جلوۀ روی تو شوری به سر انداخته است ، عالمی در خم ابروی تو دل باخته است

گفت : اگر اسمي شود غيب ازولي           آن ز استغـــراق دان ، نَز جاهلــــي

در تصور عامه اين برداشت نابجا وجود دارد كه ولي خدا را با انسان هاي معمولي كه داراي ويژگي هاي مادي و معنوي هم هستند مقايسه مي كنند و چنان مي پندارند كه اولياء الهي از آنجا كه ولي خدا هستند و بر عوالم غيب آگاهي دارند بايد در امور دنيوي هم همه ي علوم را فرا گرفته باشند و از همه چيز اطلاع داشته باشند. 

با چنين تصوري گاهي افراد عامه با تعارض مواجه مي شوند و در امر اولياء الهي تشكيك مي كنند. مولانا براي رفع اين شبهه مي گويد: اگر اسمي و نامي و نشاني و اطلاع از موضوعي از موضوعات عادي و جاري زندگي و علوم ظاهری غايب شود و ولي خداوند از موضوعي اظهار بي اطلاعي و يا بي توجهي كند اين بدان معني است كه آنان  كه در امور غيبي و معنوي و احوالات باطني مستغرق شده اند، اساساً به ظواهر و زرق و برق اين جهاني توجه ندارند و اين توجه نداشتن آنان ناشي از جهل و عدم ادارك اولياء الهي از مقولات ظاهري و امور جاريه زندگي مادي نيست، بلكه اينگونه احوال از غوطه ور شدن ولي خدا در افقهاي باطني جهان معنا و غرقه شدن در جان خود و جان جهان نشأت مي گيرد. 

در حقيقت اولياء الهي و ا نسان كامل در وجود خداي سبحان غرق و فنا مي شوند و لذا موجوديتي ندارند كه در معاني ظاهري پديده ها سير كنند و چنانچه گاهي در بعضي از امور دنيوي بي اعتنايي نشان مي دهند يا اعلام بي اطلاعي مي كنند براي آن است که به ژرفای جان رفته اند و از رنگ و بو و اسم نشان و صورت ها رهيده اند: 

          پيش اصل خويش چون بي خويش شد             رفت صورت، جلوه ي معني ش شد

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ساعت 19:15  توسط شاهد  | 

در ميانِ بحر اگر بنشسته ام          طَمعْ در آبِ بسو هم بسته ام

يكي از موضوعاتي كه در شرح اين بيت بايد مورد توجه قرار گيرد آن است كه در عالم معنا تمامت خواهي و فزون طلبي نه تنها مذوم نيست بلكه از جوهر كمال جوئي انسان سرچشمه مي گيرد و انگيزه و محركي براي خواستن خوبي ها و رسيدن به مدارج كمالات بالاتر است. در حالي كه زياده جویی در خودخواهيهای نفساني و دنيا طلبي هاي ناشي از طمع و شهرت و شهوت ناپسند داشته شده است و علت آن اين است كه اولاً اينگونه ولع و فزون خواهي انسان را در حصار هواها محصور مي كند و مانع از پرواز او مي شود و ديگر اينكه در اينگونه مقولات عمدتا زياده طلبي ها موجبات مزاحمت و تضييع حقوق ديگر انسان ها را فراهم مي سازد و مشكلاتي را براي ساير آْدميان پديدار مي نمايد كه خلاف عدل و انصاف و اخلاق است، و برعكس آن زياده جوئي هائي كه در مسير كسب كمالات معنوي و اخلاقي و انساني رخ مي نمايد علاوه بر اينكه مزاحمتي را براي ديگران فراهم نمي كندباعث رقابت مثبت و الگو سازي در مسير رشدنیز مي شود و كاروان بشري را به سوي تعالي معنوي به حركت وا مي دارد. و لذا مولانا مي گويد اگرچه در ميان بحر پر آب اسرار و حقايق اين عالم قرار گرفته و به همه اين امور واقفم لكن حس كمال جوئي من سيراب نمي شود و به زواياي ناپيداي اين وادي نيز طمع مي ورزم و مايلم كه از كمالات هر يك از اولياء حق براي خود نكته اي بر گيرم و جامع همه ي مراتب كمال باشم. 

همانگونه كه در داستان نمادين حضرت داود (ع) پيامبر خدا نود و نه راس ميش را در مالكيت خود داشت همچنان در آن يك راس ميش در اختيار دوست خود نيز طمع مي ورزيد و تمايل داشت آن را در مالكيت خويش درآورد و به كمال صد در صدي دست يابد : 

               همچــــو داودم، نود نَعجه مراست          طَمعْ در نَعخه ي حريفم هم بخاست 

نَعجه : ميش- گوسفند

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ساعت 22:33  توسط شاهد  | 

گفت پيغمبر: شما را اي مهان          چون پدر هستم شفيق و مهربان

پيامبر در حديثي فرموده اند : (براستي كه من براي شما چون پدر هستم) پدر بودن پيامبر براي آدميان نظر به باطن و حقيقتي عظيم دارد، بي ترديد محصول نهايي جهان هستي پرورش چنين موجودي است كه در سيماي پيامبر تجلي يافته است. در حقيقت پيغمبر ميوه ي درخت حيات است و همه ي اجزاي جهان چونان ريشه ها و شاخ و برگ و شكوفه هاي حياتند. همه ي اين اجزا در سيلان هستند تا محصول نهايي كه انسان كامل است پرورده شود، به اين معنا پيامبر كه هدف غائي اين خلقت است پدر مردم و آدميان خوانده مي شود و در حقيقت همه ي آن فرآيندها اجزاي وجود اويند. 

جدا كردن جزء از كل خردمندانه نيست چرا كه اجزاء جدا شده از كل مانند بريدن هر عضوي از بدن مي ميرد و فنا مي شود و عاطل و باطل مي ماند، پيوستگي اجزاء و اندام بدن به موجود آدمي موجب حيات و رشد و نمو اجزاست و موثر بودن آنها را رقم مي زند . چنانچه جزئي از بدن جدا شود خاصيت و حيات خود را از دست مي دهد و چنانچه دوباره به بدن متصل گردد زندگي خود را باز مي يابد. همينطور كه اجزاي مرده و جدا شده بدن از احوال تن بي خبر مي شوند به همين منوال نيز جدا شدن مردم از نبي و انسان كامل آنان را از اخبار عالم معنا و جهان غيب بي نصيب مي گذارد : 

                   زان سبب كه جمله اجزاي مَنيد         جزو را از كل چــرا بر مي كنيد؟ 

                   جزو از كل قطع شد، بيكار شد          عضو از تن قطع شد، مردار شد 

                   تـــا نپيــــوندد به كُل بــار دِگــــر          مُرده باشد، نبودش از جان خبر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ساعت 19:49  توسط شاهد  | 

هيچ برگي در نيفتد از درخت           بي قضا و حكمِ آن سلطانِ بخت

اين  بيت از مثنوي در ميان عامه مردم به ضرب المثلي مبدل شده است و آنان در تأكيد بر دخالت اراده حق در امور همه ي هستي آن را بكار مي برند، اين بيت مستند به بخشي از آيه كريمه 54 سوره انعام است كه مي فرمايد هيچ برگي نمي اُفتد مگر  كه او مي داند. 

حقيقت آن است كه جهان هستي در دريايي از قوانين غوطه مي خورد و هر پديده اعم از ذرات اتم ها و عظمت كهكشان ها مأموريت خود را در چارچوب قوانين و مشيت و قضاي الهي انجام مي دهند و در واقع فرمان حق را مي برند و احاطه علم حضرت حق همه ي اين فرآيندها را در بر مي گيرد. به تعبير مولانا عادي ترين حركت ها همچون در دهان نهادن يك لقمه و افتادن يك برگ بي اذن و اراده ي حق رخ نمی نمایند و تا خداي سبحان فرمان اُدْخُلُو را صادر نكند لقمه ي نان به سوي حَلق و گلوي آدمي جریان نمی یابد خدای حکیم زمام تمایلات ورغبت ادمیان را در یداراده خود دارد وهرنوع حركت و جُنبشي فرمانبردار آن غني بالذات است. 

