می وزد باد صبا ، بلکه بهاری برسد
شاید از کتم عدم بخت و نگاری برسد
تا گلستان شود این دشت وبیابان زبهار
زان قضای کرمش شیر شکاری برسد
این غبار شب تیره ز جهان برخیزد
در دل ظلمت شب نور و شراری برسد
دست همت بدرآید از آن خرقه صاف
بر دل خلق جهان امن و قراری برسد
شاهد مهر بر آید ز کرم خانه ی شاه
از سرا پرده غیب و میرو سواری برسد
بحر رحمت بزند بر سر و سیمای جهان
در دل این شب افسرده شراری برسد
از شجر شعله بر آید، دل موسی ببرد
زان عصا پرده درد بحرو بحاری برسد
هست امید که روزی برسد وعده شاه
کز سر لطف و کرم یاور و یاری برسد
یا خلیل آید و گیرد ره آتش در پیش
نارازاو گل شودو شعله به خاری برسد
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۱ ساعت 16:37 توسط شاهد
|