پیش او بشکن که اندر این شکست
صد هزاران رتبه می آری به دست

این شکستن اژدها را شامل است
گر که او بشکست جانت فاعل است

از شکست نفس جان پر می کشد
می رهد از سجن و افسر می شود

زین شکستن حق نصیبی کی برد؟
جان شود آزاد و زآن سو می پرد

نیست حق محتاج اشکستن، بدان
بشکند چون نفس، جان گردد گران

چون که نفس دون درآید در مهار
روح جولان گیرد و چابک سوار

سوداین اشکست جان ر اعایدست
نفس اماره در این ره زاید است

در شکست نفس قرب حق عجین
چون به قرب آیی بنوشی انگبین

این تن خاکی به جان عرشی شود
جان کجا در خانه ی فرشی شود؟

جان و دل با نفس هر دم در جدال
در زوال نفس دون ، جان در کمال

نفس اندر پای تن چون وزنه هاست
ظلمت آرد همچو ابرو، پرده هاست

نزد سلطان رو که با شه خوش شوی
جمله جان و جمله روح و هش شوی

ای خوشآن جانی که رست ازبند من
وارهید زآن شست و صد گون اهرمن

نفس دون اشکست و بر معراج شد
ظلمت شب رفت و جان منهاج شد