در نمامي سرزمين ها و آسمان ها هيچ ذره اي نمي جنبد و هيچ چرخي به گردش نمي اُفتد مگر اين كه بر مدار قانون مخصوص به خود روان مي شود : 

                از دهــان لقمه نشد ســــوي گلــو       تا نگــويد لقمـــه را حـــق، اُدْخُلُو 

                ميل و رغبت كآن زمام آدمي ست      جنبشِ آن، رام اَمــرِ آن غني ست 

                 در زميـن ها و آسمـــان ها ذره اي      برنجنبـــــــانَد، نگــــردد پَـــــرّه اي 

پره اي = پَره، چرخ، پريدن

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ساعت 18:20  توسط شاهد  | 

چون كه دستِ عقل نگشايد خدا           خَس فَــزايد از هوا بر آبِ مـــا

عقل صافي همواره در سيطره خس و خاشاك و گرد و غبار ناشي از خيالات و اوهام قرار دارد و به همين دليل به سبب ادمی در بسياري از اوقات از دست يابي به عوالم روح محروم مي شود، خيالات و اوهام همانند حباب هايي كه روي سطح آب شكل مي گيرد جان و روح انسان را مي پوشاند و از آشكار شدن نورانيت آن مانع مي شود ، هرگاه آدمي طلب كند و اراده ي حق اقتضا نمايد دست هاي بسته ي عقل گشوده مي شود و غبار و آلودگي ها ی پوشاننده روح و جان را به كنار مي زند و حجاب ها زدوده شده و عالم معنا آشكار مي گردد و هر گاه خداي متعال به دليل  عدم ظرفيت سازي ما انسانها و عدم نياز و طلب جدي دست عقل را نگشايد از هواهاي نفساني ما خس و خاشاك بر آب جان افزوده مي شود و حجابي از خيالات و اوهام بر دل و جان آدمي كشيده شده و تيرگي بر تيرگي مي افزايد و مستمراً سطح زلال آب جان را مي پوشاند و منشأ جولان نفس و هواها را فراهم و موجباب خوشحالي و خنديدن آن را مهيا مي كند و عقل را در محاق تيرگي مي برد و اسباب گريستن عقل را آماده مي نمايد. 

تقوا ورزيدن و اوامر و نواهي حضرت حق را گردن نهادن باعث مي شود كه دستان بسته عقل گشوده شود و حجاب هاي عالم روح را بزدايد و ميدان فعاليت عقل را بگشايد. در اين صورت دستهاي دزد نفس سو بسته مي شود و متقابلاً فرشته عقل آزاد مي گردد و ديده ي دل به وادي غيب گشوده مي گردد: 

               آب را هــــر دم كنـــد پوشيــــده او         آن هــــوا خنــدان و ، گريان عقل تو 

              چون كه تقوي بست دو دست هوا        حق گشــــايد هر دو دست عقـل را 

عارفان دو دست هوا را شهوت و غصب و دو دست عقل را علم و عمل دانسته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ساعت 20:0  توسط شاهد  | 

حِس، اسير عقل باشد اي فلان             عقل اسير روح باشد هم بدان

عارفان همواره سالكان را از تأسي و تكيه بر حواس بيروني براي دست يافتن به سرزمين معاني بر حذر داشته اند و آنان را به گشودن ابواب حواس باطني و دريافت معارف و حقايق از طريق آنها سفارش كرده اند. مولانا در پاسخ به سوالي كه چگونه مي توان از حواس دوري جست و از قيد محسوسات رهايي يافت با سرايش اين بيت مي گويد: حواس آدمي در سيطره و اسارت عقل انسان است و همچنين عقل اسير روح است و اسارت حس و عقل به معناي مادون بودن حس از عقل و عقل از روج است و در حقيقت هر يك از ديگري از حيث لطافت در مرتبه اي فروتر قرار دارد و باز كردن گره هر يك از اين مراتب به وسيله ي مافوق آن مُيسر مي شود و چنانچه اراده استوار و ممارست و رياضت در كار باشد عقل بر هواها غالب مي شود و به همين ترتيب روح مي تواند گره هاي ناگشودني عقل را بگشايد و مشكلات معرفتي آدمي را حل كند و دستان بسته عقل را باز نمايد. 

روح همانند آب صاف است كه در وجود انسان جريان دارد كه به واسطه ي درك ناقص ناشي از حواس و عقل جزئي همانند گرد و غبار و خَس و خاشاك روي آن پوشيده و كدر مي شود و در حقيقت چون حجابي بر شكوفايي جان پرده مي كشد و از ورود به سرزمين روح (صفات الهي و اسرار غيبي) ممانعت مي كند : 

              دست بسته ي عقــل را جـان باز كرد          كارهـــــاي بسته را هم ســــاز كرد 

              حس ها و اَنديشـــــه ها بر آب صفـــــا         همچـــــو خَس بگـــرفته روي آب را 

             دست عقل آن خَس به يك سو مي برد         آب پيــــدا مي شــــود پيش خــــرد 

             چــــون كه دست عقــــل نگشايد خــــدا         خَس فــــزايد از هـــــوا بر آب مـــــــا 

چنانچه عنايت حقتعالي نباشد و دست عقل گشوده نشود حجاب هاي اوهام و خيالات همچنان از شكوفايي و تلالو روح مانع مي شود. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ساعت 10:53  توسط شاهد  | 

شيخ كه بْوَد؟ پير، يعني مو سپيد            معني اين مو بِدان اي بي اميــد

توجه به شيخ و پير و مراد و امثال آن در آثار عارفان بزرگ فراوان مورد تاكيد و تاييد قرار گرفته است، انسان براي طي طريق و پيمودن راه و سير و سلوك علي القاعده به استاد و پير و مرادي نيازمند است، پير انسان وارسته و راه يافته اي است كه با سرزمين غيب و عالم معنا آشنايي يافته و از منطقه من حيواني عبور كرده باشد و جز صلاح سالك چيزي نخواهد و او را به راهي براند كه خود قبلاً طي كرده است و اينك در عالم بي غرضي و بي توقعي دست سالك را بگيرد و او را با خود به سرزمين شهود بكشاند. مولانا در اين بيت و ابيات بعدي نشان مي دهد كه شيخ و پير چه ويژگي هايي را شامل مي شود: 

مولانا مي گوید در ميان مردمان عادي و عامه به كساني شيخ گفته مي شود كه به دوران ميان سالي و پيري رسيده و موهاي سر و صورتش سفيد شده باشد. در حالي كه مقصود عارفان و صوفيان از پير و شيخ و موي سفيد چيز ديگري است و دريافت عامه با صوفيان از موي سفيد كاملا متفاوت است. 

اطلاق پير مختص كساني است كه از موي سياه كه نماد انسان بودن و خودبيني هاي انسان است چيزي باقي نمانده باشد و حتي از آن هستي خودبين يك موي سياه نيز بر جاي نمانَد و لذا شيخ كسي است كه حتي اگر موي سياه و يا سياه و سپيد هم داشته باشد از آن مراتب هواهاي نفساني و خودخواهي هاي من طبيعي گذشته باشد : 

             هست آن مـــوي سيـــــه هستــــي او        تا ز هستــــــي اش نمـــانَد تايِ مــــوي 

            چون كه هستي اش نمانَد، پير اوست           گر سيه مو باشد او، يا خود دو موست 

             هست آن مـــــوي سيــــه، وصـــف بشر       نيست آن مــــو، موي ريش و موي سر 

دومو: موي مخلوط سياه و سپيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۹ساعت 19:16  توسط شاهد  | 

گفت پيغمبر كه روز رستخيز         كِي گذارم مجرمان را اشك ريز

در روايتي منسوب به رسول مكرم (ص) چنين آمده است : (شفاعت من ويژه انجام دهندگان گناه كبيره است) 

مولانا در اين بيت با بهره گيري از روايت مذكور مي گويد: پيامبر فرمود در روز قيامت نخواهم گذاشت كه گناهكاران اشك بريزند. او در ادامه از لسان رسول خدا (ص) مي گويد: من از صميم قلب و از عمق جان گناهكاران را شفاعت مي كنم تا اينكه آنان را از عذاب سخت رهايي بخشم، در حقيقت شفاعت از رحمت واسفه حضرت حق سرايت مي كند و آبرو داران درگاه حق اين اذن را مي يابند كه گناهكاران را با بهره گيري از دايره گستره رحمت پروردگار شفاعت كنند و خداوند را به عفو گناهان آنان فرا بخوانند. 

