قُرب، نه بالا نه پستي  رفتن  است             قرب حق از حبس هستي رَستن است

مولانا در اين بيت و ديگر ابيات پيش رو به موضوع مهم تقرب الهي و معنا و مفهوم قرب مي پردازد و مي گويد: تقرب حستن به حضرت حق به معناي بالا و پايين رفتن نيست، چرا كه خداوند را مكاني متصور نباشد كه بتوان با طي مسافتي بدو تقرب جست، بلكه قرب حضرت حق با رها شدن از قيد و بندهاي وجود مجازي و صفات نفساني محقق مي شود، هرگاه كه آدمي بتواند با نفي حجاب ها از ميان خويش برخيزد در حقيقت به هستي اتصال يافته و به قرب محبوب رسيده است، از نگاه عارفان صفات و ويژگيهاي منِ طبيعي و هواهاي نفساني ديوارهاي بلندي است كه حقيقت انسان را در خود زنداني كرده و از ورود به ديار عشق و قرب معشوق باز داشته است.

راه يافتن به هستي و خود حقيقي آنگاه ميسر مي شود كه آدمي به نيستي خويش كاذب خود گردن نَهد و از حصارهاي خود ساخته بيرون رود و با بودن اتصال بيابد و هست شود، هست شدن در واقع همان درك حلاوت تقرب به پروردگار است. مولانا در بيت ديگري مي گويد: اگر انسان به مقام نيستي برسد از قيد زمان و مكان مي رهد و خداگونه مي شود و چون او از مفاهيم پايين و بالا در مي گذرد، نيستي به معناي از خود رهيدن و در حق فاني شدن است و استهلات در حقيقت همان فنا في الله و همان قرب حضرت حق است: در چنين جايگاهي گنج خانه ي خداي رحمان آشكار مي شود. راه رسيدن به هستي از درون جاده نيستي مي گذرذ :

                   كارگاه و گنج حق در نيستي  ست            غِرّه هستي، چه داني نيست چيست؟

                   پس   درآ   در    كارگه   يعني  عدم            تا   ببيني   صُنع   و   صانع   را  به  هم