عید آمد و عید آمد آن وقت سعید آمد
دف میزن و در نی دم کز شاه نوید آمد

برخیزد هل میزن در کوچه و در برزن
بنگر که ز جان جان، جان تو مزید آمد

از تن تو رها گشتی دریا شدی و کشتی
آن کشتی جان و دل در بحر امید آمد

مهمان شهی بودی کو خوان کرم بگشود
برخیز به شکرانه، کاین روح، رشید آمد

از خوان عطا خوردی جان سوی علا بردی
در میکده چون رفتی ، جان تو شهید آمد

چون ماه صیام آمد ساقی شه وسلطان بود
صد پرده تو بدریدی، مستی حمید آمد

بر بام، تو خوش رفتی چون کشتی نوح آمد
بر ساحل آزادی، جانی که رهید آمد

عیدست و بشکرانه برخیز و رکوعی کن
بین لطف انیس جان، چون حبل ورید آمد

شاهد تو اگر ماندی از خوان شه خوبان
آهی بکش از حسرت، غفار فرید آمد

فطر آمد و جان بشکفت صد راز مگو بنهفت
عاشق شده ای ای جان، عید آمد و عید آمد

از زمین بیرون شد آن شه از قضا
رفت تا آنجا که عرش است و نها

رفت اندر بحر و با حق شد قرین
پر کشید از سجن و رفت تا انتها

از زمین رفت آنکه درکرسی و عرش
می شناسندش بسی بیش از سما

آن چراغ عدل شه از خاک دون
رفت و نورش بر نشست اندر بقا

در شب قدری که آن سلطان عدل
بال و پر بگشود وشد شمس الضها

در فراقش ارض و رضوان و فلک
دیده پر آبند و جان سوز از جفا

بیدارمان کن از کرم قدراست وبیداری خوش است
بگذر ز صد زشت وخطا، آری که غفاری خوش است

ما بنده و سلطان توئی ، هم درد و هم درمان توئی
مرهم عطا کن ای شها، دارو ز عطاری خوش است

ای تو طبیب رنج و غم ، ای دافع صد گون الم
دانم توئی اصل بقا ،غیر از تو بیزاری خوش است

گفتی بیا ، نک آمدیم گفتی دعا ، این هم دعا
هم یار و هم یاور توئی، از تو مددکاری خوش است

چون وقت ستاری رسید، شه پرده بر زشتی کشید
پوشیده دارد عیب ما،از شاه ستاری خوش است

گفتی اجابت می کنم ، خود را چو حاجت می کنم
آنگه که میخوانی مرا،مستی زهوشیاری خوش است

تو شاه شاه جان شدی، عین عیان پنهان شدی
شاهد اگر عاشق شود این بزم بیداری خوش است

خوشتر چه باشد پیش ما گر شاه باشد کیش ما
گردد مبارک روی او با او چه میخواری خوش است

قدر تویی صدر توئی ای مه خوش لقای من
روح توئی ملک توئی ای ز تو این بقای من

باده توئی جام تویی مستی هر دام توئی
کیست نداند که توئی مسجد و خانقای من

وحی رسد ز عرش تو از کرمت به روز و شب
خوش کنی ار از آن کرم باز شود فضای من

نیست به غیر تو یقین در همه هستی و عدم
ای همه هستی و عدم خوف من و رجای من

نور توئی روزشب صور توئی نارشب طورتویی
کاش که بینم رخ تو خوش بزنی صدای من

شعله ی آن شجر توئی شمع شب وسحرتوئی
خوش بود آنکه از قضا پاک کنی خطای من

چاره کن این دل مرا شسته کنم خانه ی تو
خانه بروبم از خطا خود تو شوی جزای من

آب برکه پیش سلطان می بریم
بی خبر زان دجله و شاه کریم

دجله ها دارد شهنشه هر زمان
آب تیره نیست در خورد شهان

صدق باید کآن درآیی پیش یار
کو بخواند پیش و گیرد در کنار

صاف بنما سینه از بخل و حسد
تا برون آیی تو از سجن و جسد

خویش را باید که پیش او بری
او نخواهد آب و خاک این سری

آنچه از خاکست سوی خود رود
روح حقی تو که خو دآنسو کشد

نیست سلطان طالب خاک زبون
جان خرد آن شاه بیمانند و چون

چون به بغداد و به پیش او روی
خویشتن باید که خود آنجا بری

خویش تو خود آشنای آنشه است
اوست مهر و نسبتت با اومه است

تو مگو که شاهد ار تیره دل است
لایق آن شاه و بزم و محفل است

نیست لایق چاره آن باشد که او
پرده برچیند شود محرم به هو

در غمت پیدا و پنهان خوش ترم
چون پناه من توئی، من با سرم

هر چه من دورم توئی نزدیک تر
دلخوشم شاها که هستی در برم

دوری من از حجاب است و نظر
خود عطا کن چشم و دید بر ترم

چون کنی بینا به عشق آیم یقین
گر به بحرم درکشی، چون گوهرم

بازکن آن چشم وآن گوش از درون
چون توئی بال و پرم خوش میپرم

کیست غیر از تو که آرد این رسن
کیست خورشیدی کزاوچون اخترم

جمله بود من زتوست ای جان جان
ورنه کو هستی ؟ که مرغ بی پرم

بر گشا باب از کرم ای خوش عطا
ورنه سوزد هستی و خشک و ترم

مرا جانیست ای جانان که از تو می رسد هر دم
تو را جامیست ای ساقی که سوزاندزجان صد غم

