عید است و دگر باره هنگامه قربان شد
رفت ابر سیه زین دل وآن ماه نمایان شد
سیمای دل وجانها شوییده شد از زشتی
روبیده غبار از دل در ریزش باران شد
در بزم شهنشاهی ساقی خود سلطانست
بی پرده در آمد شه در محفل مستان شد
جان را تو مبارک بین درمحضر آن ساقی
رخسارشهنشه بین خورشید چو تابان شد