بهرحال موضوع شفاعت از دير باز محل گفتگو و مناقشه صاحبان انديشه و مخالفان و موافقان بوده است. لكن در اسلام وجه مشترك همه ي مذاهب قبول اين معناست كه شفاعت امري واقعي است و به ويژه رسول خدا (ص) اين امتياز را از ناحيه حضرت حق دريافت داشته است. بعضي از بزرگان و مفسرين نيز گفته اند كه شمول شفاعت بر گناهان كبيره مختص كساني است كه از سر ندانستن و اشتباه مجال توبه نيز نيافته اند وگرنه آنان كه عناد ورزيده و بر كبيره با علم و آگاهي اصرار كرده اند مشمول شفاعت نخواهند بود. ولله اعلم باالصواب) : 

                    من شفيع عاصيان باشم به جان         تا رها نمشـــان ر اِشكنجه گران 

                    عاصيان و اَهلِ كباير را به جَهـــد          وارهانم از عتـــاب و نقض عهد 

                    صالحا ن اُمتم خــــــود فـــارغ ند         از شفـــاعت هاي من روز گزند 

روز گزند : روز حساب و خسران و مجازات

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۷ساعت 21:28  توسط شاهد  | 

اي بسا مرغ پريده دانه جُو         كه بريده حلق او هم حلق او

يكي از آفات تكامل انساني طمع ورزي و شهوت و شكمبارگي است. چه بسا انسان هايي كه در دام طمع در افتادند و نه تنها به آنچه مي خواستند دست نيافتند بلكه جان و آبروي خود را نيز بر سر آن فدا كردند و به ورطه هلاكت در افتاند، مولانا در ضمن مثال هايي گويا پرده از عواقب اينگونه خواسته ها بر مي دارد و مي گويد:  

چه بسيار مرغاني كه در پي دانه براي سير كردن و اشباع نياز خود بودند و براي آن كه حلق و شكم را پر كنند در دام صيادان چيره دست اُفتادند و حلق و گلوي خود به تيغ انان سپردند و جان بر سر اغراض خود نهادند و چه فراوان مرغكاني كه به طمع و ميل به خوردن دانه به اندرون قفس گرفتار آمدند و محبوس شدند، و چه بي شمار ماهياني كه در اعماق و ژرفاي درياها مي زي اند و از گزندها محفوظند و ناگهان به دام حرص فرو مي روند و براي پر كردن شكم به سطح آب سفر مي كنند و خود را در تور صيادان اسير مي بينند و به همين ترتيب چه انسان هاي بسياري كه در پرده ي عصمت و پاكدامني با سربلندي زندگي مي كنند و بر اثر شومي و ناميموني غرائض و نياز به رفع گرسنگي و اشباع شهوات به دره هاي ژرف رسوايي مي اُفتند، در حقيقت فقر و فاقه و نيازمندي ها و عدم جريان صحيح مبادلات اجتماعي و عدالت ورزي آدميان را به تبه كاري و زلت و آلودگي و فساد و فحشا مي كشاند: 

                   اي بسا مرغي ز معده وَز مَغَض        بر كنـــــار بام، محبــــــــوس قفس 

                   اي بسا ماهي در آب دور دست        گشته از حرصِ گلو مأخوذ شست 

                   اي بســــا مستــــورِ در پرده بُده        شومي فــــرج و گلو رســوا شده 

مَغَض : درد شكم- گرسنگي 

شست : قلاب ماهيگيري 

فَرج: كنايه از اندام تناسلي

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۲۸ساعت 18:30  توسط شاهد  | 

ز ابتدایِ کار، آخِر را ببین          تا نباشی تو پشیمان یوم دین

حکیمان  و عارفان همواره آدمیان را به سرانجام کار توجه داده اند و آنان را توصیه کرده اند که پیش از اتمام کار و فرصت ها و فراهم آمدن ناکامی ها و پشیمانی ها از همان ابتدا پایان کار را نظاره کنید و قبل از آتکه به نتیجه ناگوار فعالیت ها بنگری و نادم گردی چاره  اندیشی کن و از زیان بیشتر و بیشتر پیشگیری نما. اعتقاد به معاد و توجه به اصل پایان کار و روز حساب انسان را از افتادن در ورطه هلاکت باز می دارد، مد نظر داشتن این وعده حق الهی موجب می شود که آدمی اعمال و گفتار خود را مورد مداقه و نظارت و مراقبت قرار دهد تا در انتهای حیات با دستی پر به دیار حشر و معاد وارد شود و به ندامت و پشیمانی دچار نگردد.

این بیت از مثنوی ناظر به آیه شریفه 40 سوره مومنون است که می فرماید: زود باشد که پشیمان شوند.

عارفان و حکیمان از انحا که باطن افعال را می بینند عاقبت اندیش می شوند و از همان ابتدای هر اندیشه و فعلی به فرجام آن نظر می کنند و در حقیقت در آینه صافی شده جان خویش می نگرند و همه ی فرآیندها را یکجا ملاحظه می کنند و چون چنین است راه خطا نمی پیمایند و پشیمان نمی شوند. خردمندان و عاقلان پیش از وقوع وقایع ناگوار نوحه و ناله می کنند و بی خردان در پایان کار به سر و روی خود می زنند و ناله ی ندامت سر می دهند:

                   عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند             جاهلان آخِر به سر بر می زنند

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۲ساعت 13:30  توسط شاهد  | 

هر كسي را بهرِ كاري ساختند          ميل آن را در دلش انداختند

بر اساس اين قانون هر يك از انسان ها تعلقاتي دارند و انگيزه هاي گوناگوني در وجود آنان غليان مي كند. هر يك از اين تعلقات در وجود آدمي به لحاظ اولويت هاي آن انسان داراي مراتبي هستند و اهميت آنها بستگي به ميزان علاقه فرد به آن پديده و يا خواسته و يا حال او دارد و به تعبير ديگر هر انساني در آن كاري كه به آن علاقمند است وارد مي شود و در آن حرفه و پيشه توانايي و مهارت مي يابد و با كساني كه در آن مقوله ورود نكرده اند تفاوت جدي پيدا مي كند و در آن خبره مي شود و چون بر آن كار تسلط و اشراف يافت آن فعاليت را به آساني و به خوبي انجام مي دهد. 

بنابراين هر كسي را براي كاري ساخته اند و ميل به آن را در دل او انداخته اند و به همين دليل هم افراد گوناگون حرفه و كسب مختلفي را بر مي گزينند و راه و روش متناسب با علاقه خود را دنبال مي كنند. چنانچه در انسان تمايل و رغبتي نباشد دست و پاي او براي رسيدن به آن مطلوب در مسير كار رو تلاش به حركت در نمي آيد، همانند خار و خسي كه بدون وجود و حركت آب و باد  حركت نمي كند و جنبش نمي نمايد. در حقيقت جان آدميان از آنجا كه نظر به آسمان دارد و با حضرت حق احساس خويشي و نزديكي مي كند همواره به آنجا مي نگرد و عليرغم همه ي حجاب هايي كه به واسطه ي وابستگي هاي زميني بر جان او كشيده مي شود باز هم نيم نگاهي به ديار غيب و ديدار يار دارد. 

