قانون 406
گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگـنـد مرد کژسخن
نقل است که مردی نیرومند خرسی را از دهان اژدها رهانید. خرس با او مأنوس شد و آن مرد او را به دوستی برگزید و همراه خود ساخت. در راه مردی خردمند همراهی خرس با آن مرد را مشاهده کرد و او را از دوستی با خرس بر حذر داشت. مرد به خیرخواهی آن حکیم وقعی ننهاد تا اینکه پس از طی مسیری، خستگی بر او غالب شد و سر بر زمین نهاد و به خواب رفت. خرس مراقبت از او را عهده دار شد و کمر به خدمت آن دلاور بست و برای کشتن مگس هایی که بر صورت او نشسته بودند، سنگی بزرگ برگرفته و با همۀ توان بر سر آن بی نوا فرود آورد و در دم او را به هلاکت رساند.
مولانا در این داستان خرس را نماد حماقت و نادانی گرفته و آدمیان را از دوستی با افراد نادان بر حذر داشته و می گوید: پیمانِ یک فرد احمق سست و ضعیف و ناپایدار، اما سخن او چاق و فربه و غلوآمیز است. جلال الدین سوگند دروغ گویان را قابل اعتماد نمی داند و اینگونه انسان ها را اهل شکستن عهد و پیمان توصیف می کند.
زَفت: چاق، فربه
دوغ: سختی
مولانا در این داستان خرس را نماد حماقت و نادانی گرفته و آدمیان را از دوستی با افراد نادان بر حذر داشته و می گوید: پیمانِ یک فرد احمق سست و ضعیف و ناپایدار، اما سخن او چاق و فربه و غلوآمیز است. جلال الدین سوگند دروغ گویان را قابل اعتماد نمی داند و اینگونه انسان ها را اهل شکستن عهد و پیمان توصیف می کند.
عهد او سست است و ویران و ضعیف گـفـتِ او زفــت و وفــای او نـحــیــف
چونکه بی سوگند گفتش بُد دروغ تو میفت از مکر سوگندش به دوغ
زَفت: چاق، فربه
دوغ: سختی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۰۳ ساعت 23:5 توسط شاهد
|