کتاب صوتی «قافله عشق»

سلام و عرض ادب و ارادت خدمت همه دوستداران معارف الهی و آموزه های دینی
بار دیگر دوستان گرامی و عزیز سرکار خانم مومنی و جناب آقای دانشمند این فقیر را رهین منت خویش کردند و کتاب صوتی داستان منظوم از مدینه تا مدینه و تاریخ مستند پیدایش جریان سراسرغوغای عزیمت سیدالشداء علیه السلام و کاروان ایشان از مدینه و بازگشت بازماندگان آن قافله کریمه به مدینه منوره را به منصه ظهور رسانیده و در معرض سمع طالبان طریقت قرار داده اند.
این فقیر الی الله به سهم اندک خود وظیفه دانستم از شور و مهر و زحمات بی دریغ و بی چشمداشت این عزیزان قدردانی و تشکر کنم و از پیشگاه حضرت حق اجر جزیل برایشان مسئلت نمایم. امید است کوشش های آنان مقبول و مرضی پیشگاه ایزدی قرار گیرد و ذخیره باقی برای ایشان باشد.

کتاب صوتی «از طلوع فجر تا غروب شمس»

 

 باسلام و تحیات وافره 

اینک که به توفیق الهی و به مدد همت بلند و مخلصانه و بی چشمداشت سرکارخانم مومنی کتاب تاریخ منظوم زندگی پیامبر اعظم صلوات الله علیه بصورت کتاب صوتی درآمده است و با کوشش بی دریغ و بی توقع جناب دانشمند به اعتبار تدوین و تنظیم درآمده است و به همت جناب دکتر ایرانی به فهرست بندی رسیده است و زحمات پربرکت این بزرگواران به ثمر نشسته و به بهره برداری عام راه یافته است، برخود فرض دانستم خالصانه و متواضعانه از کوشش های بی دریغ این گرامیان سپاسگزاری و قدردانی کنم و از خدای رحمان برای اینان درجات بلند معنوی و عطای قرب حق و عشق یار مسئلت نمایم و برای آنان عزت و سلامتی روزافزون طلب کنم.

این اثر بالغ بر ۳۴۰۰ بیت شعر مستند است که تاریخ زندگی رسول مکرم اسلام صلوات الله علیه را از سه نسل پیش از تولد آن بزرگوار تا روز رحلت و هجران آن برگزیده حق به رشته نظم درآورده است. امید که درخور استفاده علاقمندان سیره و سنت نبوی قرار گیرد.

 

دانلود کتاب صوتی «از طلوع فجر تا غروب شمس»

 

کتاب صوتی «جمال حق»

 

سلام و ارادت و تبریک به حضور فردفرد عزیزان

به توفیق الهی و همت و زحمت و لطف سرکار خانم مومنی و جناب آقای دانشمند و تشویق و تایید دیگر دوستان و طالبان، سرانجام کتاب جمال حق با موضوع داستان مستند و منظوم یوسف پیامبر که با کوشش عزیزان دیگری همچون جناب بدیعی و سرکار خانم اختریار و سرکار خانم اصغری و دیگر گرامیانی که مرا در تدوین و تصحیح و ویرایش آن مدد بسیار داشتند، به کتاب صوتی مبدل و به یمن بعثت آن نور کامل در دسترس علاقه مندان قرار گرفت.

این حقیر وظیفه دانستم از همه عزیزان نامبرده و دیگر کسانی که در این امر مرا یاری رساندند قدردانی و تشکر کنم. بضاعت بی مقدار این فقیر، الطاف آنان را پاسخ درخوری نیست. خدایشان جزای احسن مرحمت بدارد و جانشان منور گرداند و دعای خیر خوانندگان و شنوندگان بدرقه همتشان باد. امید که این اثر موجز و البته ناقص بتواند اندکی طالبان طریق را خوش آید.

 

دانلود کتاب صوتی «جمال حق»

 

انتشار کتاب « هزار قانون زندگی »

 

جلسات شرح و تفسیر مثنوی در سال 1405

جلسه 1

(1405/02/01)

جلسه 11

(1405/04/22)

جلسه 2

(1405/02/07)

جلسه 12

(1405/04/28)

جلسه 3

(1405/02/14)

جلسه 13

(1405/05/05)

جلسه 4

(1405/02/21)

جلسه 14

(1405/05/12)

جلسه 5

(1405/02/28)

جلسه 6

(1405/03/04)

جلسه 7

(1405/03/17)

جلسه 8

(1405/03/25)

جلسه 9

(1405/04/01)

جلسه 10

(1405/04/08)