تو آن سلطان جانسازی که از نفخ تو جان خیزد
ز عشق تو به سکر آید هزاران مرسل و خاتم

برآید همچو حلاج و جنید و شمس تبریزی
چو مولانای رومی و چو بسطامی و چون ادهم

فروغ رویت ای ساقی جهانی را دهد مستی
کند مجنون دو عالم را خلیفه سازد از آدم

سراسر چشمه می جوشد ز ذرات فلک یکسر
نهد عشق تو آدم را به رنج و ریش او مرهم

عجب زین پرده میبینم ،چه غوغائیست در جانها
ز سودای تو رقصانند همچون قطره ها دریم

زمین و آسمان عاشق، توئی معشوق مه سیما
اگر عشق تو برخیزد جهان یکسر شود درهم

من از دریا نپرهیزم تو دانش داده ای جان را
شنا می داند این ماهی اگر عریان شود ایندم

تو امیر بزم جان و، تو عطای آسمانی
تویی آن ولی قایم که ندای فکر و جانی

ز غدیر آمدی تو ، که بشیر صبح بودی
به شب سیاه و ظلمت چو نشان کاروانی

توئی آنکه درطریقت بزدی به خصم خیبر
در قلعه برشکستی به طریق راز دانی

تو همان امیر عدلی که عقیل را براندی
که بگفت از خزانه کمکی بکن نهانی

چه شود که بار دیگر تو ز پرده سر برآری
به جهان سرد انسان تو حدیث نو بخوانی

توئی آن ستاره شب به فروغ عدل واحسان
تو طلوع فجر صادق به طریق ترجمانی

تو بتان کعبه ی دل ، همه را کمر شکستی
تویکی نه ای هزاری توچراغ وشمس جانی

تو مرو از این نگاهم بنشین به جان شاهد
که نشان صبح داری صنما تو خوش بیانی

کجا جویم تو را ای شه که اندر من نهانی تو
برون از عالم هستی و اندر جان روانی تو

منم که دورم از رویت به غربتها در افتاده
ولیکن نیک می دانم نهان ، در عمق جانی تو

رهی بگشا که این غربت سر آید هجر بگریزد
یقین دانم شهنشاها که این را می توانی تو

تو بنگر ای شها فقری که من درعمق جان دارم
غنا بخشا تو ای سلطان که اصل اصل کانی تو

توئی غوغای این عالم که برگرد تو می گردد
تو عشقی ای بت یکتا، که یکتا باغبانی تو

دو عالم همچو گو حیران و چوگانها تو میداری
به هر سومی کشی جانا و آن را می رهانی تو

گرفتی عهد و پیمان را، الست آمد نشان تو
بساط عشق افکندی ، همان رطل گرانی تو

کجا داند این شاهد که بس پنهان و پیدائی
نمی داند این هستی، که شاها عین آنی تو

به بحری باید افتادن که آنجا بیکران باشد
تو آنجا آشنا یابی همان کو، جان جان باشد

درآسائی در آن وادی و بینی شاه شاهان را
که بر کرسی نشیند شاه و بر جانها روان باشد

ببینی آن که می جستی به عالم از برون خود
تو بینی اندر آن دریا شهنشه بس عیان باشد

به پرواز اندر آن دریا، عقاب عشق می گردد
شود خیره همه جانها که آنجا رقص جان باشد

سراسر خیمه ی رحمت زده بر سرزمین جان
تو واله بنگری شه را که او خود میرخوان باشد

همه عشاق حیرانند و معشوق از بر جان ها
بریزد باده ی عشق و ز دل ها دلستان باشد

دو دیده اشک ها بارد ز شوق آن جهان دلبر
که اودریای مهرست وبه صد گون مهربان باشد

تو ای شاهد بگردان سر بسوی آن شه والا
که او شاهنشه هستی، ولیکن بی نشان باشد

دگرگون کن تو حال و قال ما را
بگردان روز و ماه و سال ما را

بگردان تا تو باشی میر و دل دار
بده صد من تو آن مثقال ما را

بجزتونیست هستی،خود تو هستی
بگیر از ما تو صد اشکال ما را

دو صد گون من بجنباند سر و دم
تو بشکن این من و پنگال ما را

توئی فاعل توئی شامل تویی سر
به رنگ خو دکن این افعال ما را

مران از در تو این گم کرده ره را
بده حالی تو این بی حال ما را

بزن چوگان براین گوی از سر مهر
روان کن ز هر طرف ابدال ما را

تو ای شاهد دعا کن جمله این را
که حق گیرد بکف خود فال ما را