حبذا این بعث و این غوغای تو
آفرین بر جام خوش صهبای تو
صدهزاران باغ وبستان ساختی
خوش شده جانها ز اوادنای تو
تابش خورشید هستی ها تویی
این جهان و آن جهان شیدای تو
بعثت و معراج و بزم قاب و قوس
رشک صد عنقاست بر عنقای تو
گفت لولاک و شهنشه کاین فلک
کز عدم هست آمد از سیمای تو
باعث ملکی و این غوغا ز توست
هی هی هستی هم از هیهای تو
بی تو این عالم کجا یابد قرار؟
نیست جان ها را مگر پروای تو
خوش بود جانی که بیند روی تو
بشکفد باغی که شد صحرای تو
کن نظرشاها که شاهدزین مجال
شهد و شربت گیرد از دریای تو