ها بر آنان باریدند و همه را از پای درآوردند و کعبه را از آسیب معاندان ایمن کردند اشاره می کند و می گوید : قدرت و توانایی مرغان و بابیلان از سوی حضرت حق جاری می شد که مرغان ضعیف الجثه با سنگ ریزه های اندک می توانستند سپاه بزرگ پیل سواران را مغلوب سازند وگرنه در مقام مقایسه این پرندگان کوچک کجا و آن فیل های عظیم الجثه و سواران مسلح کجا؟

در این قانون نکته ظریف و مهم دیگری نیز مستتر است و آن اینکه، هرگاه حق بی دفاع بماند و کسانی میدان دار دفاع از حق نباشند، حق پناهگاه محکمتری می یابد و خدای متعال که صاحب حق و حق کل است، خود به تنهایی عهده دار حفظ مصادیق حق می شود و با فراهم کردن مددهای غیبی و عوامل غیر عادی به حمایت از حق بر می خیزد و در مقابل چشمان حیرت زده ی حق ستیزان شکست را نصیب آنان می کند، مولانا با بهره گیری از این قاعده در حقیقت ما را به نیروهای غیبی و قدرت لایزال حضرت حق آگاهی می دهد و با استفاده از آیات مبارک سوره ی اصحاب فیل پناهگاه حق را خدای سبحان معرفی می نماید و می گوید : سپاه نیرومند ابرهه را گروهی از مرغکان ضعیف درهم کوبیدند تا نشانه و نمادی باشد برای آنانکه صلابت و قدرت حق را منکرند و باید دریابند که خداوند قدیر و قدرتمند است و هرگاه اراده کند قهاریت خود را در سیمای پرنده گانی ضعیف و کم توان اینگونه به نمایش می گذارد :

لشکری را مرغکی چندی شکست             تا بدانی کان صلابت از حق است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/03ساعت 16:4  توسط شاهد  | 

بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ

خدای حکیم در سورۀ مبارکه  نور آیه 24 قرآن کریم می فرماید : زنان بدکار و ناپاک شایسته مردان زشت کار و نا پاکند و همچنین زنان پاکدامن و نیکو کار لایق مردانی با چنین ویژگی ها هستند و........ مولانا با بهره گیری از این قاعدۀ قرآنی آن را به پدیده و صفت زشت وناپسند دروغ و دروغ گوئی تسری داده و می گوید : دروغ که از زشتی و پلیدی های خلق و خوی بعضی از آدمیان است ، پیرامون کسانی فراهم می آید و در وجود آنان نهادینه می شود و به انبوهی و انباشت می گراید و تا آنجا به پیش می رود که شخصیت آنان مرکز خوی دروغ می شود و همواره دروغی بر دروغی تازه می افزاید و کار به جائی می رسد که خلاصی از این صفت ناشایست و غیر انسانی به سادگی میسر نمی شود جلالدین در جای دیگری با استفاده از این قانون جاری در جاذبه های متقابل می گوید:

در جهان هر چیز ، چیزی می کشد کفر کافر را و مُرشد را رشد

تجربه نشان می دهد که اولین دروغ مقدمه ای برای دروغ پردازی های بعدی خواهد بود ، و انسان دروغگو به ناچار برای راست نشان دادن دروغ نخستین به انواع دروغهای تازه متوسل می شود و این تسلسل همچنان ادامه می یابد و آدمی را در باتلاق دروغ فرو می برد . دروغ علاوه بر اینکه گناهی بزرگ محسوب می شود شخصیت انسان را منهدم می کند و جان او را تباه می سازد ، باطن انسان دروغگو همواره متلاطم و مضطرب و ناپایدار است بخشی از افسردگی ها که آدمیان را به تیرگی کشانده است و زندگی را بر آنان سخت و ناگوار ساخته است از عوارض دروغ  سرچشمه می گیرد. اساسا" انسان دروغگو به اوهام دچار می شود و چنین می پندارد که دائما" کسانی  همواره در تعقیب او هستند و لذا چنین فردی رخسار دلنشین ارامش را نمی بیند . رشد پدیده زشت دروغ در میان انسان ها نه تنها آثار مخرب فردی در پی دارد  بلکه عوارض اجتماعی آن در کاستن ارزشهای اخلاقی جامعه و تزریق روح بی اعتمادی و سست کردن قوام اجتماعات و غبار آلوده شدن فضای فرهنگی زندگ بسی بیش از آثار فردی آن است . عواقب فردی دروغ فروکوفتن شخصیت و فراهم کردن نا آرامی ها و کشمکش های فرد با خود و اطرافیان است و آثار نا مطلوب آن در اجتماعات بشری موجبات فرو نشاندن فرهنگ انسانی و ترویج روح بی اعتمادی و شکستن حرمت ها ، و ایجاد دعواها و پرشدن دادگاه ها و تشدید روح اختلاف و عقب ماندن جامعه از تعالی اخلاقی و کمال الهی را فراهم می کند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/21ساعت 15:2  توسط شاهد  |