آب برکه پیش سلطان می بریم
بی خبر زان دجله و شاه کریم

دجله ها دارد شهنشه هر زمان
آب تیره نیست در خورد شهان

صدق باید کآن درآیی پیش یار
کو بخواند پیش و گیرد در کنار

صاف بنما سینه از بخل و حسد
تا برون آیی تو از سجن و جسد

خویش را باید که پیش او بری
او نخواهد آب و خاک این سری

آنچه از خاکست سوی خود رود
روح حقی تو که خو دآنسو کشد

نیست سلطان طالب خاک زبون
جان خرد آن شاه بیمانند و چون

چون به بغداد و به پیش او روی
خویشتن باید که خود آنجا بری

خویش تو خود آشنای آنشه است
اوست مهر و نسبتت با اومه است

تو مگو که شاهد ار تیره دل است
لایق آن شاه و بزم و محفل است

نیست لایق چاره آن باشد که او
پرده برچیند شود محرم به هو