مرا جانیست ای جانان که از تو می رسد هر دم
تو را جامیست ای ساقی که سوزاندزجان صد غم

تو آن سلطان جانسازی که از نفخ تو جان خیزد
ز عشق تو به سکر آید هزاران مرسل و خاتم

برآید همچو حلاج و جنید و شمس تبریزی
چو مولانای رومی و چو بسطامی و چون ادهم

فروغ رویت ای ساقی جهانی را دهد مستی
کند مجنون دو عالم را خلیفه سازد از آدم

سراسر چشمه می جوشد ز ذرات فلک یکسر
نهد عشق تو آدم را به رنج و ریش او مرهم

عجب زین پرده میبینم ،چه غوغائیست در جانها
ز سودای تو رقصانند همچون قطره ها دریم

زمین و آسمان عاشق، توئی معشوق مه سیما
اگر عشق تو برخیزد جهان یکسر شود درهم

من از دریا نپرهیزم تو دانش داده ای جان را
شنا می داند این ماهی اگر عریان شود ایندم