به بحری باید افتادن که آنجا بیکران باشد
تو آنجا آشنا یابی همان کو، جان جان باشد
درآسائی در آن وادی و بینی شاه شاهان را
که بر کرسی نشیند شاه و بر جانها روان باشد
ببینی آن که می جستی به عالم از برون خود
تو بینی اندر آن دریا شهنشه بس عیان باشد
به پرواز اندر آن دریا، عقاب عشق می گردد
شود خیره همه جانها که آنجا رقص جان باشد
سراسر خیمه ی رحمت زده بر سرزمین جان
تو واله بنگری شه را که او خود میرخوان باشد
همه عشاق حیرانند و معشوق از بر جان ها
بریزد باده ی عشق و ز دل ها دلستان باشد
دو دیده اشک ها بارد ز شوق آن جهان دلبر
که اودریای مهرست وبه صد گون مهربان باشد
تو ای شاهد بگردان سر بسوی آن شه والا
که او شاهنشه هستی، ولیکن بی نشان باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۲ ساعت 0:33 توسط شاهد
|