در غروب شمس حق نالان شدیم
رحمت حق رفت و بی باران شدیم

زان غروب شمس غم داریم و داغ
نیست جان ر ازان فراق شه فراغ

شه به حق پیوست وما درعشق یار
زان مصیبت جان و دل اندوه بار

شه به دیدار شهش اشتاب داشت
جمله را اندر عطش بیتاب داشت

اینچنین فرمود آن شاهنشاه جان
از شما هر کس که بنماید نشان

که صفر طی گشت و آمد ماه نو
این ضمانت از منش،رضوان گرو

وعده گاه من ربیع است ای مهان
می روم آن دم به دیدارش دوان

زین سبب مارا بشارت دادن است
هجرت من جاودانه خوردن است

می روم آنجا که شاهنشاه جان
پرده بردارد ز خود آن بی نشان

این بشارت مر مرا دیدار اوست
مست باشدهرکه او هوشیار اوست