هوش ای یاران که قربانی رسید
گاه رخصت، وقت خاقانی رسید
عیدقربان ست وفرمان ها زشاه
می رسد هردم که پیمانی رسید
آن که قربان کرد اندر راه عشق
پیش آن شه بزم سلطانی رسید
بزم شاهنشاه جان است وجمال
موسم رقص و غزلخوانی رسید
درطواف آئیدو چرخان درسماع
گاه معراج است ومهمانی رسید
سعی دل کن آن صفا و مروه را
کز صفاخو درزق رحمانی رسید
مشعری بین رو برو ای دیده جو
گر وقوف آری تو را خوانی رسید
درمنابینی که جانست این جهان
جان دهند آنجاکه بیجانی رسید
چونکه راندی دیو را از بحرجان
مصر جان را یوسفستانی رسید
سر تراشیدی چو دل کندی زسر
صد هزاران سر به ارزانی رسید
نوبت جان بازی آمد هوش باش
بوی عشق وشوق عریانی رسید
پس منای عاشقان گلزار اوست
ای خوشا آن راکه برهانی رسید
بزم سلطان ست و قربانگاه دیو
حکم عشقست وسلیمانی رسید
برگسست احرام و جان آزاد شد
زان قضا صدجام رحمانی رسید
بیخودی آر دشراب ازکان عشق
عشق سلطانست وپنهانی رسید
شاهدا بفکن تو بنداز پا و دست
وقت پرواز است و حیرانی رسید