ماه می خواری رسید ای جان جان
می بنوشانمان توای شه ، بی خزان

مستمان فرما که نک بی شادی ایم
می ببخش ای شاه جان و بی نشان

جام خوش نوشی که ، بستاند خمار
خواب شب آشفته سازد چون اذان

آن شرابی ده که نابست و رحیق
چشم و دل بگشاید از خواب گران

زان که ما در بند این نفس و تنیم
چون خمارانیم و چون زندانیان