کن توکل آنچنان کو را سزاست
در توکل صد بیابان ، باغ هاست

در توکل جوهر است آن را یقین
حذف من ها، رفتن پندار هاست

در توکل چون شدی محو از دویی
عزم حق اندر نهان در کار هاست

در توکل می رسد زان شه نشان
دیده میباید کزان هوشیار هاست

در توکل ما و من ها خود فناست
آن مقامش حاصل پیکارها ست

چون توکل می کنی بر کار کن
کآن توکل ملجاء دل دارها ست

از تو می جوئیم توفیق ای رفیق
ده توکل کاینطرف بس خار هاست

خوشا صبحی که تابانش حسین است
خوشا شامی که مهتابش حسین است

دو صد گلزار و گل روید از آن ثار
خوشا دشتی که گلزارش حسین است

خجل عشق است از غوغای آن عشق
خوشا عشقی که سامانش حسین است

بجست بر بام هستی زین کمین خاک
خوشا گردون که مهمانش حسین است

شکست او صد حصار از عقل و فکرت
خوشا جانی که عرفانش حسین است

برون شد زین جهان ، جان جهانی
خوشا آنکو که جانانش حسین است

چو عنقا رفته بر قاف از خوش عشق
خوشا مرغی که عنقا اش حسین است

خرد سوز است عشقش در دو عالم
خوشا دردی که درمانش حسین است

کند روشن طریقت را چو خورشید
خوشا آنکوکه مصباح اش حسین است

به نی خورشید را بنگر که چون شد
ز عشق جان جان شه غرق خون شد

کشید او رخت خود تا عرش و کرسی
دو عالم دید و او بی چون و چون شد

چو عنقا رفت و از صد قاف بگذشت
خرد بشکست و زین غم واژگون شد

شب بسی تاریک و جان در تابها
یک جهان در غفلت و در خوابها

جان شاهی سوی جاویدان پرید
در لطافت همچو دریا و صفای آبها

راکب عشق ست آن سلطان جان
می رود تا بینهایت از ورای بابها

جوهر ذات است و عزت های جان
بردرید او سلسله از علت و اسبابها

از عمل بنمود آدم را تویی سروجهان
این کرامت را بداد آن خالق اربابها

عزت ذات است و زان سلطان، عطا
نیست منزلگاه دیو و خانه گند آبها