                  آن چنــــان كه عاشقي بر ســـروري          عاشق است، آن خواجه بر آهنگري 

                    دست و پا، بي ميل كي جنبان شود         خـار و خس بي آب و بادي كي رود 

                  گـــر ببيني ميـــل خود ســـوي سَما           پَرّ دولت بر گشــــــا همچــون هُمـــا  

                   ور ببيني ميل خــــود ســـــوي زمين          نوحه مي كن، هيچ منشين از حَنين 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ساعت 21:40  توسط شاهد  | 

فال بَد رنجور گرداند همي          آدمي را كه نبودستش غَمي

يكي از حالات آدميان كه امروزه از جهات علم روان شناسي نيز اثبات شده است اين كه انسان چنانچه خيال انديش گردد و فال بَد بزند و خود را دچار مخمصه اي تصور كند به همان حال مبتلا مي شود، مولانا با استفاده از اين اصل رواني براي شرح موضوع و هم و خيال و آثار آن در وجود آدميان مي پردازد و آن را عامل گرفتاري انسان مي داند. او مي گويد: چنانچه آدمي تصور كند كه غمگين و اندوهناك است و يا به بيماري و تب دچار شده است بيمار و اندوهگين مي شود. در اين خصوص روايتي نيز از رسول خدا(ص) وارد شده است كه ايشان فرموده اند : اگر تظاهر به بيماري كنيد، بيمار مي شويد : 

                             قول پيغمبر قبولُه يفرَضُ          اِن تمارَضتم لَدَينا  تمرَضُوا 

موضوع اين قانون به داستاني مربوط مي شود كه كودكان مكتب خانه از سخت گيري هاي استاد و معلم رنجيده مي شوند و تصميم مي گيرند كه به طريقي از درس و بحث و كلاس خلاصي يابند و لذا با مشورت يكديگر به اين نتيجه مي رسند كه چون استاد به كلاس درس وارد شد به او بگويند كه چرا رنگ شما پريده و به اين ترتيب در او القاء بيماري كنند و معلم را به وهم و خيال مبتلا سازند و به او بباورانند كه تو دچار بيماري شدي و بدين روش به تعطيل كلاس درس و بحث موفق شوند، كودكان چنين كردند و استاد نيز به دام وهم و خيال در افتاد و چون خود را بيمار پنداشت به خانه بازگشت و در بستر بيماري خوابيد و گلیم بر خود پیچید وخود را بیمار یافت: 

                     همچنين تا وهم او قُوّت گرفت          ماند اندر حال خود بس در شگفت 

                      گشت اُستا سست از وهم و ز بيم        بر جَهيــــد و مي كشانيد او گليـم

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۴ساعت 19:27  توسط شاهد  | 

عقلِ جُزوي، آفتش وهم است و ظن            زانــكه در ظلمـــات شــد او را وطن

عارفان و حكيمان و همچنين جناب مولانا عقل را به جزئي و كلي دسته بندي مي كنند و عقل جزئي را نا كارآمد و عقل حسابگر مي دانند و انسان را به عقل كلي و بي افول و كارآمد سفارش مي كنند، جلال الدين در اين بیت ضمن اذعان به عقل جزئي آفت عقل در اين مرتبه را وهم و گمان معرفي مي نمايد و دليل اين نقيصه را سكنا گزيدن آن در تاريكي ها ی ناشي از وهم و خيال مي داند. ايشان براي اثبات اين مدعا به ذكر مثالي متوسل مي شود و مي گويد : اگر فردي بر روي زمين صاف و عادي حركت كند پهناي قدم او بيش از نيم متر نيست و بي آنكه بيمي به خود راه دهد در عرض نيم متري زمين به آساني عبور مي كند و راه مي پيمايد و به وسواس و وهم و ترس دجار نمي شود در حالي كه اگر همان فرد بر سر ديوار بلندي كه عرض آن دو متر هم باشد راه برود به وهم و گمان مبتلا مي شود و تعادل خود را از دست مي دهد و علاوه بر استيلاي خوف و خيال ممكن است از ديوار سقوط كند. 

اين اضطراب و نگراني كه در حقيقت منطقي به نظر نمي رسد از آنجا ناشي مي شود كه دل به لرزه مي اُفتد و نگران مي شود و اين نگراني به وهم و ترس مبدل مي گردد و او را بر زمين مي زند. مولانا اين مثال را براي شناخت اهميت وهم و گمان در وجود آدمي بيان مي كند و دقت در شناخت اين پديده در وجود انسان را پر اهميت مي شمارد : 

                       بر زمين گر نيم گز راهي بُوَد         آدمي بي وهم ايمن مي رود 

                      بر ســــرِ ديوار عالي گر روي          گر دو گز عرضش شود كژ مي شوي 

                      بلكه مي اُفتي ز لرزه دل به وهم       ترسِ وهمي را نكو بنگر، بفهم 

گز = ذِراع- واحد سنجش طول= حدود نيم متر

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۹ساعت 11:59  توسط شاهد  | 

تو به هرحالي كه باشي مي طلب            آب مي جُو  دايماً  اي خشك لب

مولانا احوال آدميان را به دو صورت تبيين مي كند، ايشان مي گويد: آدمي يا اهل طلب و جستجو و تلاش براي به دست آوردن است و يا اينكه به خواست خود دست پيدا كرده و مطلوب خود را يافته است و بر اثر رسيدن به مطلوب به وجد و طرب درآمده است. جلال الدين در اين بيت حال آدميان را به حال انسان عطش زده و تشنه لب تشبيه مي كند كه براي رفع تشنگي خود طالبانه به هر سوي مي رود و از هر جا مي جويد تا عطش خود را فرو نشاند، ايشان لب خشكيده انسان را گواه دست يافتن به آب مي داند و مي گويد : سرانجام لب خشكيده به سرچشمه آب حيات ميرسد و مراد خود را حاصل مي كند. 

در حقيقت خشكي لب و حس تشنگي پيغامي است كه از سوي آب ارسال شده است و از طرف آب تشنه لب را آگاه مي سازد كه اين نگراني و اضطراب تو سرانجام تو را به آب گوارا مي رساند. مولانا طلبكاري را جنبش و پويش مباركي مي داند و طلب در راه حقيقت را عامل برداشتن موانع در اين راه مي داند و طلب را به بانگ خروسي تشبيه مي كند كه هنگام سحر با نواي خود وقوع صبح را خبر مي دهد. جديت در طلب از نگاه مولانا به حدي است كه نداشتن اسباب و آلات طلب را مانعي براي دست كشيدن از طلب نمي داند و جوئيدن در راه حضرت حق را نيازمند آلت خاصی نمي شناسد. 

                          كآن لب خشكد گواهي مي دهد             كو به  آخِر در سرِ مَنبَع  رسد 

                      خشكي لب هست پيغامي ز آب             كه: به مات آرد يقين اين اضطراب 

                     كاين طلبكاري مبارك جنبشي است           اين طلب، در راه حق مانع كُشي است 

                     اين طلب مفتاح مطلوبات توست               اين سپاه و نصرت و راياتِ توست 

رايات = جمع پرچم و عَلَم

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۴ساعت 20:0  توسط شاهد  | 

ما سميعيم و بصيرم و خوشيم            با شما نامحرمان ما خامشيم

يكي از قوانين مستحكم كه در نظام  هستي و در ميان همه ي موجودات جهان جاري و ساري است و قرآن كريم نيز آن را تآييد كرده است(آيه ي ۴۴ سوره اِسراء) آن است كه همه ي اجزاي عالم و ذرات جاري در پديده ها در مقام خود شنوا و بينا هستند و همگي به تسبيح حضرت حق مشغولند، مولانا در اين بيت از زبان جمادات خطاب به آدميان مي گويد : ما جمادات همگي مي شنويم و مي بينيم و به خداي خود دلشاد و دل خوشيم، و اگر نطقي نداريم و در مقابل شما ساكت هستيم براي آن است كه شما نامحرم هستيد و از رازداني بي بهره ايد، شما انسان ها كه خود را در حد دنياي ماده و جماد تنزل مي دهيد چگونه انتظار داريد كه با زبان تسبيح اين موجودات آشنا باشيد؟

راه چاره براي دريافت غُلغُل و نيايش اجزاي جهان آن است كه از عالم جمادي فراتر رويد و خود را به جهان جان برسانيد و آنگاه غوغاي جاري در عالم جمادات را ببينيد و بشنويد. جلالدين براي اثبات اين قانون كلي به آيات قرآن كريم اشاره مي كند و مي گويد: همانگونه که ماه اشاره انگشت رسول خدا(ص) را دريافت مي كند و آتش به اعتبار ابراهيم خليل(ع) براي او نسرين مي شود و خاك آگاهانه قارون را در خود مي بلعد و ستون حنانه در مسجد پيامبر صاحب فهم و درك مي شود و سنگ ها به رسول خدا سلام مي كنند و كوه بحيي(ع) را به سوي خود فرا مي خواند. ساير اجزاء عالم نيز از سمع و بصر برخوردارند و لازمه شنيدن و ديدن احوال انان ورود انسان به سرزمين جان است كه از اولياي الهي ساخته است :

