شهنشه زان قضا در کربلا شد
جهانی را چنین غرق عزا شد


بیابانی سراسر داغ و سوزان
حریم و خیمه ی آل عبا شد


شهنشاهی فرود آمد به صحرا
به عالم شور و غوغایی بپاشد


چو خورشیدی برآمد از بیابان
سماواتی فزون از صد سما شد


قمر در پیش و در پی صد ستاره
ملایک را زمین عین سما شد


بیابان شد ضیا زان مهر تابان
فلک چرخان بدشت نینوا شد


گروهی را طواف خانه مقصد
شهنشه خوش مطاف انبیا شد


عجب دارم ز خیل حج گزاران
که بی او جانب سعی صفا شد


ز کعبه تا به مقصد کاروان رفت
ز هجران در وصال و در رضا شد


دگر سو قوم جهل و سفله پرور
در آن صحرا به رسم اشقیا شد


برآمد لشکر از هر سو در آن دشت
بیابان پر ز خصم و نیزه ها شد


ز یک سو جلوه گاه عشق و معنا
دگر سو دیو زشت و کینه ها شد

تو ای شاهنشه و میرشهیدان
الا عنقای قاف عشق جویان
نشاید عقل را راهی به آن سو
طریق عشق داند گنج پنهان
ره عشق تو جز حیرت نداند
که حیرت داند از اسرار طوفان
تو آن جانی که سیمرغ جهانی
که داند از دل و احوال مرغان
چه دیدی لامکان را در نهانی؟
که بگشودی گره از شهپر جان
عدم دیدی و صد هستی بزادی
عدم را کی شناسد عقل نالان؟
عدم دریای زایشهای جانست
که داند جز تو آن دریای پیچان
ملایک جمله حیران و خرابند
چو ببیند آن رخ وسیمای تابان
که داند او که آن دریا کجا شد
چه داندآن که گردد در بیابان؟
توای شاهدچه میدانی زشاهی
که او را شد عدم میعاد سلطان