به نام آنکه جان را فکرت آموخت.
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون پاک نیست
مولانا
بار دیگر ما به گفتار آمدیم
سوی دلداران و دلدار آمدیم
آمدم تا گویم ای پاکان جان
نک سلامم بشنوید در هر زمان
سال دیگر با شماطی شد زمان
جان درخشید و برآمد از نهان
قوتها خوردیم از خوان حکیم
پر شدیم از زاد و لوت آن نعیم
حالهامان به شد از میهای او
نکته ها بردیم از آن هیهای او
شد مبارک جان دلها از شراب
برده ایم از خوان شاهی آب اب
ما به میخانه پی شاقی شدیم
کی از آن میخانه ما بیرون رویم؟
نیست ما را جز می و میخانه اش
نیست ما را جز رخ شاهانه اش
سال نو آمد که ما هم نو شویم
بار دیگر خوش به میخانه رویم
باز آن شاهیم و ما را چاره نیست
به ز شاهنشه بگو جانا که کیست
نک مبارک کن تو روز و حال خود
با خودآ تا خوش کنی احوال خود
خود بکاو اندر درون آن حال ناب
تا ببینی خویش خود را درصواب
چون بیابی خویش ،او را دیده ای
از گلستان وی اش گل چیده ای
مثنوی آن بحر بی پایان اوست
جمله از اسرار آن جان نکوست
خوش بیایید ای شهان اندر برش
شاد بینید آن جمال خوش ترش
هست دوم شنبه ها آن وعده گاه
هست روزی زآن شراب و باده ها