                  چوت شما سوي جمادي مي رويد       محرم جان جمادان چون شويد؟

                  از جمـــــادي، عالـــمِ جـان ها رويد       غلغــــل اجــــزايِ عالم بشنويد

                   خاك قـــارون را چو ماري در كَشَد       اُستن حنــــــانه آيد در رَشـــــد

                   سنگ بر احمـــــد سلامي مي كند       كـــوه يحيي را پيامي مي كند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۵ساعت 16:33  توسط شاهد  | 

دانشي بايد كه اصلش زان سر است         زان كه هر اصلي به فرعش رهبر است

عارفان و حكيمان علم و دانش را همچون عقل به دو بخش جزئي و كلي تقسيم كرده اند، آنان معتقدند كه دانش و علوم اكتسابي ناقص و نارسا و ناتوان است و در حد گذران زندگي عالم ماده وسعت و قدرت دارد و نمي تواند انسان را به عالم حقيقت واصل كند و لذا براي دست يافتن به حقايق ناب و راه يافتن به سرزمين جان علم و دانش ديگري لازم است كه از جنس كشف و شهود است و از آن سَری يعني ريشه در عالم غيب دارد و آن جهاني است و راه دست يافتن به آن تعطيل كردن قوّت نظري و تخليه جان و دل از اوهام و خيالات و خاطرات است تا آدمي از خمودگي خارج شود و با هوشياري و بيداري مسافتي را طي كند وليكن پر و بال او توان طي وسعت دريا را ندارد و از راه باز مي ماند.

براي عبور از پهناي دريا پرو بال ديگري نياز است تا بتواند اين راه صعب و طولاني را بپيمايد. بال و پر اين راه همان علم الهي است كه مي تواند آدمي را تا بارگاه خداوندي بكشاند، جالب توجه اينكه براي به دست آوردن علم لدني و بال پرواز حقيقي بايد از علوم ظاهري و كسبي جاهل شد وگرنه تا اين تكيه گاه آدمي را به خود مجذوب مي كند امكان رها شدن از آن وجود ندارد:

پس همواره علمي بياموزيد كه لازم نباشد براي رسيدن به حقيقت آن را از صحنه دل پاك كنيد:

                      هر پَري بر عرض دريا كي پَرَد ؟        تا  لَـــدُن  علـــمِ لَدُنّي  مي بـــرد

                      پس چرا علمي بياموزي به مرد        كَش بپايد سينه را زان پاك كرد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۷ساعت 10:30  توسط شاهد  | 

خفته ي بيدار بايد پيش ما             تا به  بيداري  ببيند خوابها 

اولياي الهي همواره احوالي دگرگون از حال خلق دارند، آنان در احوال دنيوي خفته و نسبت به احوال باطني و اُخروي بيدار و هوشيارند، عارفان پاك سيرت در حال بيداري خواب مي بينند و در عالم معنا پر مي كشند و سير مي كنند. مولانا مي گويد: كساني مي توانند با اولياء الهي همراه شوند كه از احوال ظاهري و دغدغه هاي دنيوي گذشته باشند و چنان از وابستگي ها رها شده باشند كه گويي به خواب رفته اند و آنچنان به احوال باطن دست يافته باشند كه در حقيقت بيداري آنان در آن مقام به ظهور رسيده باشد.كساني مي توانند در مسير انسان كامل گام بردارند كه سراپا مست حق باشند و به عالم ملكوت راه پيدا كنند چرا كه طريق خاصان حق طريق بيداري پس از خوابيدن از مظاهر عالم ماده و احكام آن است.

جلالدين مي گويد: دشمن اين خواب كه به معناي رهيدن از محدوده ي انديشه جزئي و عقل حسابگر است همان عقل جزئي و ناقص بشري است كه همواره او را در سيطره خود به دام كشيده است. در حقيقت خصم مكاشفات عرفاني مانع دست يافتن به احكام عالم ملكوت كه گلوي حقيقت شناس انسان را بسته نگه مي دارد افكار- اوهام و خيالات ناشي از انديشه ی لذت ها و كامروايي هاي مادي است كه دريافت لذت معنوي و خواب خوش برآمده از خوابيدن و رها كردن تجليات ظاهري را حلق بندي مي كند و راه نوشيدن شراب ناب حقيقت را بر انسان مي بندد. مولانا معتقد است كه هم جنس انسان و هم روح او حلق دارد و از راه گلو تغذيه مي شود :

                 دشمن اين خواب خوش شد فكر خلق       تا نَخسبد فكرتش، بسته ست حلق

                             حيرتي بايد كه رو بَد فكر را                  خورده حيرت فكر را و ذكر را

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۵ساعت 19:56  توسط شاهد  | 

مصطفي را وعده كرد الطاف حق          گر بميري تو  ، نميرد  اين سَبَق

اين بيت به آيه شريفه شماره ۹ سوره مباركه حجرات اشاره دارد كه خطاب به پيامبر(ص) مي فرمايد : (ما قرآن را فرو فرستاديم و خود نگهداران آنيم) در طول تاريخ همواره كتب آسماني و صحيفه هاي رسولان پيشين در معرض تحريف و تغيير قرار گرفته است و اصحاب تزوير در مسير تامين منافع مادي و سياسي خود وحي الهي را مورد تاخت و تاز و دگرگوني قرار داده اند و چه بسيار سوء استفاده هايي كه روا داشته اند.

خداي سبحان پس از ظهور اسلام و نزول وحي بقاي آن و محافظت از تحريف و تغيير قرآن كريم را خود به عهده گرفته است و از همين روست كه اينك پس از گذشت قرن ها از نزول اين نسخه الهي همچنان از هر گونه دست كاري بشري مصون مانده و همه ي آيات همان است كه در روزگار وحي بر نبي مكرم اسلام(ص) نازل گرديده است، چرا كه خداي حكيم نگاه دارنده آن است و خود آن را در زمان حيات و رحلت رسول حق حفاظت مي كند و از هرگونه كم و زياد كردن آيات ممانعت مي نمايد و از طعن و نيش نگوهشگران مصون مي دارد.

                      من كتاب و، معجــزت را رافعم              بيش و كم كُن را ز قرآن مانعم

                     من تو را اندر دو عالـــم حافظم              طاعنــــان را از حديثت دافعــــم

                     كس نتاند بيش و كم كردن درو               تو به از من حافظي ديگر مجـو

                     رونقت را روز روز افـــــزون كنم              نام تو بر زْز و بر نقـــــره زنــــم

                      مِنبــر و محـــــراب سازم بهر تو              در محبت قهـــر من شد قهر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۱ساعت 10:29  توسط شاهد  | 

چون که چوپان خفت، گرگ ایمن شود          چون که خفت آن جهد، او ساکن شود

در این بیت مولانا انسان ها را از تکیه کردن بر نوع خود بر حذر میدارد و چنین تکیه گاهی را چونان تکیه کردن گوسفندان به چوپان می داند و خطر به خواب رفتن چوپان و فراهم آمدن امنیت گرگ را هشدار می دهد. در حقیقت انسان خردمند کسی است که به خود متکی باشد و با تکیه به خود حقیقی خویش بر خدای سبحان توکل کند، تکیه انسان به امثال خود که چون او به نقص و کاستی بسیاری مبتلا هستند و چاره ی خود نیز نمی توانند خردمندانه نیست، چرا که اساساً انسان موجودی ناقص و ناتوان است و از پس مشکلات خود بر نمی آید چه رسد به اینکه بخواهد دیگری را از قید خود رها سازد و او را به سرزمین نور برساند.

جلالدین همچنان می گوید : اما انسانی که به خدای خود متکی باشد و در پناه و حصار حق قرار گیرد و چوپانی خدای سبحان را پذیرا شود امنیت و مصونیت می یابد و چون این چوپان مثالی را خواب و سستی در بر نمی گیرد بنابراین گرگ هرگز ایمنی نمی یابد و راهی به حصن حصین حق ندارد.

