شمس تبریزی توئی دریای عشق

جمله عشقی و همه گویای عشق

می روی پنهان میان جان و دل

آفرین ای های وای هیهای عشق

باده ها داری که میخواران همه

خود بنوشند و زنند غوغای عشق

خاک تو مر عاشقان رقصان کند

مخبر است از راز واز فردای عشق

آتشی افکنده شوقت در جهان

میبرد جان را پی صحرای عشق

عاشقی چون توبعالم خود کجاست

برگشائی پیش جان پهنای عشق

همچو رودی خوش به دریا می روی

می کشی هرتشنه تا بیجای عشق

مرحبا ای آنکه رستی از دو ملک

بین تو شاهد را که شدجویای عشق