پیش او بشکن که اندر این شکست
صد هزاران رتبه می آری به دست

این شکستن اژدها را شامل است
گر که او بشکست جانت فاعل است

از شکست نفس جان پر می کشد
می رهد از سجن و افسر می شود

زین شکستن حق نصیبی کی برد؟
جان شود آزاد و زآن سو می پرد

نیست حق محتاج اشکستن، بدان
بشکند چون نفس، جان گردد گران

چون که نفس دون درآید در مهار
روح جولان گیرد و چابک سوار

سوداین اشکست جان ر اعایدست
نفس اماره در این ره زاید است

در شکست نفس قرب حق عجین
چون به قرب آیی بنوشی انگبین

این تن خاکی به جان عرشی شود
جان کجا در خانه ی فرشی شود؟

جان و دل با نفس هر دم در جدال
در زوال نفس دون ، جان در کمال

نفس اندر پای تن چون وزنه هاست
ظلمت آرد همچو ابرو، پرده هاست

نزد سلطان رو که با شه خوش شوی
جمله جان و جمله روح و هش شوی

ای خوشآن جانی که رست ازبند من
وارهید زآن شست و صد گون اهرمن

نفس دون اشکست و بر معراج شد
ظلمت شب رفت و جان منهاج شد

ای رسول حق ،چه نیکو آمدی
مرحبا جانا چه خوش خو آمدی

جان فدایت ای شه والا مقام
ای امین وحی و سلطان کلام

زان ولادت رخ نمود آن آفتاب
پاره شد از نور رخسارت سحاب

سر زد آن خورشید رویت از سما
آفتابی خوش بر آمد زان صفا

از قضای حق ز بحر و وز نهان
صد هزاران گوهر آوردی عیان

شد مبارک عالم از جان رشید
مهر خوشتابی که در صحرا دمید

حبذا ای شمس و ای روح روان
کز تو رخشان شد جهان بی کران

ای رسول لطف و مهر و مکرمت
خوش ترازجانی و جانها درپی ات

جام نو بفرست وجان ها تازه کن
جان و دل ها را به حق دروازه کن

ما همه مستیم از آن دریای نور
جملگان مهمان آن خوان سرور

بازمان خر ای تو نیکو مشتری
خوش ببر ما را به عشق آن سری

تشنگانیم ای شهنشنه، کن عطا
از همان کوثر که فرمودت خدا

تو بهانه ی خلق این خاک آمدی
هم خطاب لطف و لولاک آمدی

جان فدای خلق عظمای تو باد
جمله جانها مست صهبای تو باد

یک نظر فرما بر این مس ای شها
تا شود ز اکسیر این مس کیمیا

در غروب شمس حق نالان شدیم
رحمت حق رفت و بی باران شدیم

زان غروب شمس غم داریم و داغ
نیست جان ر ازان فراق شه فراغ

شه به حق پیوست وما درعشق یار
زان مصیبت جان و دل اندوه بار

شه به دیدار شهش اشتاب داشت
جمله را اندر عطش بیتاب داشت

اینچنین فرمود آن شاهنشاه جان
از شما هر کس که بنماید نشان

که صفر طی گشت و آمد ماه نو
این ضمانت از منش،رضوان گرو

وعده گاه من ربیع است ای مهان
می روم آن دم به دیدارش دوان

زین سبب مارا بشارت دادن است
هجرت من جاودانه خوردن است

می روم آنجا که شاهنشاه جان
پرده بردارد ز خود آن بی نشان

این بشارت مر مرا دیدار اوست
مست باشدهرکه او هوشیار اوست

افسوس که این مزرعه میراب ندارد
بین جوی فروان، که یکی آب ندارد

صد کیسه گندم که بدین شهر درآمد
پوسیده ز کج خوانی و دولاب ندارد

هر شهر پرازمسجدو آوای اذان است
خلقی همه سرگشته و محراب ندارد

جغداست دراین خانه و فریاد کلاغان
هر روز چو شب گشته و مهتاب ندارد

این شهر شده بتکده و مرجع تزویر
این خانه دگر مطبخ و اسباب ندارد

مستان همه در گوشه میخانه غریبند
خمخانه تهی گشت و می ناب ندارد


می وزد باد صبا ، بلکه بهاری برسد
شاید از کتم عدم بخت و نگاری برسد

تا گلستان شود این دشت وبیابان زبهار
زان قضای کرمش شیر شکاری برسد

این غبار شب تیره ز جهان برخیزد
در دل ظلمت شب نور و شراری برسد

دست همت بدرآید از آن خرقه صاف
بر دل خلق جهان امن و قراری برسد

شاهد مهر بر آید ز کرم خانه ی شاه
از سرا پرده غیب و میرو سواری برسد

بحر رحمت بزند بر سر و سیمای جهان
در دل این شب افسرده شراری برسد

از شجر شعله بر آید، دل موسی ببرد
زان عصا پرده درد بحرو بحاری برسد

هست امید که روزی برسد وعده شاه
کز سر لطف و کرم یاور و یاری برسد

یا خلیل آید و گیرد ره آتش در پیش
