آب برکه پیش سلطان می بریم
بی خبر زان دجله و شاه کریم
دجله ها دارد شهنشه هر زمان
آب تیره نیست در خورد شهان
صدق باید کآن درآیی پیش یار
کو بخواند پیش و گیرد در کنار
صاف بنما سینه از بخل و حسد
تا برون آیی تو از سجن و جسد
خویش را باید که پیش او بری
او نخواهد آب و خاک این سری
آنچه از خاکست سوی خود رود
روح حقی تو که خو دآنسو کشد
نیست سلطان طالب خاک زبون
جان خرد آن شاه بیمانند و چون
چون به بغداد و به پیش او روی
خویشتن باید که خود آنجا بری
خویش تو خود آشنای آنشه است
اوست مهر و نسبتت با اومه است
تو مگو که شاهد ار تیره دل است
لایق آن شاه و بزم و محفل است
نیست لایق چاره آن باشد که او
پرده برچیند شود محرم به هو
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۲ ساعت 11:46 توسط شاهد
|