قانون 358
چون قلم در دستِ غدّاری بود بی گمان منصـور بر داری بود
یکی از نکات دردمندانۀ تاریخ انسان که آدمی را متأثر می سازد، این است که انسان های بزرگ که دارای جان شکوفا بوده و فهم های بلند داشته اند و جلوتر از روزگار خود می اندیشیده اند، دقیقاً به همین دلیل که از زمانه پیشی گرفته بودند و کشفیات خود از عالم غیب را آشکار می کردند، مورد حسد و غضب صاحبان قدرت واقع می شدند و در سیطرۀ حیله گری و حکم و فرمان آنان جانشان را از دست می دادند. در بسیاری از موارد به علت فاصلۀ فهم جامعه از درک عارفان و حکیمان، آن بزرگان از حمایت و همراهی مردم نیز برخوردار نمی شدند و در هلهلۀ جماعتِ جاهل بر دار می شدند و فریادی هم از کسی بر نمی خواست.
یکی از این عارفان بزرگ، حسین منصور حلاج است که در سال های 244 تا 294 هجری می زیسته است. این حکیم الهی به خاطر نشر عقاید خود، مورد شماتت و دشمنی حاکمان و عالمان عصر خود قرار گرفت و مفتیِ زمان که استاد حلاج نیز بود، فتوا به قتل او صادر کرد. منصور حلاج رحمة الله علیه از عرفای بزرگ تاریخ ماست که همواره مورد توجۀ خاصِ عارفان و حکیمان قرار داشته و تعالیم او راهنمای همیشگی صوفیان و شاعران بوده و بزرگان ما او را نماد راستین عشق کامل به حضرت حق معرفی کرده اند.
یکی از یاران حلاج می گوید: عید نوروز به اتفاق منصور در نهاوند بودیم. ناگاه آواز بوق و سرنای عید نواخته شد. حلاج پرسید این چه آوازی است؟ گفتند این آواز اعلام عید نوروز است. حلاج از میانِ جان آهی کشید و گفت: نوروز ما کی فرا می رسد؟ گفتند: نوروز شما چه زمانی خواهد بود؟ گفت آن روز که بر دار روم. سیزده سال از این ماجرا گذشت و روزی که او را بر دار آویختند، از بالای دار به من نظری افکند و گفت: اینک نوروز ما فرا رسید. پرسیدم یا شیخ در این عید به تو تحفه ای هم می دهند؟ گفت آری، تحفه ای از یقین به من عطا کردند.
در روایت دیگری ابوبکر شبلی می گوید: نزد حلاج رفتم در حالی که دست ها و پاهایش را بریده و او را بر درختی به صلیب کشیده بودند. از او پرسیدم: تصوّف چیست؟ گفت کمترین مرتبۀ آن همین است که می بینی. گفتم پس مرتبۀ بالای آن چیست؟ گفت: تو را بدان راه نیست ولیکن فردا خواهی دید. فردای آن روز حلاج را از تنۀ درخت باز گرفتند و سر از تن او جدا کردند و بدنش را در آتش سوزاندند و خاکسترش را بر مناره نهادند تا پراکنده شود.
مولانا در این بیت می فرماید: آنگاه که علم و قلم در دست حیله گران و پیمان شکنان، و قدرت و حکومت در دست سفیهان و جاهلان قرار گیرد، حق گویانی چون منصور حلاج بر دار می روند.
یکی از این عارفان بزرگ، حسین منصور حلاج است که در سال های 244 تا 294 هجری می زیسته است. این حکیم الهی به خاطر نشر عقاید خود، مورد شماتت و دشمنی حاکمان و عالمان عصر خود قرار گرفت و مفتیِ زمان که استاد حلاج نیز بود، فتوا به قتل او صادر کرد. منصور حلاج رحمة الله علیه از عرفای بزرگ تاریخ ماست که همواره مورد توجۀ خاصِ عارفان و حکیمان قرار داشته و تعالیم او راهنمای همیشگی صوفیان و شاعران بوده و بزرگان ما او را نماد راستین عشق کامل به حضرت حق معرفی کرده اند.
یکی از یاران حلاج می گوید: عید نوروز به اتفاق منصور در نهاوند بودیم. ناگاه آواز بوق و سرنای عید نواخته شد. حلاج پرسید این چه آوازی است؟ گفتند این آواز اعلام عید نوروز است. حلاج از میانِ جان آهی کشید و گفت: نوروز ما کی فرا می رسد؟ گفتند: نوروز شما چه زمانی خواهد بود؟ گفت آن روز که بر دار روم. سیزده سال از این ماجرا گذشت و روزی که او را بر دار آویختند، از بالای دار به من نظری افکند و گفت: اینک نوروز ما فرا رسید. پرسیدم یا شیخ در این عید به تو تحفه ای هم می دهند؟ گفت آری، تحفه ای از یقین به من عطا کردند.
در روایت دیگری ابوبکر شبلی می گوید: نزد حلاج رفتم در حالی که دست ها و پاهایش را بریده و او را بر درختی به صلیب کشیده بودند. از او پرسیدم: تصوّف چیست؟ گفت کمترین مرتبۀ آن همین است که می بینی. گفتم پس مرتبۀ بالای آن چیست؟ گفت: تو را بدان راه نیست ولیکن فردا خواهی دید. فردای آن روز حلاج را از تنۀ درخت باز گرفتند و سر از تن او جدا کردند و بدنش را در آتش سوزاندند و خاکسترش را بر مناره نهادند تا پراکنده شود.
مولانا در این بیت می فرماید: آنگاه که علم و قلم در دست حیله گران و پیمان شکنان، و قدرت و حکومت در دست سفیهان و جاهلان قرار گیرد، حق گویانی چون منصور حلاج بر دار می روند.
چون سفیهان راست این کار و کیا لازم آمــد یَــقــتُــلـــون الانــبــیـــا
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ساعت 23:42 توسط شاهد
|