نارازاو گل شودو شعله به خاری برسد

ای رهیده زین جهان وزآن جهان
ای گذشته از تن ای دریای جان

معنی عشقی و عشق از تو روان
جان جانی ،همچو دریا بی کران

یوسفی تو مصر تن بودت وطن
رفتی از مصر و شدی بر لامکان

عین جانی، جاری اندر جوی حق
در شکاری جان و دل را بی زبان

چیره صیادی و خوش دل میبری
نور و مصباحی به هر دور زمان

دل به حق دادی و جان را در طبق
کی چنین وصفی درآید در گمان

صد هزاران دل به گردت در طواف
صد هزاران جان از آن شه مستعان

شاهدا بنشین بر این در روز و شب
تا که خوش بینی تو روی دلستان

السلام ای پادشاه جسم و جان
السلام ای ماه و خورشید جهان

السلام ای کشتی و ای راه دان
السلام ای مهر و ای ماه عیان

مظهر جانی و خود جان جمیل
جبرئیلی ، جبرئیلی ، جبرئیل

صور اسرافیل و دم های مسیح
از فراز نی به گوش آید فصیح

چشم جان بگشا که بینی روی او
آن رخ خورشید و سیمای نکو

پرتوئی زان شمس از نی می رسد
بانگ فرقان هم پیاپی می رسد

گوش جان بگشا و بشنو این نوا
خوش ببینی کاین چنینند اولیا

او امام المتقین است ای عزیز
مصدر حق الیقین است ای عزیز

وارث آمد ز آدم آن شاه جلیل
وارث نوح ست و موسی و خلیل

مظهر مهر و صفا و رحمت است
نوریان را از شکوهش حیرت است

عاشقی را ترجمان است آن شهیر
جمله معشوق آمد آن یکتا امیر

جان بکف بگرفت و ظلمت را درید
همچو مصباحی به تاریکی رسید

چلچراغست آن شه ظلمت شکن
ماهتاب است در دل جهل کهن


السلام ای برده از آدم سبق
السلام ای نوح و معنای فلق

ای رهیده از تن و اوصاف تن
ای برون از عقده های ما و من

از زمین پران و افلاکی شدی
در پریدن باز و چالاکی شدی

پرده ها بدریدی ای والا مقام
وصف نائی در بیان و در کلام

جستی از خاک و بساط خاکدان
پر کشیدی از زمین تا آسمان

سوی معراج از یقین بشتافتی
صد حجاب از تیرگی بشکافتی

قاب قوسین را تو ماوا ساختی
تا به او ادنای حق بشتافتی

کربلا را عرش و کرسی ساختی
رایت حق در جهان افراختی

جان جان بودی و پور مصطفی
خون بهایت دین حق را در بقا

تک سوار عشق و عزت های جان
ای تومصداق دو صد وصف نهان

سر بدادی تا که سر ننهی به دون
تخت استم از تو گردد واژگون

رسم آزادی نهادی در جهان
راه حریت نمودی چون اذان

چون اذانی کآن به بیداری دری
صد هزارن دل ز نامت می بری

معنی حجی و میقات و طواف
زمزمی و جوهری از نون و کاف

خود تو معنای صفا و مروه ای
معنی عرفان و حبل و عروه ای

همچو مصباحی وگفتا آن رسول
کشتی نوح و نجاتی را شمول

چون خلیل حق به نار اندر شدی
در طریقت چون مه و اختر شدی

همچو موسی بر صف استم زدی
زخم انسان را به‌ جان مرهم زدی

عید قربانی تو ای سلطان عشق
عاشقان را هم توئی میزان عشق

عید ما، تو ، جمله قربان توایم
دست ساز خاص دستان توایم

تو طبیب جسم و جان و علتی
جمله ما محتاج درمان توایم

عید قربان بگسلد زندان ز تن
لاجرم قربان به فرمان توایم

با تو ما را عید باشد هر دمی
بر سر خوانیم و میهمان توایم

با تو قند و شکرست ما را حیات
بل شکر خوار شکر دان توایم

جان و دل را عید فرما هر زمان
گر رسد لطفی غزلخوان توایم

دو جهان میخوار آن بحر جمال
عاشقیم بر جام و مستان توایم

ای خدا این شاهد و خلق جهان
می بده ما را که خواهان توایم

عید، جان منور شماست
عیدتان مبارک .🌺🌺🌺

السلام ای نور و ای سلطان عشق
السلام ای مظهر و ای جان عشق

هست میلادت ره شمس الضحی
السلام ای درد و ای درمان عشق

ای امام لطف و مهر و بسط جان
السلام ای شوروای احسان عشق

شمس جانی ای شها چون آفتاب
السلام ای باب و ای سامان عشق

وارث راه نبیئی و طریق بو تراب
اسلام ای عشق و ای ریحان عشق

خوش پناهی ای رئوف و ای رئوف
السلام ای میر و ای خاقان عشق

شاهدا بردربمان و بازخوان باردگر
السلام ای باغ و ای رضوان عشق