در پناه شاه ، شاهی می کنیم
پیش آن خورشیدماهی میکنیم
چون به قدرآئیم ، قدر اوشویم
ز آفتابش خود چو بدر او شویم
دامنش گیریم و اندر نیمه شب
در برش زانو نشین با صد ادب
باش ای شاها پناه جسم و جان
وارهان ما را از این سجن نهان
گوش ماگیر و ببر در قدر خویش
می رهان مارا زبندو قبرخویش
مابه قبرخویش تیره روزی ایم
دم بدم درشعله خودسوزی ایم
تو بریز آب روان کاین شعله ها
برده ما را درتب و صدگون بلا
گوشه ای از چهره بگشا ناگهان
تا شوداین کهنه دستاران جوان
تو جوان کن این درخت کهنه را
خود برویان در دل و جان دانه را
دانه ها مدفون شده در آب وگل
خود برویان دانه ها ازجان ودل
بی پناهت ،بی پناهیم ای جمیل
بی فراز و چون فرودیم ای نبیل
قدر ما را قدر خودکن ای رفیق
باش ما را از کرامت چون شفیق
دستمان گیر ای شه قدر آفرین
کن قرین این جان مارا ایقرین
قدر خواهیم از تو ای صدر ودود
میرسان از کان جودت سود سود
منفعت جوییم ای شه زان دکان
چون تو داری صد گهر اندر دوکان
چون حدیث روی تو گیرد فراز
می زند برجان ما صدگونه ساز
ساز رخسارت چنان جان میدهد
کوبه صدگون ناز فرمان میدهد
مختصرگویم شها صدجان توئی
هم علن را میرو هم پنهان توئی