                         لیک حیوانی که چوپانش خداست       گرگ را آنجا امید و ره کجاست؟

اگر گرگان و فرعونیان شرق و غرب عالم را اشغال و تصرف کنند آیا می توانند با خداوند به جنگ برخیزند بلکه همه ی آنان در برابر قدرت حق سرنگون و نابود می شوند و این نشان راست و قانون قطعی در تاریخ جهان است و همواره در ادوار گوناگون حیات انسان به منصه ی ظهور رسیده است.

                   گر جهان، فرعون گیرد شرق و غرب          سرنگون آید، خدا، آن گاه حرب؟

                   آن نشان راست دادم، جــــــــان باب          برنویس، اللهُ اَعلَــــم بالصواب

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۲۵ساعت 11:40  توسط شاهد  | 

عقل جزئی گاه چیره، گه نگون         عقل کُلی، ایمن از رَیبُ المنُون

در لسان عارفان و حکیمان عقل به دو صورت تقسیم شده است، عقل جزئی- عقل معاش- عقل دنیایی. عقل مادی و عقل کل- عقل عقل- جان جان .آب آب از جمله تعابیری است که برای ان دو گونه عقل بکار رفته است. آنان عقل جزئی را عقل حسابگر و فعال در منطقه ی (من طبیعی) معرفی کرده اند. عقل جزئی زندگی مادی و حیات طبیعی او را اداره می کند و قادر به ورود در مراتب بالاتر و حضور در منطقه من الهی انسان نیست و اساساً توانایی دریافت معانی ژرف از عالم معنا و سرزمین غیب را ندارد و در حقیقت پای چوبین است که با آن نمی توان به مناطق صعب العبور راه یافت، عقل جزئی حسابگر و منفعت طلب و محدود است و این عقل در مسیر حیات انسان گاهی غالب است و گاهی مغلوب، گاهی با نفس می آمیزد و زمانی دیگر هم با آن به ستیزه می خیزد، به همین دلیل هم قابل اعتماد و اعتنا نیست و نمی توان به آن متکی شد، در حالی که عقل کلی در فراز و فرود روزگار و حوادث و رخدادها اصالت خود را حفظ می کند.

این مرتبه از عقل از آنجا که با عقل عقل و با دریای عقل کلی پیوند خورده است و بدون شک از خطا و اشتباه نیز مصون است و چون  به عالم معنا و دیار غیب راه یافته است راهنمایی مطمئن است و بدون شک و ریب در میدان ظاهر می شود. مولانا توصیه می کند که : این عقل جزئی و ناتوان را رها کن و به جای آن خریدار حیرت و معرفت حقیقی باش و به سوی فروتنی و تواضع و تسلیم حرکت کن و از رفتن به بخارا و جلوه های مادی و شکوه علم ظاهری بپرهیز که با حشمت ظاهری که برگرفته از راهنمایی همان عقل جزئی است راه به سرزمین نورانی جان نخواهی برد.

                        عقل بفروش و، هنر حیرت بخر           رو به خواری، نی بُخارا ای پسر

رَیب المنون = حوادث ناگوار

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ساعت 21:10  توسط شاهد  | 

چون ملائک، گوی : لا عِلّمَ لَنا           تا بگیرد  دست   تو   عَلَمتّنا

این بیت و این قانون به آیه شریفه ۳۲ سوره بقره اشاره دارد، در این آیه که موضوع داستان خلقت آدم و موضعگیری فرشتگان مطرح است، ملائک در پاسخ به خدای حکیم گفتند (پاک خداوندا، ما را دانشی نیست، جز آن چه تو به ما آموختی و توئی دانای حکیم) مولانا با استفاده از مضامین این آیه شریفه یکی از قوانین بسیار مهم عالم عرفان را تبیین می کند، ابن قانون گویای آن است که انسان تا زمانی که به خود متکی و مغرور است و داشته های خود را ناشی از وجود خاکی خود می داند راه نجات نخواهد یافت این قاعده از اهمیت بسیاری برخوردار است و همواره مورد توجه عارفان و حکیمان بوده است، جلال الدین به انسان ها سفارش می کند که شما به تأسی از ملائک از منیت و خودخواهی ها خالی شوید و به اینکه فقیر و نیازمندید اعتراف کنید و لا علم لَنا بگویید تا صاحب علم حقیقی دست شما را بگیرد و از سقوط در چاه پر عمق اَنانیت برهاند.

مولانا اُمی بودن پیامبر اکرم (ص) را رها شدن رسول خدا از خود می داند و به افشای اسرار بلندی در این مقوله می پردازد و می گوید: اگر در مکتب عشق الهی هیچ ندانی و به دانش ها و علوم ظاهری متکی نباشی و به علم حرف و نقطیع حروف دل نبندی چونان حضرت خاتم (ص) از نور عقل و خرد سرشار خواهی شد و بوسیله این نور مقدس در آسمان ها به پرواز می آیی و جهان غیب را در می نوردی، در حقیقت آزاد شدن از کمند محفوظات و معلومات ظاهری و دریافت این معنا که تکیه گاه اصلی برای نجات انسان همانا متکای عقل کل است همان راه رهایی از ورطه جهل و تاریکی و خودبینی هاست.

                      گر در این مکتب ندانی تو هِجا                همچو احمد پَرّی از نورِ حجی

هِجا : تقطیع حروف

حجی : عقل

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۰ساعت 9:56  توسط شاهد  | 

خفته ي بيدار بايد پيش مـــا           تا به بيــــداري ببيند خوابهــا

عارفان و حكيمان راه ورود به سرزمين غيب و ديار جان و دست يافتن به حقايق عالم معنا را خوابيدن در احوال دنيوي مي دانند و انسان ها را به رها كردن تعلقات فرا مي خوانند و در عوض آدميان را به بيدار شدن به احوال اُخروي و جهان شهود سفارش مي كنند، آنان راه برون رفتن از گرفتاري هاي انسان در عالم ماده را رها شدن از آن و به خواب خوش بي وابستگي رفتن مي شناسند و بيداري را توجه به حق و گام نهادن در طريق اولياء حق معرفي مي كنند و آن را تنها راه ورود مي دانند و عامل اصلي باز دارنده از اين خواب بيداري افروز را فكر و انديشه ي جزئي و عقل حسابگر انسان معرفي مي كنند و راه نجات از اين مَخمصه ي زندان گونه را خواباندن انديشه ي عليل و خيالات موهوم اعلام مي دارند :

خوابيدن در احوال دنيوي يا خواباندن انديشه ي جزئي خواب خوشي براي انسان است و اگر چنين خوابي رخ دهد بيداري حياتبخشي را به دنبال دارد، در حقيقت خوابيدن موهومات و خيالات و افكار حسابگر جزئي در وجود انسان گلوي حقيقت خواه و حقيقت ياب او را مي گشايد و انسان را به گلستان مكاشفات روحاني و ملكوتي مي برد.

جلال الدين طريقه ي خروج از اين وابستگي ها را دست يافتن به مقام  "حيرت" و رها شدن از قيد و بند عقل جزئي مي داند و حيرت را را خورنده ي خيالات و موهومات معرفي مي كند:

              دشمن اين خواب خوش شد، فكر خلق          تا نخسبد فكر تش، بسته ست خلق

                               حيرتي بايد كه رويَد فكر را              خورده خيرت، فكر را و ذكر را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۳ساعت 12:3  توسط شاهد  | 

آن كه او بنيــاد فرعــــوني كــند           راه صد موسي و ، صد هارون زَنَد

نفس در مرتبه ي اماره ي آن در وجود آدمي همواره داعيه فرعوني مي كند و انسان را به رفتار متفرعنانه و سركشي در مقابل حقيقت وا مي دارد. سركشي ناشي از جولان نفس خوي فرعوني مي آورد و انسان را به رفتار غرور آميز و كبر آلود مي كشاند، چنين انساني از مواجهه با حق گريزان است و به مقابله با حق و مصاديق آن كه از انبياء و اولياي الهي اند بر مي خيزد و به تعبير ديگر نفس اما ره و من طبيعي به جدال  با من اعلاي انساني و جان الهي قد مي كشد و با حقيقت به مخالفت مي ايستد.

