افسوس که این مزرعه میراب ندارد
بین جوی فروان، که یکی آب ندارد

صد کیسه گندم که بدین شهر درآمد
پوسیده ز کج خوانی و دولاب ندارد

هر شهر پرازمسجدو آوای اذان است
خلقی همه سرگشته و محراب ندارد

جغداست دراین خانه و فریاد کلاغان
هر روز چو شب گشته و مهتاب ندارد

این شهر شده بتکده و مرجع تزویر
این خانه دگر مطبخ و اسباب ندارد

مستان همه در گوشه میخانه غریبند
خمخانه تهی گشت و می ناب ندارد