حبذا این بعث و این غوغای تو
آفرین بر جام خوش صهبای تو


صدهزاران باغ وبستان ساختی
خوش شده جانها ز اوادنای تو


تابش خورشید هستی ها تویی
این جهان و آن جهان شیدای تو


بعثت و معراج و بزم قاب و قوس
رشک صد عنقاست بر عنقای تو


گفت لولاک و شهنشه کاین فلک
کز عدم هست آمد از سیمای تو


باعث ملکی و این غوغا ز توست
هی هی هستی هم از هیهای تو


بی تو این عالم کجا یابد قرار؟
نیست جان ها را مگر پروای تو


خوش بود جانی که بیند روی تو
بشکفد باغی که شد صحرای تو


کن نظرشاها که شاهدزین مجال
شهد و شربت گیرد از دریای تو

امیدم آنکه ناگاهان درآید شاه خوش منظر
برآید چون مه رخشان بتابد بر شب آن دلبر

به باغ جان در آید او شکوفه گسترد هر جا
درخت جان برآرد شاخ و تاج گل نهد بر سر

جهان از دی برون آید شود هنگام گل چیدن
خمی زین عیش بگشاید دهد ساقی می احمر

شود دور زمستان طی بجوشد آب ازین صحرا
کند سرمست خلقان را، کند شهد و دهد شکر

شب تیره برون خیزد ، بتابد مهر گرما بخش
برآید عدل ظلم افکن ، زداید تیر شب از سر

بسوزد صد بن از ظلمت غبار غم کند هجرت
سمای جان و دل یکسر شود پر ماه و پراختر

شود آب این یخ سنگین ز گرمای خور رحمت
ستم را بن بسوزاند کند صد گل ز بستان سر

فسردست جسم این عالم ، ندارد سبقه از آدم
بساط خشم و قهر افزون، فراوان ناله مضطر

درآ ای عهد سلطانی ، بیفکن خوان و مهمانی
که انسان رفته درغربت،نمانده شاخ و برگ تر

توئی آن وعده ی شاهی، که آید وقت تنهائی

کنون تنها و دل خون شد، بشراز جور استمگر

نه عطر صبح می آید نه نوری می رسد از مه
جهانی پر زخشم و خون شده فریاد جان، ابتر

همه خون شد دل شاهد،برفته تاب صبر از دل
رخی بنما توای گلرخ جهان پر گل کن ای سرور