مولانا مي گويد : همواره فرعونيان با تحريك نفس به جدال و مقابله با موسويان و هارونيان برخاسته اند در حالي كه اينان پشه اي بيش نبوده اند و جاه و مال و مكنت و قدرت آنان را به مقابله با حق وا داشته است. نفس اماره نيز به خودي خود فقير و ناتوان است و چون امكانات وجود آدمي در اختيار آن قرار گيرد نعره ي فرعونيت مي زند و پشّه ي كم بها و ناچيز را به باز شكاري مبدل مي كند.

جلال الدين به انسان ها سفارش مي كند كه همواره اين اژدهاي نفس را در برف فراق و سرماي افسردگي نگهدارند و او را به سرزمين گرم و نوراني جان راه ندهند و ميدان كاميابي و لذت را بر او مگشايند تا اين اژده هاي خفته همچنان در پژمردگي و يخ زدگي باقي بماند، او مي گويد: اين افعي نفس را همواره با شلاق رياضت و فقر و بي لقمه اي نگهدار تا خيال سركشي بر سر نپرورد و تو را تباه نكند :

                     كرمك است آن اژده ها از دست فقر        پشّه اي گردد ز جاه و مال و صَقْر

                   اژده هــــــا را دار در برف فـــــــــراق         هين مكش او را به خورشيد عراق

                   تا فســــرده مي بُــــوَد آن اژدهــــات         لقمــــه اوئي چـــــو او يابد نجـــات

صَقْر : پرنده عظيم الجثه

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۹ساعت 19:25  توسط شاهد  | 

چون ز حس بيرون نيامد آدمي        باشد از تصوير غيبي اعجمي

يكي از مهمترين اهتمام انبياء و اوليا و عارفان و حكيمان حق اين بوده است كه علاوه بر اينكه از غيب خبر داده اند کوشیده اند دريچه عالم غيب را نیز به روي انسان بگشايند و او را با سرزمين پنهان از چشم و دل آشنا كنند، آنان راه ورود به ديار غيب را نشان داده اند و طريق دسترسي به وراي حجاب ها را در رهاشدن از بند حواس ظاهري و بريدن از تعلقات زمينگیر کننده دانسته اند .

  اینان آدميان زا به بر گرفتن حجاب ها از راه مجاهدت و مراقبت و شكستن زندان هاي نفس اماره سفارش كرده اند و به انسان ها آموخته اند كه تا از قيد و زنجير حواس عالم صورت رهايي نيابيد نمي توانيد به احوال عالم غيب راه پيدا كنيد.

مولانا با بهره گيري از نَفَس گرم اولياء حق و استفاده از جان روشنايي يافته خويش اين معناي ژرف و راه رسيدن به آنها و همچنين شيوه هاي گريز از حصارهاي تن خاكي و زندان نفس اماره را در ابيات گوناگون به تصوير كشيده است. او مي گويد: اگر مي خواهيد سروش و خروش و تسبيح جمادات را آشكارا ببينيد و بشنويد بايد از مرتبه ي جهان جماد به مقام بلند جهان جان صعود كنيد تا به طور عيان نواي دلنشين تسبيج موجودات پيرامون خود را بشونيد و با آنان ارتباط برقرار كنيد :

                          از جمادي، عالمِ جان ها رويد          غغُــــل اجزايِ عالــــم بشنويد

                          فاش تسبيــــح جمادات آيدت          وسوسه ي تأويل ها نر بايدت

وسوسه ي تأويل ها : توجيهات و زياده گويي هاي ظاهربينان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۶ساعت 19:45  توسط شاهد  | 

باد، حَمــــالِ سليمـاني شود        بحر، با موسي سخنداني شود

يكي از قوانين حاكم بر اين نظام هستي كه با انفاس قدسي و يد با كفايت، انسان كامل و اولياء الهي در مقاطع گوناگون تاريخي تجلي مي يابد و بيانگر آن است كه انسان تا مرز بي نهايت استعداد تعالي يافتن و افلاكي شدن را در خود نهفته دارد و مي تواند با بهره گيري از اين عطاي الهي اين پرده هاي حجاب را بردرآند و خود را به سرزمين غيب برساند. انبياء الهي با استفاده از اين توانايي بالقوه و به مدد اخلاص و طهارت و رها شدن از خويش توانسته اند به ديار نور راه يابند و به مقام خليفه الهي برسند، مولانا در بيان اين قانون در جاي جاي مثنوي بعضي از رفتار نمادين رسولان حق را به نمايش گذارد، و در وادي عرفاني از اين وقايع برای شكوفايي جان آدميان همت نهاده است.

جلال الدين با استفاده از آيات قرآن كريم و حوادث تاريخي مي گويد: باد خود را در خدمت سليمان نبي قرار مي دهد و دريا به مقام دريافت سخن و اشارات موساي كليم مي رسد و ماه آسمان انگشت اشارت رسول اكرم (ص) را مي بيند و شعله هاي آتش براي ابراهيم خليل گلستان مي شود. خاك قارون را كه نماد ثروت اندوزي و مار زهرآگين است مي بلعد و ستون حَنّانه در مسجد پيامبر (ص) به مرتبه ي فهم و درك  فراق نائل مي آيد و چنين است كه مي فرمايد :

                           ماه با احمد اشــــارت بين شود        نار ابراهيـــم را نســرين شود

                           خاك، قارون را چو ماري دركَشَد        اُستن حَنــــــانه آيد در رَشَــــد

                           سنگ بر احمــد سلامي مي كند        كوه، يَحيي را پيامي مي كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۰ساعت 14:10  توسط شاهد  | 

آدمي كوهي است، چون مفتون شود؟        كـــوه اندر مار، حيـــران چـــون شود

انسان موجودي است كه چونان كوه استوار، با عظمت و شكوهمند است، چنين موجودي چگونه شيفته مي شود، اين موجود شگفت چگونه خود را به سرگرداني و حيراني مار (مال) دچار مي كند؟ آيا ممكن است كوه عظيم از حضور مار در مقابل خود حيران شود؟

مار در فرهنگ عرفاني ما نماد مال و ثروت است، عارفان باطن مال را مار دانسته اند و سم و زهر نهفته در شهوت ثروت را چونان ماري مي دانند كه آدمي را به نيش زهر آلود خود تباه مي كند، مولانا در اين ابيات و ابيات بعدي مي گويد: آيا ممكن است انسان كه خلقتي شگرف دارد و از روح پر جلال حضرت حق مدد مي گيرد و چونان كوهي سترگ كه كان فضيلت هاست و در ميان مخلوقات عالم به شرافت قد كشيده است به ثروتي كه همچون مار خزنده و گزنده و زهرآگين و خطرناك است شيفته و مفتون گردد؟

آري تنها آن دسته از آدميان كه از دايره شهوات فراتر رفته اند چنين توانايي را در خود مي يابند وگرنه اغلب انسان ها كه در سيطره هواها گرفتارند و ارزش وجودي خود را نشناخته اند و به جايگاه رفيع خود در عالم هستي پي نبرده اند توجه ندارند كه از چه مرتبه ي بلندي فرود آمده اند به سرازيري سقوط مي روند و در دام شهوات گرفتار مي شوند. اين دسته از انسان ها خود را در بازار اين جهان ارزان فروختند و به تعلقات تن خاكي تن دادند و اطلس وجود خود را وصله ي جامه اي مندرس و بي قيمت کرده اند:

            خويشتن نشناخت مسكين آدمـي        از فـــزوني آمـــــد و شــــد در كمي

            خويشتن را آدمي ارزان فــــروخت        بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت

دلق : جامه ي ژنده و كم بها

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۸ساعت 19:30  توسط شاهد  | 

جنگ هاي خلق بهرِ خوبي ست             برگِ بي برگي، نشانه طوبي ست

خوبي برگي است كه از بي برگي تحصيل مي شود: انسان ها بطور فطري و ذاتي خير طلب و خوبي خواهند. جنگ ها و كشمكش ها در ميان آدميان نيز ريشه در اين حقيقت دارد كه آنان خوبي طلب هستند و براي اينكه به خوبي ها دست پيدا كنند از بيراهه مي روند و چنان مي پندارند كه با تضاد و جنگ و مخاصمه به مطلوب خود دست خواهند يافت، آدميان علي العموم و به ويژه صاحبان قدرت و مكنت از اين حقيقت غافلند كه اساساً نفس خوبي از بي برگي و نداشتن و نخواستن نشأت مي گيرد و به همين دليل هم براي يافتن آن مطلوب حقيقي به دوئيت و جدال كشيده مي شوند، اين پديده همچون حال كسي است كه براي جلب و جذب محبت محبوبِ خود به جاي پيش گرفتن قاعده بي توقعي به آزار و مجادله با او روي آورد و گمان مي كند كه از طريق تحريك و تحقير و ناسزا گفتن به لطف و مهر محبوب دست خواهد يافت.

