کجا جویم تو را ای شه که اندر من نهانی تو
برون از عالم هستی و اندر جان روانی تو

منم که دورم از رویت به غربتها در افتاده
ولیکن نیک می دانم نهان ، در عمق جانی تو

رهی بگشا که این غربت سر آید هجر بگریزد
یقین دانم شهنشاها که این را می توانی تو

تو بنگر ای شها فقری که من درعمق جان دارم
غنا بخشا تو ای سلطان که اصل اصل کانی تو

توئی غوغای این عالم که برگرد تو می گردد
تو عشقی ای بت یکتا، که یکتا باغبانی تو

دو عالم همچو گو حیران و چوگانها تو میداری
به هر سومی کشی جانا و آن را می رهانی تو

گرفتی عهد و پیمان را، الست آمد نشان تو
بساط عشق افکندی ، همان رطل گرانی تو

کجا داند این شاهد که بس پنهان و پیدائی
نمی داند این هستی، که شاها عین آنی تو