مولانا در بيت ديگري در تبيين همين معنا ظهور و بروز خشم و غضب آدميان را براي تحصيل دوستي و آشتي مي داند و ميگويد: همواره ناراحتي ها دامي براي شكار راحتي هاست. به اين معنا كه ستيزه جويي های دروني و بيروني انسان ها براي دريافت آرامش گمشده  است كه ذاتاً بدان گرايش دارند. جلال الدين همچنين در بيت ديگري مي فرمايد:

تنبيه و كتك زدن محبوب جلوه اي از اظهار لطف و محبت است و هر گله و شكايتي كه رخ مي نمايد براي آن است كه شكر و ستايشي در پي خواهد داشت.

                     خشم هاي خلق بهر آشتي ست        دامِ راحت، دايماً بي راحتي ست

                     هـــــر زدن بهــــر نوازش را بُـــــوَد        هــــر گِله از شكــــر آگه مي كند

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۱ساعت 21:30  توسط شاهد  | 

هر كجا بوي خوش آيد بو بَريد            سوي آن سِرْ، كآشناي آن سَريد

انسان موجودي است كه آفرينش او از بركت بوي خوش نفخه ي حضرت حق رخ نموده است. نفخه ي الهي و دميده شدن روح خداوندي در پيكره گلین آدمي مشام او را با عطر دل انگيز حقيقت در آميخته است، اين بوي خوش كه همواره از جان انسان سر مي زند همان فطرت اوست كه در لسان قرآن از آن ياد شده است، فطري بودن حق خواهي و خدا جويي انسان ريشه در همان لقاء بوي حق است كه اين عطر خوش الحان آدمي را به سوي حقيقت مي كشاند، اين بوي خوش از جان انسان سر مي زند و هر كجا حقيقتي رخ مي نمايد با همان عطر جان سنجيده مي شود و خويشاوندي آدمي با آن را آشكار مي سازد.

مولانا با بهره گيري از اين عطاي الهي به ما توصيه مي كند كه در هر مكان و در هر حالی بوي خوش حقيقت شامه جان شما را بر آشفت به سوي آن گام برداريد چرا كه اين حالت نشان از اسراري دارد كه از آن سوي عالم غيب و باطن جهان حقیقت است و آشناي آن سري و آن سويي است.لطف و مهري كه از ناحيه كسي تجلي مي يابد بيانگر اصل و ريشه اي است كه اين لطف از آن ديار جاري مي شود و لذا به سوي آن حركت كنيد باشد كه راهي بدان منشأ عالی بيابيد. چرا كه همه ي خوش ها از دريايي ساري مي شود كه ژرفاي آن ناپديد است. اينك كه چنين درياي ژرف و گسترده اي مبدأ تمامي خوش ها وخوب هاست عاقلانه آن است كه از صورت ها و جزء ها درگذري و از همان ابتدا چشم بر كل و ريشه بدوزي و بدان سوي روان شوي.

           هـــــر كجـــــا لطفي ببيني از كســــي         سوي اصـــل لطف، ره يابي عَسِي

           اين همه خوش ها ز دريايي ست ژرف       جــــزء را بگـــذار و : بر كــل دار ظرف

عسي : باشد كه

ظرف : ديده- چشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۶ساعت 20:11  توسط شاهد  | 

دست شد بالايِ دست اين تا كجا          تـــا به يــزدان كه اِليـــه المنتهــي

يكي از قواعدي كه در اين جهان جاري است و در ميان جامعه نيز بصورت ضرب المثل در آمده و فراوان نيز تجربه شده است اين است كه (دست بالاي دست بسيار است) اين قاعده هنگامي به كار مي رود كه فردي بالا دست به زير دست خود تعدی و تعرض كرده باشد و زير دست توانايي مقابله و دفاع از خود را نداشته باشد و ان را به بالا دست حواله کند . لكن دامنه ي اين قانون بسي فراتر از استفاده اي است كه از آن صورت مي گيرد، در حقيقت اين خداي سبحان است كه دست بالا دستي است و تنها اوست كه قدرت مطلق جهان است و اوست كه انتقام گيرنده ظالمان و ستم پیشگان است و اوست كه دادخواه مظلومان عالم است.(يدالله فوق اَيديهم)

در سلسله مراتب قدرت هاي صوري نيز اين قاعده جاري است و هر قدر يك انسان قدرتمند باشد و دست او بالاي دست ها قرار داشته باشد دست خداي قهار بالاي دست اوست و تنها قدرتمندي كه بدل و بالا دستي ندارد پروردگار حكيم است. اين دايره از اين هم وسيعتر است و به همه ي ابعاد وجودي انسان همچون علم، حلم و حكمت و بينايي و شنوايي و غيره تسري مي يابد. و انتهاي بي پايان همه ي اين خصوصيات خداي حكيم است. او چونان درياي بيكراني است كه همه ي درياها و رودخانه ها در دایره وسعت او قرار دارند و همه ي داشتن ها در پيشگاه حضرت حق خوار و حقيرند. در ساير ابعاد همچون مكر و حيله سازي نيز خداي سبحان خير الماكرين است. بلكه همه ي قدرت ها نزدِ خداي جهانيان هيچ و بي مقدار است :

                       كان يكي درياست بي غور و كران          جمله درياها چو سيلي پيش آن

                       حيله ها و چاره ها گر اژده هاست         پيش الا الله، آنها ها جمله لاست

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۱ساعت 20:3  توسط شاهد  | 

بر قضا هر كو شبيخون آوَرَد          سرنگون آيد ز خونِ خود خورَد

قضا و قدرِ الهي و قانونمندي هاي نظام آفرينش از اصالت و استحكام ذاتي و پايدار برخوردارند. مقاومت در برابر آنها در حقيقت سرنگوني و خون دل خوردن مهاجمين را در پي خواهد داشت، شبيخون زدن به قضا و قدر رنج ها و دردها را به دنبال دارد. چه بسيارند انسانهايي كه با اراده ي حق به نبرد برخواسته و خود را به ورطه هلاكت در انداخته اند، جلال الدين براي تبيين اين قاعده آسمان را نماد اراده حق دانسته و زمين را سمبل انسان نافرمان و نا متابع معرفي مي كند و مي گويد:

چنانچه زمين با آسمان به دشمني و انكار برخيزد به شوره زاري مبدل مي شود كه مرگ آن را در مي ربايد و به تباهي مي رود، چنين مقابله اي همانند آن است كه نقش و تصوير كه آفريده نقاش است با آفريدگار خود پنجه افكند و اگر چنين كند گويي به ريش و سبيل خود مي خندد و خود را به استهزا مي گيرد و نابودي خود را رقم مي زند. در حقیقت جان اسمان وجود ادمی است وزمین نماد نفس اوست که لجاجت نفس با جان نورانی خود را از تعالی وبارش رحمت حق دور می سازد .انسان در مقام بندگي است و چنانچه با قضا و قدر پروردگار به مقابله برخيزد چونان نقشي است كه با نقاش به ستيزه برخواسته و پايان چنين ستيزه اي بر همگان آشكار است:

                       چون زمين با آسمان خصمي كُند       شوره گردد، سر ز مرگي بر زند

                       نقش با نقــــاش پنجـــه مي زَنــد        سبلتان و ريش خود بر مي كَنَد

سبلتان : موهاي سبيل

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۹ساعت 19:20  توسط شاهد  |